لطفاً برای گذاشتن نظر (comment) روی نوشته ی بالای هر متن (post) که با فونت درشت نوشته شده کلیک کنید
۵ / ۵
۰
پنجم امرداد تولدم بود. راستش به جزء همراه اول و بانک پاسارگاد که برام اس ام اس فرستادن هیچ کس دیگه ای تولدم رو بهم تبریک نگفت. اما وقتی با سال گذشته مقایسه می کنم که روز تولدم و درست سر ساعتی که به دنیا اومده بودم، داخل پادگان وسر پست بودم که اصلاً آدمی اون دور و بر پیدا نمی شد که بخواد بهم تبریک بگه (و چون داخل پادگان بردن گوشی ممنوعه، حتی همراه اول و بانک پاسارگاد هم نمی تونستن بهم تبریک بگن)می بینم امسال خیلی بهتر بود حداقل کنار دوستام بودم.
این جور موقع ها وقتی با خودت تنهایی، تازه یادت می افته که تنها به دنیا اومدی، تنها می میری، وحتی این بین هم وسط ۶ ملیارد آدم تنهایی.
تولدم مبارک
سلامتی همه ی اون هایی که جشن هاشون رو تنهایی جشن می گیرن. البته دیگه نمی شه اسمش رو گذاشت جشن…
HaMed
رامین می گفت مرده نمی شه روی زمین بمونه . نباید بمونه.
یک سری آدم ها هم توی زندگی ما بودن و رفتن . شاید با مرده دیگه هیچ فرقی ندارن چون می دونیم هیچ وقت بر نمی گردن . اون ها رو هم بالاخره باید یه جایی توی ذهنت دفن کنی . نمی تونی همیشه دنبال خودت بکشونی.
راست می گفت. اما من نمی تونم. نمی دونم تا کی می خوام مرده ام رو با خودم ببرم؟
می گفت بعضی راه ها وقتی می بینی بن بسته باید بر گردی، بدون کوله بار، همه چیزت رو بذاری و فقط…برگردی. به خاطر آینده…
HaMed
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیرخدا و رستم دستانم آرزوست
صخره یا طوفان ؟ چه آمد ناگهان بر باد بانم
در شب دریا کدامین بر زمینم زد ، ندانم
کو نشانی از کسی تا سمت ساحل را بپرسم
تا کجا با این شکستن ، می شود آیا برانم
آخرین لنگر کجا باید بیندازم در این شب
سو سوی چشم نهنگی لرزه می ریزد به جانم
موج تا موج از خودم سر می روم در گریه هایم
دست هق هق می دهد بر شانه ی دریا تکانم
لک لک از برج دکل برخاست ، تا شاید بخواهد
آب پاکی را بریزد روی دست جاشوانم
طبل شیون را بزن ((دریا عروسی دارد امشب ))
ساحل چشم انتظارم ، ساحل دور از گمانم
ناخدا را با خدا بر عرشه تنها می گذارم
کم کم از چشم افق . . . دیگر نمی چرخد زبانم
۲۷ / ۴
۰
دوباره این تاریخ اومد و رفت . امسال هفتمین بار بود ، هفتمین سال. چقدر زود گذشت . انگار همین چند روز پیش بود که اون حس عجیب رو که همه ازش حرف می زنند و کمتر کسی درکش کرده رو شناختم . فکر می کردم بزرگ شدم .اما الان روزی هزار بار آرزو می کنم کاش می شد زمان برگرده و اون موقع تجربه ی الان رو داشتم اما افسوس که زمان بر نمی گرده و ما محکوم به ، بیاد آوردن هستیم …
اما بعد از هفت سال چی رو می شه بیادآورد . چی مونده که بخوای بیاد بیاری ؟
HaMed
الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی به شکستن لبه نان مشغولم خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصیه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده اید.
فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی شود.
زیاده جسارت است. تقی
بالاخره بعد از ۱۸ ماه خدمت ما هم تموم شد و فرمانده ها از دست ما و دیدن قیافه ی تکراری ما که از زمستون ۸۷ دارن میبیننش راحت شدن .
و تازه به قول بعضی ها مرد شدیم. اما این مرد شدن به این سبک چی هست ؟ راستش چیزهایی که لازمه برای مرد شدن یاد بگیرید عبارتند از :
۱ دروغ گفتن (فرمانده : چرا صبحگاه نبودی ؟
من : آقا به خدا ما صبحگاه اومده بودیم تازه صف اول هم بودیم .
فرمانده: امروز من خودم صبحگاه رو اجرا کردم پس چرا ندیدمت ؟
آواره
۰
آواره
نیمه شب بود وغمی تازه نفس،
ره خوابم زدو ماندم بیدار،
ریخت از پرتو لرزنده شمع،
سایه دسته گلی بر دیوار.
