فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
گذاشتن دیدگاه (comment)

لطفاً برای گذاشتن دیدگاههای(comments) عمومی و یا متفرقه از این پست (post) استفاده کنید

همچنین آخرین دیدگاه ها (که شامل پاسخ های ما به دیدگاه ها نیز میشوند) را می توانید در انتهای سایت در قسمت “دیدگاههای اخیر” مشاهده نمایید

۱۹۶ دیدگاه »
بیگانه

با تولد خودمان هم بیگانه شده ایم .. هیولا ها دیگر برگها را نمی خورند .. گوشت انسان بهتر به عمل می آید..

بدون دیدگاه »
فهم

آگاه شدن درد دارد
دردی که تمام وجودت … زندگیت …و روحت را به تنگنایی می کشاند که فهم نام دارد.
پس تا می توانی نفهم…تا خوش باشی.

۱ دیدگاه »
آغوش

آری …
همیشه همان آغوشی آرامت می کند که تو را رنجانده است.

۲ دیدگاه »
خنده ات

هـــوا را از من بگیر
خنده ات را نه…

۳ دیدگاه »
ندیده ای؟
ندیده ای؟
همان انگشت که ماه را نشان می داد،
ماشه را کشید..
۵ دیدگاه »
می ترسم

ترس

من زندگی را دوست دارم
ولی از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبان ها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زن ها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آینه می ترسم!
سلام را دوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم ، پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم

حسین پناهی
۳ دیدگاه »
ای شمع

تنها

تا سحر ای شمع بر بالین من
امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه غم ناگهان بر دل نشست
رحم کن امشب مرا غمخوار باش…
آه! ای یاران به فریادم رسید
ورنه مرگ امشب به فریادم رسد
ترسم آن شیرین‌تر از جانم ز راه
چون به دام مرگ افتادم رسد…
همدم من، مونس من، شمع من
جز توام در این جهان غمخوار کو؟
واندرین صحرای وحشت‌زای مرگ
وای بر من وای بر من یار کو؟…

بدون دیدگاه »
تضادهای دوگانه

باید در تضادهای دوگانه شک کرد. از کجا معلوم که این تضادهای دوگانه اصلا وابسته به هم و یکی نباشند؟ در فلسفه معین ارزشی بیشتر از نامعین دارد همان طور که ارزش نمود کمتر از حقیقت است.

فردریش نیچه
۲ دیدگاه »
سرای آخرت

آن سرای آخرت را برای کسانی قرار میدهیم که در زمین خواستار برتری و فساد نیستند و فرجام خوش از آن پرهیزگاران است.

سوره قصص آیه ۸۳
۱ دیدگاه »
مثل نقش ماه

وقتی می خندند چشمانت، از تاک ها برگ می روید
و نورها می رقصند….. مثل نقش ماه که در
رود از پاروی سحر موج برمی دارد

بدون دیدگاه »
آگاه شدن

هیچ آگاه شدنی بدون درد نخواهد بود …

کارل گوستاو یونگ
۱ دیدگاه »
هیچ

عکس از روزبه فولادی

اگر دری میان ما بود
می‌کوفتم
درهم می‌کوفتم

اگر میان ما دیواری بود
بالا می‌رفتم، پایین می‌آمدم
فرو می‌ریختم

اگر کوه بود، دریا بود
پا می‌گذاشتم
بر نقشه‌ی جهان و
نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم

اما میان ما هیچ نیست
هیچ
و تنها با هیچ
هیچ کاری نمی‌شود کرد

شهاب مقربین
بدون دیدگاه »
ثروتمند زندگی کنیم

چارلی چاپلین

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند . شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر نیز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟

پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.

متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام کرد . پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!

متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرک بودند .

معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید .

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد…

بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم و آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم .

ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم…

۲ دیدگاه »
هفت کوچک

پرنده ها

خسته ام
از زمین و از زمان
مرا،
۷ کوچکی بکش ،
در آسمان

مژگان عباسلو
بدون دیدگاه »
آخرین خنده

هجده پیامک نخوانده. یک عالمه تماس بی پاسخ. ایمیل ها هم هست. و تازه میرسم به پرسش های بی پاسخ.

که از پاسخ خسته ام. کاش کسی بپرسد بی آنکه به پاسخ بی اندیشد. و تنها پرسش اش از برای شنیدن آوای انسان باشد.

و افسوس که هیچ کس دلواپس ما نیست و ما چون قطره ی برفی که به زمین رسید؛ و محو شد. بی آنکه زمینی سفید شود؛ محو خواهیم شد در این سیاهیِ زمینی که ساخته ایم. و سوگند که این زمینِ وعده داده شده نبود.

بپرس و تشنه ی آوایم باش. پاسخ ها هرگز دردی را دوا نیست اگر تشنه شنیدن آوای انسانَش نباشی. بپرس ای تو که ترکیب نامم با آوایت آرزوست.

و تصویر تو هیچ نمی گوید. و من آرزو می کنم کاش در این تابستان برف ببارد.

بخشی از کتاب آخرین خنده
نوشته: حامد گودرزی
۸ دیدگاه »

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: این رده بندی رو که هموطنان آذری روی اون تاکید دارند، که زبان...
  • خواهان عدالت: علی اقا زبان فارسی هیچ ریشه و اساسی ندارد پنجمین زبان جهان ...
  • HaMed: جالب بود، ممنون از شما. خوبه که آگاه سازی می کنید. داوری با ...
  • HaMed: دوست عزیز شما می تونید ایمیلتون رو توی صفحه اول سایت وارد کن...
  • ریحان: سلام اگه امکانش هست جملات رو به ایمیلم ارسال کنید...