فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
گذاشتن دیدگاه (comment)

لطفاً برای گذاشتن دیدگاههای(comments) عمومی و یا متفرقه از این پست (post) استفاده کنید

همچنین آخرین دیدگاه ها (که شامل پاسخ های ما به دیدگاه ها نیز میشوند) را می توانید در انتهای سایت در قسمت “دیدگاههای اخیر” مشاهده نمایید

۲۰۲ دیدگاه »
یک سوال زیبا واسه تمامه فکوری ها

فهم عمیق شما از زندگی در قالب یک جمله؟

هدی
۴ دیدگاه »
لذت بخشش

ما با هر چه که بدست می آوریم عمر می گذرانیم
اما با هر چه که می بخشیم زندگی می کنیم

بدون دیدگاه »
تو

من زخمهای بی نظیری به تن دارم
اما تو مهربان ترینشان بودی

عمیق ترینشان
عزیز ترینشان…

6952961-md

بدون دیدگاه »
مردن

گاه آدمی در بیست سالگی می میرد ، ولی در هفتاد سالگی به خاک سپرده می شود…!!

صادق هدایت
۱ دیدگاه »
تمام حرف

تمام حرف
بر سر حرفی‌ است
که از گفتن آن عاجزیم

یدالله رویایی
۲ دیدگاه »
مگر ﺁﺩﻡ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧد؟

مگر ﺁﺩﻡ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﭼﺸﻢ ﻫایش ﺭا ته ﺭﻭﺩخانه ﺑﺎﺯ ﮐﻨﺪ؟ ﺁنجا تاﺭﯾﮏ ﻧﯿﺴﺖ؟ ﮔیاه ﻧﺪﺍﺭﺩ؟ ماﻫﯽ ﭼﻄﻮﺭ؟ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺯﯾﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺁﺳمان ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺣﺘﻤﻦ ﺁﺑﯽ ﻧﯿﺴﺖ. ﺗﻪ ﺁﺏ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭼﻨﺪ ﺷﻨﺒﻪ ﺍﺳﺖ؟ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺪاهاﯼ ﺯﯾادﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ . ﺁﻧﺠﺎ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯼ ﺁﺩﻡ ﭘﺮ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﮐﺮﻡ ﻫا و ﻣارﻣﻮلک ها توی ﺩهاﻥ ﺁﺩﻡ ﻭﻭﻝ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ . ﺯﯾﺮ ﺳﻘﻔﯽ ﺑﺎ گچ ﺑﺮﯼ ﻫاﯼ ﺁﺏ، ﺩﺭ ﺍتاق ﻫﺎﯾﯽ ﺑﺎ ﺩﯾﻮاﺭﻫﺎﯼ ﺁﺏ، ﻫﯿﭽﮑﺲ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ …


ﯾﻮﺯپلنگاﻧﯽ که با ﻣﻦ ﺩﻭﯾﺪﻩ ﺍﻧﺪ ….

بیژن نجدی

بدون دیدگاه »
زندگی…

زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که
تو زندگی را جز برای او و جز با او نمی خواهی.

اخوان
۲ دیدگاه »
صبور باش

صبور باش و مقاوم. روزی میرسد که حتی رنج هایت به کار خواهد آمد.

 

اوید
ترجمه اختصاصی از: لاکولور روژ
۲ دیدگاه »
چگونه می‌توانستم…

چگونه می‌توانستم تو را فاش کنم
که حتا برهنگی‌ات را از تن درآورده بودی؟


بیژن الهی
۲ دیدگاه »
گم گشته ام….

در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

۳ دیدگاه »
گرگ هار

گرگ هاری شده‌ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زدهٔ بی همه چیز
می‌دوم، برده ز هر باد گرو
چشم‌هایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده‌ام، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعلهٔ چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم
آه، می‌ترسم، آه
آه، می‌ترسم از آن لحظهٔ پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
پوپکم! آهوکم
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی، گرچه پرستار منی
پس ازین درهٔ ژرف
جای خمیازهٔ جادو شدهٔ غار سیاه
پشت آن قلهٔ پوشیده ز برف
نیست چیزی، خبری
ور تو را گفتم چیز دگری هست، نبود
جز فریب دگری
من ازین غفلت معصوم تو، ای شعلهٔ پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می‌فشرم
منشین با من، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟
تو چه دانی که پس هر نگه سادهٔ من
چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟
یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز
بر من افتد، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم! آهوکم
تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کارایم من
بی تو؟ چون مردهٔ چشم سیهت
منشین اما با من، منشین
تکیه بر من مکن، ای پردهٔ طناز حریر
که شراری شده‌ام
پوپکم! آهوکم
گرگ هاری شده‌ام

اخوان
۶ دیدگاه »
بیگانه

با تولد خودمان هم بیگانه شده ایم .. هیولا ها دیگر برگها را نمی خورند .. گوشت انسان بهتر به عمل می آید..

۱ دیدگاه »
فهم

آگاه شدن درد دارد
دردی که تمام وجودت … زندگیت …و روحت را به تنگنایی می کشاند که فهم نام دارد.
پس تا می توانی نفهم…تا خوش باشی.

۳ دیدگاه »
آغوش

آری …
همیشه همان آغوشی آرامت می کند که تو را رنجانده است.

۴ دیدگاه »

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: و چقدر زندگی پر است از این حرف ها که ناگفته می مانند...
  • HaMed: الانم بیشتر از یک جمله گفتی. D: در یک جمله بگو. ولی می تونی...
  • raininggirl: من آغاز زندگی را آغاز راه مرگ می دانم، هرآنچه در زندگی برایم...
  • raininggirl: حرف هاییست برای گفتن و حرف هاییست برای نگفتن حرفهایی ماورای...
  • raininggirl: بله پر از فریب های تلخ و شیرین....