¨
همه گل بود،ولی روح نداشت!
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سردوغم انگیزوسیاه
گوِِیا مرده ی سرگردان بود
¨
شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند
کس نپرسید:کجا رفت؟که بود؟
که دمی چند در اینجا گزراند!
¨
این منم خسته در این کلبه ی تنگ
جسم در مانده ام از روح جداست!
من،اگر سایه ی خویشم ،یارب
روح آواره ی من کیست؛کجاست؟
¨
فریدون مشیری
محکوم
۰
اگر از انجام عملی زیانی متوجه دیگران نشود ، دلیلی نداریم که ارتکاب آن را محکوم کنیم.
برتراند راسل (جهانی که من می شناسم )
آنچه مردم زیان می بینند به واسطه ی زبان می بینند.
حضرت محمد
هیچ مسئولیتی به عهده ی کسی گذاشته نشده مگر به اندازه ی وسعت خودش.
قرآن ، بقره
شب نبد نور و ندیدی رنگها پس به ضد نور پیدا شد ترا
دیدن نورست آنگه دید رنگ وین به ضد نور دانی بیدرنگ
رنج و غم را حق پی آن آفرید تا بدین ضد خوشدلی آید پدید
پس نهانیها بضد پیدا شود چونک حق را نیست ضد پنهان بود
که نظر پر نور بود آنگه برنگ ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ
پس به ضد نور دانستی تو نور ضد ضد را مینماید در صدور
نور حق را نیست ضدی در وجود تا به ضد او را توان پیدا نمود
مولانابابک خرم دین بزرگ مرد اصیل ایرانی ، شیرمردی که ۲۲ سال در برابر تجاوز ننگین اعراب به خاک میهن، مردانه مقاومت و ایستادگی کرد و در نهایت با نیرنگ از پا در آمد.
از جنبش های دیگر ایرانیان در برابر اعراب میتوان به مازیار از مازندران، ابومسلم خراسانی ویعقوب رویگر از سیستان اشاره کرد. تلفظ نام بابک به زبان فارسی میانه پاپک بود که به معنای پدر جوان است. پدر بابک اهل تیسفون بود که به آذربایجان کوچید و در پیرامون کوه سبلان زنی را به همسری گزید. بابک در جوانی با شروین پسر ورجاوند سرور گروه مزدکیان تبرستان دیدار نمود. پس از آن او و مادرش به روستای دیگری در آن پیرامونها کوچیدند که مردمش از گروه مزدکیان و خرم دینان بودند. پیشوای آنها جاویدان پسر شهرک بود که از آنجا که بابک در تنبور زدن زبردست و توانا بود او را پیش خود نگه داشت. در سال ۲۰۱ هجری قمری بابک از کیش جاویدانی دست کشید و خود بعنوان پیشوای خرمدینان سر به شورش بر علیه اشغالگران عرب گذاشت. خلیفه تازیان به مدت بیست و دو سال سپاهیان فراوانی را برای سرکوب بابک ایرانی گسیل داشت و سرانجام با همکاری یک ایرانی تبار بنام افشین، اعراب بر خرمدینان ایرانی چیرگی یافتند. و او را به سامَرّا نزد خلیفه بردند. خلیفه معتصم دستور داد تا بابک را سوار بر فیل کردند و در شهر بگردانند و در روز پنجشنبه دوم صفر سال ۲۲۳ با بودن امان نامهای که به او داده بودند به دستور خلیفه او را تکه تکه کرده و کشتند. قرارگاه اصلی بابک خرمدین دژی استوار و سخت گذر بنام دژ بَذ بود که در نزدیکی شهر کَلِیبَر در شهرستان اهر استان آذربایجان شرقی قرار دارد. بابک خرمدین : انسان برای پیروزی خلق شده. اورا میتوان نابود کرد ولی نمیتوان شکستش داد. صدها سال از مرگ سربلندی آمیز این انسان آزاده میگذرد.در دامنه ساوالان بدنیا امد در دربار بامر خلیفه مثله اش کردند. او وفرزند برو مندش آذر وبرادرش عبدا ﷲ ویاران آزادی خواهش درراه ازادی مردم جان خودرا فدا نمودند..افشین زروسیم وقدرت خلیفه را گزینش و به او ومردم خیانت نمود. وعنوان خاین را نصیب خود نمود.امروز نام بابک روی نوزادان این سرزمین خودنمائی میکند. هرسال مردم آزاده جهت سپاسداری از فرزند برومند خود راهی قلعه بابک میشوند.تا یادش را گرامی دارند.



