حقیقت نیازمند نقد است نه ستایش . فردریش نیچه
باطن وسیرت مردم را در حین بدبختی آنان میتوان شناخت . گاندی
تا وقتیکه قلب شما نخواهد ، مسلماً مغزتان هرگز به چیزی عقیده پیدا نمی کند . ویلیام جیم
اگر از کسی متنفری از قسمتی از خودت در او متنفری، چیزی که از ما نیست نمیتواند افکار ما را مغشوش کند . هرمان هسه
یک زندگی مطالعه نشده ،ارزش زیستن ندارد . سقراط
نادر شاه افشار پس از فتح هندوستان و دستگیری متجاوزین به ایران در جمع ارتشیان ایران گفت :
“وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای، شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادیشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند.
پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند. آنان نیز خواهند آموخت آزادیشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند…“
اولین مرحله شناخت آفرینش همانا خرد است چشم و گوش و زبان سه نگهبان اویند که لاجرم هر چه نیکی و شر است از همین سه ریشه می گیرد .و افسوس که دنبال کنندگان خرد اندکند ، باید که به سخن دانندگان راه جست و باید جهان را کاوش نمود و از هر کسی دانشی آموخت و یک دم را هم برای آموختن نباید از دست داد .
فردوسی کبیر
همه میخواهند بشریت را عوض کنند ، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند. تولستوی
سقراط (حدود سالهای ۳۹۹ ـ ۴۷۰ ق. م)، پدر علم فلسفه، با نحوه تدریس سوفسطائیان مخالفت کرد. سوفسطائیان، به شاگردان خود میآموختند که چگونه در مباحثات، به سوالات مختلف جوابهای زیرکانهای بدهند. سقراط شاگردانش را تشویق میکرد تا در دنیای اطراف خود، جستجو کرده و مطابق با ندای وجدان خود زندگی کنند، حتی اگر این کار، آنها را در جهت مخالف با حکام کشور قرار دهد.
گفتمانها
سقراط هیچ اثر نوشتاری از خود بر جای نگذاشت، اما تعدادی از مباحثات وی با ساکنان آتن توسط شاگرد معروفش افلاطون (۳۴۷ ـ ۴۲۷ ق.م) و نیز گزنفون (۳۵۷-۴۲۵ ق.م) بطور نوشتاری ثبت شدهاند.
سقراط در حدود سال ۴۷۰ سال ق.م در آلوِپـِـکا متولد گردید. آغاز زندگی او مصادف بود با دوران شکوفایی عظمت و افتخار آتن که در همان زمان امپراتوری دریایی خود را بنا نهاده بود. در دوران جوانی، قدرت بدنی شگفت انگیز سقراط، همگان را به تعجب واداشت. قدرت تحمل او بسیار بالا بود، به طوری که در زمستان سخت، پا برهنه با یک جامهٔ معمولی راه میرفت.
هنگامی که بیست و چند ساله بود، افکارش متوجه مفهوم انسانیت شد. در آن زمان بیشتر تلاشهای فیلسوفان و اندیشمندان، درباره جهان و چیستی آن بود و این که از چه موادی تشکیل شده و ماده اصلی آن چیست. اما او اعلام کرد که باید جهانشناسی را کنار گذاشت و به انسان بازگشت. او بیان میکرد که پیامهای مخصوصی از سروش غیبی دریافت میکند.
سردیس مرمری سقراط در موزه لوور

آنها که غایب اند ، کمال مطلوب اند و حاضرین معمولی و پیش و پا افتاده اند .
اگر به مهمانی گرگ می روید ، سگ خود را به همراه ببرید .
از استثنائـات است که کسی را بـه خاطر آنچه که هست دوست بدارند . اکثر آدمها چیزی را در دیگران دوست دارند که خود به آنها امانت می دهند : خودشان را ، تفسیر و برداشت خودشان را از او …
بشر، بر صفحهی شطرنج ابدیت، چون پیادهای در دست خدا و شیطان است.
تنها شرط رسیدن به پیروزی داشتن اراده قوی است شرایط دیگراهمیتی ندارد.
در درون جسارت ، نبوغ و قدرت سحر آمیزی نهفته است.
زیبایی ناپایدار و فضیلت جاودانه است .
کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند.
هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد .
هر چه نور بیشتر باشد ، سایه عمیق تر است .
جوانی نیز مانند پاک ترین و بهترین عشقها سرانجامی ندارد .
مردان شجاع فرصت می آفرینند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند .
نیاسائید ، زندگی در گذر است . بروید و دلیری کنید ، پیش از آنکه بمیرید ، چیزی نیرومند و متعالی از خود بجای گذارید ، تا بر زمان غالب شوید .
هر چه بر علم خود بیافزایید ، بر اندوه خود افزودهاید .
…

