خدایا: به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم، و مُردنی عطا کن که، بر بیهودگیش، سوگوار نباشم.بگذار تا آن را، خود انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست می داری.
دکتر علی شریعتی
برای تبدیل رویا به واقعیت ۷ قدم کافی است: ۱. انتخاب هدف ۲. بالا بردن شور و شوق رسیدن به هدف ۳. ایجاد این باور قوی که” من می توانم به این هدف برسم.” ۴٫ تعیین ضرب العجل برای رسیدن به هدف ۵. نوشتن هدف ۶. خرد کردن هدف به اهداف کوچک ۷. خرد کردن هدف های کوچک به وظایف روزانه
سرمایه های ماورایی هر دلی،حرفهایی ست که آن دل برای نگفتن دارد.
دکتر علی شریعتی
آدمی ساختهی افکار خویش است
فردا همان خواهد شد که امروز میاندیشیده است
خدایا!
به من توفیق
تلاش در شکست
صبر در نومیدی
رفتن بی همراه
کار بی پاداش
فداکاری در سکوت
دین بی دنیا
عظمت بی نام
خدمت بی نان
ایمان بی ریا
خوبی بی نمود
عشق بی هوس
تنهایی در انبوه جمعیت
و دوست داشتن
بدون آنکه دوست بداند،روزی کن!
قسمتی از مناجات دکتر علی شریعتی
دل تنگم چه می خواهی از این جان فرسوده ؟ که دنیا و شر و شورش یکدم نیاسودم.
دل از بحر جان چه می خواهی ؟
جسم فرسوده ام توان یاری ندارد تاب بی دلی ندارد.
خسته از زمان اکنون بی تو ، بی خدا تنها در کویر گم کرده راه زندگی به جستجو…………
و اکنون در حسرت روزهای گذشته و رفته و تنها افسوس آن بر جای مانده و تنها حسرت.
و امروز سوخته در حسرت دیروز و فردا در حسرت امروز.
دگرخسته شده ام و به فردا می اندیشم ، فردایی روشن.
و تنها گواهی آن در دل است پس با امید و بی تو اما با خدا.
نوشته شده توسط : رامین
پنجم امرداد تولدم بود. راستش به جزء همراه اول و بانک پاسارگاد که برام اس ام اس فرستادن هیچ کس دیگه ای تولدم رو بهم تبریک نگفت. اما وقتی با سال گذشته مقایسه می کنم که روز تولدم و درست سر ساعتی که به دنیا اومده بودم، داخل پادگان وسر پست بودم که اصلاً آدمی اون دور و بر پیدا نمی شد که بخواد بهم تبریک بگه (و چون داخل پادگان بردن گوشی ممنوعه، حتی همراه اول و بانک پاسارگاد هم نمی تونستن بهم تبریک بگن)می بینم امسال خیلی بهتر بود حداقل کنار دوستام بودم.
این جور موقع ها وقتی با خودت تنهایی، تازه یادت می افته که تنها به دنیا اومدی، تنها می میری، وحتی این بین هم وسط ۶ ملیارد آدم تنهایی.
تولدم مبارک
سلامتی همه ی اون هایی که جشن هاشون رو تنهایی جشن می گیرن. البته دیگه نمی شه اسمش رو گذاشت جشن…
HaMed
رامین می گفت مرده نمی شه روی زمین بمونه . نباید بمونه.
یک سری آدم ها هم توی زندگی ما بودن و رفتن . شاید با مرده دیگه هیچ فرقی ندارن چون می دونیم هیچ وقت بر نمی گردن . اون ها رو هم بالاخره باید یه جایی توی ذهنت دفن کنی . نمی تونی همیشه دنبال خودت بکشونی.
راست می گفت. اما من نمی تونم. نمی دونم تا کی می خوام مرده ام رو با خودم ببرم؟
می گفت بعضی راه ها وقتی می بینی بن بسته باید بر گردی، بدون کوله بار، همه چیزت رو بذاری و فقط…برگردی. به خاطر آینده…
HaMed
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیرخدا و رستم دستانم آرزوست
مولانا
صخره یا طوفان ؟ چه آمد ناگهان بر باد بانم
در شب دریا کدامین بر زمینم زد ، ندانم
کو نشانی از کسی تا سمت ساحل را بپرسم
تا کجا با این شکستن ، می شود آیا برانم
آخرین لنگر کجا باید بیندازم در این شب
سو سوی چشم نهنگی لرزه می ریزد به جانم
موج تا موج از خودم سر می روم در گریه هایم
دست هق هق می دهد بر شانه ی دریا تکانم
لک لک از برج دکل برخاست ، تا شاید بخواهد
آب پاکی را بریزد روی دست جاشوانم
طبل شیون را بزن ((دریا عروسی دارد امشب ))
ساحل چشم انتظارم ، ساحل دور از گمانم
ناخدا را با خدا بر عرشه تنها می گذارم
کم کم از چشم افق . . . دیگر نمی چرخد زبانم
شعری از بهمن ساکی