فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

پست هاي مربوط به تاريخ فروردین, ۱۳۸۹:

سختی ها

همیشه منتظر هستیم چیزهای سخت تموم بشن . بعد وقتی تموم می شن فکر می کنیم راحت شدیم اما بعد می بینیم از اون آدم قبلی چیز زیادی نمونده یه آدم مونده که عادت کرده به سختی . اون سختی شده بخشی از وجودش که بدون اون همیشه احساس کمبود می کنه . اما این که خوبه آدم به سختی عادت کنه یا نه بستگی به خیلی چیزها داره ، که بهترین قاضی خودمون هستیم اگه نخواهیم خودمون رو گول بزنیم . و اگه با خودمون صادق باشیم می بینیم معمولاً این سختی ها باعث قوی تر شدن ما می شن البته اگه اونقدر سخت وشدید نباشن که روحمون رو نابود کنن .

HaMed
» ديدگاه ۴
خیام

مائیم و می ومطرب واین کنج خراب       جان و دل وجام وجامه در رهن شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب                 آزاد ز خاک و باد و از آتش وآب

خیام
» بدون ديدگاه
ارد دوم و سورنا

می گویند زمانی که سورنا سردار شجاع سپاه امپراتور ایران (( ارد دوم )) از جنگ بر می گشت به پیرزنی برخورد .
پیرزن به او گفت وقتی به جنگ می رفتی به چه دلبسته بودی ؟
گفت به هیچ ! تنها اندیشه ام نجات کشورم بود .
پیرزن گفت و اکنون به چه چیز ؟
سورنا پاسخ داد به ادامه نگاهبانی از ایران زمین .
پیرزن با نگاهی مهربانانه از او پرسید :  آیا کسی هست که بخواهی بخاطرش جان دهی ؟
سورنا گفت : برای شاهنشاه ایران حاضرم هر کاری بکنم .
پیرزن گفت : آنانی را که شکست دادی برای آیندگان خواهند نوشت کسی که جانت را برایش میدهی تو را کشته است و فرزندان سرزمینت از تو به بزرگی یاد می کنند و از او به بدی !
سورنا پاسخ داد : ما فدایی این آب و خاکیم . مهم اینست که همه قلبمان برای ایران می تپد . من سربازی بیش نیستم و رشادت سرباز را به شجاعت فرمانده سپاه می شناسند و آن من نیستم .
پیرزن گفت : وقتی پادشاه نیک ایران زمین از اینجا می گذشت همین سخن را به او گفتم و او گفت پیروزی سپاه در دست سربازان شجاع ایران زمین است نه فرمان من .
اشک در دیدگان سورنا گرد آمد .
بر اسب نشست .
سپاهش به سوی کاخ فرمانروایی ایران روان شد .
ارد دوم ، سورنا و همه میهن پرستان ایران هیچگاه به خود فکر نکردند آنها به سربلندی نام ایران اندیشیدند و در این راه از پای ننشستند .
به سخن ارد بزرگ : میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است .
یاد و نام همه آنان گرامی باد .

یاسمین آتشی
» بدون ديدگاه
بابک خرمدین

پیشگویان به بابک خرمدین ، آزادیخواه میهن پرست کشورمان گفتند در پایان این مبارزه کشته خواهی شد او گفت سالها پیش از خود گذشتم همانگونه که ابومسلم خراسانی از خود گذشت برای این که ایران دوباره ادامه زندگی پیدا کند روح بزرگانی همچون ابومسلم در من فریاد می کشد و به من انگیزه مبارزه برای پاک سازی میهن را می دهد پس مرا از مرگ نترسانید که سالها پیش در پای این آرزو کشته شده ام .

ارد بزرگ در سخنی بسیار زیبا می گوید : گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند .

بابک خرمدین اندکی بعد در حضور خلیفه تازی بغداد اینچنین به خاک و خون کشیده شد :

خلیفه :عفوت میکنم ولی بشرطی که توبه کنی ! بابک :توبه را گنهگاران کنند٬توبه از گناه کنند. خلیفه :تو اکنو ن در چنگ ما هستی! بابک:اری ٬تنها جسم من در دست شما است نه روحم٬ دژ آرمان من تسخیر ناپذیر است.

خلیفه :جلاد مثله اش کن! معلون اکنون چراغ زندگیت را خاموش می‌‌کنم. بابک روی به جلاد٬چشمانم را نبند بگذار باچشم باز بمیرم. خلیفه :یکباره سرش را ازتن جدا مکن٬ بگذار بیشتر زنده بماند! نخست دستانش را قطع کن!جلاد بایک ضربت دست راست بابک را به زمین انداخت.خون فواره زد.بابک حرکتی کرد شگفتی در شگفتی افزود٬زانو زده ٬خم شد وتمام صورتش را با خون گرمش گلگون گرد.شمشیر دژخیم بالا رفت وپایین آمد ودست چپ دلاور ساوالان را نیز از تن جدا کرد.فرزند آزاده مردم به پا بود٬ استواربود . خون از دو کتفش بیرون می‌‌جست .

