فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
گذاشتن دیدگاه (comment)

لطفاً برای گذاشتن دیدگاههای(comments) عمومی و یا متفرقه از این پست (post) استفاده کنید

همچنین آخرین دیدگاه ها (که شامل پاسخ های ما به دیدگاه ها نیز میشوند) را می توانید در انتهای سایت در قسمت “دیدگاههای اخیر” مشاهده نمایید

۲۰۴ دیدگاه »
یک سوال زیبا واسه تمامه فکوری ها

فهم عمیق شما از زندگی در قالب یک جمله؟

هدی
۹ دیدگاه »
شیرها – تولد – یه شروع تاره

حالا هفته هاست که هیچ خبری از تو ندارم. و اگر کسی بخواهد هیچ را برایش معنا کنم از احساس این روزهایم به اطراف برایش می گویم.

آدم ها می روند. می میرند. نابود می شوند. اما فراموش نمی شوند.

ساعت خیلی از نیمه شب گذشته. باید سحر خیز بود. و پزشکان می گویند حداقل ۸ ساعت باید در روز خوابید. شاید هم در هفته. درست یادم نیست. بی خوابی حافظه را ضعیف می کند.

روزهای خوب گذشته تفکرات امروز می شوند. و دلخوشی های ما برای ادامه زندگی. و این زندگی لعنتی چقدر طولانیست. و حالا دستت دیگر در دست من… من را چگونه به یاد می آوری راستی؟ اصلا چرا شب ها از روزها طولانی تر است؟ مگر العان تابستان نیست؟ چرا هنوز روابط انسانی سرزنش آمیزترین  کار در اینجاست؟ چرا آدم ها این همه همدیگر را دوست ندارند؟ و دوست داشته شدن حسرتی می شود در سال سرد. و سال سرد بیشتر از چهار فصل دارد. گاهی  به اندازه عمر ماست. اما نمی دانم چرا در این تابستان برف نمی بارد. و شروع تازه چقدر سخت است. اما من خوشحالم. چون تو دوباره زنده بودن را شروع کرده ای و همین بزرگترین دلگرمی من است.

cultures-13-holi-festival-2013-eye_65821_600x450

(بیشتر…)

بدون دیدگاه »
تلاش

- دارم تلاش می کنم.
- تلاش برای چی؟
- تا باشم.

جاناتان سافران فوئر
 ترجمه اختصاصی از : لاکولور روژ
بدون دیدگاه »
لذت بخشش

ما با هر چه که بدست می آوریم عمر می گذرانیم
اما با هر چه که می بخشیم زندگی می کنیم

بدون دیدگاه »
تو

من زخمهای بی نظیری به تن دارم
اما تو مهربان ترینشان بودی

عمیق ترینشان
عزیز ترینشان…

6952961-md

۴ دیدگاه »
مردن

گاه آدمی در بیست سالگی می میرد ، ولی در هفتاد سالگی به خاک سپرده می شود…!!

صادق هدایت
۱ دیدگاه »
تمام حرف

تمام حرف
بر سر حرفی‌ است
که از گفتن آن عاجزیم

یدالله رویایی
۶ دیدگاه »
مگر ﺁﺩﻡ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧد؟

مگر ﺁﺩﻡ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﭼﺸﻢ ﻫایش ﺭا ته ﺭﻭﺩخانه ﺑﺎﺯ ﮐﻨﺪ؟ ﺁنجا تاﺭﯾﮏ ﻧﯿﺴﺖ؟ ﮔیاه ﻧﺪﺍﺭﺩ؟ ماﻫﯽ ﭼﻄﻮﺭ؟ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﯾﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺁﺳمان ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺣﺘﻤﻦ ﺁﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ. ﺗﻪ ﺁﺏ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻨﺪ ﺷﻨﺒﻪ ﺍﺳﺖ؟ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺪاهاﯼ ﺯﯾادﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ . ﺁﻧﺠﺎ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯼ ﺁﺩﻡ ﭘﺮ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﮐﺮﻡ ﻫا و ﻣارﻣﻮلک ها توی ﺩهاﻥ ﺁﺩﻡ ﻭﻭﻝ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ . ﺯﯾﺮ ﺳﻘﻔﯽ ﺑﺎ گچ ﺑﺮﯼ ﻫاﯼ ﺁﺏ، ﺩﺭ ﺍتاق ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺩﯾﻮاﺭﻫﺎﯼ ﺁﺏ، ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ …


ﯾﻮﺯپلنگاﻧﯽ که با ﻣﻦ ﺩﻭﯾﺪﻩ ﺍﻧﺪ ….

بیژن نجدی

بدون دیدگاه »
زندگی…

زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که
تو زندگی را جز برای او و جز با او نمی خواهی.

اخوان
۲ دیدگاه »
صبور باش

صبور باش و مقاوم. روزی میرسد که حتی رنج هایت به کار خواهد آمد.

 

اوید
ترجمه اختصاصی از: لاکولور روژ
۲ دیدگاه »
چگونه می‌توانستم…

چگونه می‌توانستم تو را فاش کنم
که حتا برهنگی‌ات را از تن درآورده بودی؟


بیژن الهی
۲ دیدگاه »
گم گشته ام….

در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

۳ دیدگاه »
گرگ هار

گرگ هاری شده‌ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زدهٔ بی همه چیز
می‌دوم، برده ز هر باد گرو
چشم‌هایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده‌ام، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعلهٔ چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم
آه، می‌ترسم، آه
آه، می‌ترسم از آن لحظهٔ پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
پوپکم! آهوکم
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی، گرچه پرستار منی
پس ازین درهٔ ژرف
جای خمیازهٔ جادو شدهٔ غار سیاه
پشت آن قلهٔ پوشیده ز برف
نیست چیزی، خبری
ور تو را گفتم چیز دگری هست، نبود
جز فریب دگری
من ازین غفلت معصوم تو، ای شعلهٔ پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می‌فشرم
منشین با من، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟
تو چه دانی که پس هر نگه سادهٔ من
چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟
یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز
بر من افتد، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم! آهوکم
تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کارایم من
بی تو؟ چون مردهٔ چشم سیهت
منشین اما با من، منشین
تکیه بر من مکن، ای پردهٔ طناز حریر
که شراری شده‌ام
پوپکم! آهوکم
گرگ هاری شده‌ام

اخوان
۶ دیدگاه »
بیگانه

با تولد خودمان هم بیگانه شده ایم .. هیولا ها دیگر برگها را نمی خورند .. گوشت انسان بهتر به عمل می آید..

۱ دیدگاه »

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: انسان قدرت تحمل است. حامد گودرزی ما فراموش نمی کنیم. یاد...
  • HaMed: چشم، شما امر کن. اما فعلا سرم خیلی شلوغه یه چند وقت دیگه می ...
  • HaMed: دنبال کمیت نباش. طول مهم نیست. کیفیت رو بالا ببر...
  • HaMed: دی:...
  • HaMed: شما هم متن سفارشی رو یه دور دیگه بخون http://fakoor.net/my-...