سیاستمدار انسانها را به دو دسته تقسیم میکند: ابزار و دشمن. یعنی فقط یک طبقه را میشناسند و آن هم دشمن است.
بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید .
با دیگران بودن آلودگی می آورد.
نادرستی یک حکم باعث نمی شود که آن حکم را رد کنیم ، احکام نادرست برای زندگی بشری ضروری است و رد کردن آنها را به معنای رد کردن زندگی است.
آنچه برای یک نفر سزاوار است نمی توان گفت برای فرد دیگر هم سزاوار است. به عنوان مثال انکار نفس و افتادگی سزاوار یک فرمانده نیست و برایش فضیلت محسوب نمی شود. حکم یکسان صادر کردن برای همه غیر اخلاقی ست.
آینده از آن کسانی است که به استقبالش می روند .
فرد خلوت نشین می گوید که واقعیت در کتاب ها نیست و فیلسوف آن را پنهان می کند. فرد والا از فهمیده شدن توسط دیگران در هراس است نه از بد فهمیده شدن چون می داند که کسانی که او را بفهمند به سرنوشت او یعنی رنج کشیدن در دنیا دچار خواهند شد.
کسانی که در خود احساس حقارت می کنند به دیگران رحم می کنند اما به دلیل غرورشان دم نمی زنند! یعنی درد می کشند و می خواهند با دیگران هم دردی کنند.کسانی که با دیگران همدردی می کنند به دلیل دردمند بودن خودشان است.
…

۱۵ اکتبر ( ۲۳ مهر ) ۱۸۴۴:
فریدریش نیچه در بخش روکن، در نزدیکی تونزن، ساکسونی پروسی به دنیا می آید. پدرش، کارل لودویگ نیچه، پیشوای روحانی روستا و پسر یک پیشوای روحانی است؛ مادرش فرانزیسکا نیچه دختر پیشوای روحانی روستای مجاور پوبلس است. فریدریش نیچه اولین ثمره ازدواج آنها بود. آنها دو فرزند دیگر نیز به دنیا می آورند: الیزابت و ژوزف.
۱۸۴۹:
نیچه پدرش را به علت بیماری آنسفالو مالاسیا از دست می دهد.
۱۸۶۴:
نیچه به عنوان دانشجوی الهیات و واژه شناسی وارد دانشگاه بن می شود (۱۶ اکتبر)
۱۸۶۵:
در عید پاک ۱۸۶۵ تحصیل در رشته الهیات را (در نتیجه از دست دادن ایمانش به مسیحیت) رها می کند و در ۱۷ اوت بن را ترک گفته رهسپار لایپزیگ می شود. در پایان اکتبر یا شروع نوامبر یک نسخه از اثر شوپنهاور” جهان به مثابه اراده و پنداره و تصور ” را از یک کتاب فروشی کتاب های دست دوم، بدون نیت قبلی خریداری می کند؛ او که تا آن زمان از وجود این کتاب بی خبر بود، به زودی به دوستانش اعلام می کند که او یک ‹‹شوپنهاوری›› شده است.
۱۸۶۷:
اولین اثر نیچه به چاپ می رسد: Zur Geschichte der Theognideischen Spruchsammlug
او به مدت یک سال برای خدمت در هنگ توپخانه ای ارتش فراخوانده می شود. در سرباز خانه به عنوان یک سوار کار ماهر شناخته می شود:
‹‹ در اینجا بود که نخستین بار فهمیدم که اراده زندگی برتر و نیرومند تر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست، بلکه در اراده جنگ اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است!››
به عنوان اولین نوشته ی خود در وبلاگ از مردانی مینویسم که الگوی من وبسیاری دیگر از انسان ها در زندگی هستند . مردانی که بیش از همه آموختند ، تجربه کردند و آموزش دادند . از نظر من برای هر چیز مرزی وجود دارد مرزی که برای حفظ امنیت ما ودیگران است و تا وقتی در امان هسیم که از این مرزها عبور نکنیم . و شاید خطرناک ترین این مرز ها ، مرز دانستن است که اگر از این مرزها عبور کنیم بیش از هر وقت دیگری برای خود و دیگران خطرناک می شویم . وبلاگم را با نام این مردان آغاز میکنم مردانی که از مرز دانستن رد شدند . به نام فردوسی حکیم که سال های آخر عمر خود را در فقر ز ندگی کرد و در فقر مرد ، به نام نیچه که ده سال قبل از مرگش به جنون رسید وده سال آخر عمر خود را در جنون کامل زندگی کرد و سرانجام بر اثر سکته ی مغزی در گذشت . به نام صادق هدایت که خود را کشت و به نام سقراط که مجبورش کردند جلوی شاگردانش جام شوکران را بنوشد و به زندگی خود پایان دهد . و صدها انسان بزرگ دیگر که مردانه زیستند و معنای زندگی را به ما آموختند . در این وبلاگ بیشتر سعی میکنم به جملات زیبا ، شرح زندگی و هدف این افراد بپردازم .
…حامد…