خلیفه :زهر خندی زد : کافر! این چه بازی بود که در آستانه مرگ در آوردی ؟ چرا صورت خود به خون آغشته کردی؟ چه بزرگ بود مرد٬چه حقیر بود مرگ٬ چه حقیر تر بود دشمن! پیش دشمن حقیر٬مردبزرگ٬بزرگتر باید. گفت : در مقابل دشمن نامرد ٬ مردانه بایدمرد ٬اندیشیدم که از بریده شدن دستانم ٬خون ازتنم خواهدرفت . خون که رفت٬ رنگ چهره زرد شود .مبادا دشمن چنان گمان کند از ترس مرگ است ٬خلق من نمی‌پسندندکه بابک در برابر گله ی روباه ان ترسی به دل راه دهد…. خلیفه از ته گلو نعره کشید: ببر صدایش را!!!! وشمشیر پایین آمد و سر. سری که هرگزپیش هیچ زورمند ستمگری فرود نیامده بود .  یادش گرامی باد .


» ديدگاه ۳
میهن پرستی ایرانی از زبان یک دشمن

پروکوپیوس مورخ رومی در یادداشتهای روزانه خود در تاریخ ۱۳ بهمن ماه سال ۶۹ شمسی قبل از هجرت میگوید :در این روز نسخه اصلی تاریخ جنگهایم را به امپراتور دادم و او پس از مرور کوتاهی بر آن گفت:

هرچند به سود ما رومیان نیست اما جا داشت می نوشتی ژوستی نین امپراطور روم عقیده دارد که در خون سربازان ایرانی ماده اختصاصی وجود دارد که باعث می شود ترس نداشته باشند بی باک و مغرور باشند و تسلیم نشوند.در هنگام اسارت در برابر فاتح زانو نزنند و عجز و لابه نکنند . من نمی دانم که ایران چه آبی دارد که بذر نهایت میهن دوستی را در جان مردمش پرورش میدهد…

» ديدگاه ۱
شعر زیبایی از شفیعی کدکنی

حسرت نبرم به خواب آن مرداب            کارام درون دشت شب خفته است

دریایم, نیست باکم از طوفان                 دریا همه شب خوابش آشفته است

شفیعی کدکنی
» ديدگاه ۱
روایتی از کشف و تاراج کاخ آپادانا شوش

۸ تیر ۱۲۶۳ سالروز پیدا کردن کاخهای هخامنشی در شوش است .  در این روز((مارسل دیولافوا)) که به همراه همسر خود ((ژان)) برای پژوهش هایی در زمینه معماری باستانی به ایران سفر کرده بودند این کاخ را پیدا کردند.

بقایای کاخ آپادانا شوش

((ژان دیولافوا)) در بخشی از خاطرات خود از زبان همسرش می نویسد : ((شوش ۸ فوریه-دیروز گاو سنگی بزرگی را که در روز های کنونی پیدا شده است با اندوه تماشا می کردم ، که نزدیک به دوازده هزار کیلو وزن دارد ! تکان دادن چنین توده بزرگی نا شدنی است . سرانجام نتوانستم به خشم خود چیره شوم ،پتکی به دست گرفتم و به جان حیوان سنگی افتادم . ضرباتی وحشیانه به او زدم . سرستون، در نتیجه ی ضربات پتک همجون میوه ی رسیده از هم شکافت. یک تکه سنگ بزرگ از آن پرید و از جلوی ما رد شد ، اگر با چالاکی خودمان را کنار نمی کشیدیم پایمان را خرد می کرد . مرمر ، سختی خود را کاملا از دست داده بود . در درازای دو هزار و پانصد سال ، ریشه ی گیاهان در میان ترکهایی که هنگام فرو ریختن سرستون ایجاد شده بود ، رخنه کرده و تکه های آن را از هم جدا کرده است . به این ترتیب بدون آن که انتظار داشته باشیم دوازده هزار کیلو به بارهای ما اضافه شد زیرا حمل قطعات کوچک گاو سنگی میسر شد))

تنها سر ستون و تنها ستون سرپا باقیمانده در خود شوش

بخشی از کتاب خاطرات ژان دیولافوا
» ديدگاه ۲
مقدمه کتاب روابط دختر و پسر

در اجتماعی که انسان ها جدای از جنسیت شان مجبور یا موظف به حضور اجتماعی اند چگونه می توان با خط بطلان کشیدن روی موضوعی غیر قابل اجتناب ، همگان را به نفی ارتباط رهنمون شد و پنداشت که با چنین توصیه های حکیمانه و پدرانه ای موضوع حل و فصل می شود؟!

“به همه جوان ها می گویم با دوست بازی سرنوشت خود را نابود نکنند…حرف پدر و مادر را گوش کنند… دوستی های اینترنتی آخر و عاقبت ندارد و…”.این کلمات قصار توصیه هایی است که عده ای از جوانان سرخورده و یا بعضاً بزهکار پس از آنکه میوه ممنوعه را چیده و به دام پلیس افتاده اند و یا اینکه مصیبتی بر سر آنها رفته است، در مقابل دوربین ها می نشینند و به طور کلیشه ای جوانان هم سن و سال خود را نصیحت می کنند.

البته این توصیه ها ممکن است هشدار دهنده باشد اما اگر بخواهیم در حاشیه ارتباط دختر وپسر را به کلی نفی کرده و منکر شویم ، راه را اشتباه رفته ایم.

این توصیه طبیعتاً با واقعیت های جامعه کنونی ما فاصله دارد. به عبارت بهتر در حالی که در جامعه امروز ما زنان بیش از ۶۰ درصد دانشگاه ها را پر کرده اند و در سطوح مختلف اجتماع حضور  دارند ، سخن گفتن از “نداشتن رابطه دو جنس مخالف با یکدیگر ” نمی تواند چندان محل بحث باشد.

به دیگر سخن پیام اینگونه توصیه ها این است که چون ” از ارتباط دختر و پسر آفات بزرگی بر می خیزد باید از این گونه ارتباط ها اجتناب کرد”.

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه
دو جمله از شکسپیر
اگر یک سیب را گاز زدی و یک کرم درشت دیدی ناراحت نشو ، چون ممکن بود یک سیب را گاز بزنی و یک کرم نصفه ببینی .

دو نفر از لای میله های زندان به بیرون نگاه کردند . یکی گِل و لای خیابان را دید ودیگری لاجوردی آسمان را .

» بدون ديدگاه
گذاشتن نظر (comment)

لطفاً برای گذاشتن نظرات (comments) عمومی و یا متفرقه از این پست (post) استفاده کنید

» ديدگاه ۵۳
جمله ای از اُسکار واید

هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که بتواند گذشته ی خود را باز خرید کند .

اُسکار واید

» بدون ديدگاه
مترسک (داستان کوتاه)

یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟»

گفت: «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم.»

دَمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چون‌که من هم مزه این لذت را چشیده‌ام.»

گفت «فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده باشد این لذت را می‌شناسند.»

آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنارِ او می‌گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه می‌سازند.

جبران خلیل جبران ( از کتاب دیوانه)
» بدون ديدگاه
جملات زیبایی از ویکتور هوگو

هیچ موجودی که برای کبوتر بودن خلق شده باشد کرکس نمی شود ، مگر انسان .


خنده کوتاهترین فاصله بین دو نفر است .

الماس را جز در قعر زمین نمی توان یافت و حقایق را جز در اعماق فکر نمی توان کشف کرد.

لبخند زن در دو موقع آسمانی و فرشته مانند است : یکی هنگامی که برای اولین بار با لبخند به معشوق می گوید دوستت دارم ودیگر هنگامی که برای اولین بار به روی نوزادش لبخند می زند.

من اشخاص زنده را آنانی می دانم که مبارزه می کنند. بی مبارزه زندگی مرگ است .

آزادی ما از نقطه‌ای شروع می شود که آزادی دیگران پایان می‌یابد.

در بینوائی همچنان که در سرما نیز دیده می‌شود، آحاد به یکدیگر فشرده می‌گردند.

شاید بتوان از هجوم سیل‌آسای یک ارتش ممانعت کرد، اما از هجوم افکار و عقاید نمی‌توان جلوگیری نمود .

فقر و مسکنت ، مردان را به‌جنایت و زنان را به‌فحشاء سوق می‌دهد .

هیچ چیز مثل بدبختی کودکان را ساکت نمی‌کند .

آنانکه نمی‌توانند خود را اداره کنند، ناچار از اطاعت دیگرانند .

از آن در شگفتم که در سینه دلی دارند و می‌پندارند که آسایش و سعادت بشر جز مهر و صفا راه دیگری دارد .

بدتر از مرگ چیست؟ آنچه بعد از آمدنش مرگ را می‌طلبی .

مانند پرنده باش که روی شاخه سست و ضعیف لحظه‌ای می‌نشیند و آواز می‌خواند و احساس می‌کند که شاخه می لرزد ولی به آواز خواندن خود ادامه می‌دهد زیرا مطمئن است که بال و پر دارد .

وقتی که کیسه خالی شد، دل پر می‌شود .

ویکتور هوگو
» بدون ديدگاه

آمار

ديدگاههاي اخير

  • s.p: جالب بود دیدگاهتون مرسی...
  • HaMed: منظور اون دوستمون این بود که مثل همه آدم های دیگه آسیب پذیر ...
  • farzan: ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ...
  • saba: salam.man bekhatere niche in matlabo khundam na tasa2fi be n...
  • عاشق تنها: خيلي جالب بود به منم سر بزن...