فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

پست هاي مربوط به تاريخ فروردین, ۱۳۸۹:

لحظات…

لحظاتی که انتظار سپری شدنشان را می کشیم بخشی از عمر ما را تشکیل می دهند .


» بدون ديدگاه
خلاصه ای از زندگی لو آندره سالومه (معشوقه نیچه)

Lou Andreas Salome 1861-1937

.

لو آندره سالومه

غروب یکی از روزهای سال ۱۸۸۲ بود. پل ره (Paul Ree) فیلسوف معروف پروسی که در رم اقامت داشت در منزل پیرزنی که معمولا منزل اش مکانی برای تجمع فیلسوفان و روشنفکران بود دعوت شده بود. درجمع اون شب یک دختر جوان و زیبای بیست و یک ساله به نام لو فون سالومه (Lou von Salome)که برای تعطیلات با مادرش از روسیه به رم آمده بود نظر فیلسوف رو به خودش جلب کرد. ره خودش رو معرفی که و هر دو سرگرم بحث و گفتگو در مورد خدا و اخلاقیات شدن. ایده های دختر شباهت عجیبی به ایده های ره داشت. دختر با حرارت بسیار راجه به عقایدش صحبت می کرد و در عین حال چشمانش برق خاصی از شیطنت و دلربایی داشت که ره رو دچار سردرگمی میکرد. بعد از اون شب، فیلسوف و دختر چند بار دیگه هم با هم دیدار کردن و در مورد مسائل مختلف به بحث و گفتگو پرداختن. لو می دونست که پل ره دوست صمیمیه فردریش نیچه فیلسوفه معروفه که اون هم در ایتالیا به سر می برد و به پل پیشنهاد کرد که خوبه اگر اونها بتونن سه تایی با هم سفر یا حتی زندگی کنن و گروهی سه نفره از روشنفکران رو تشکیل بدن. ره خیلی زود با نیچه تماس گرفت و پیشنهاد دختر رو با او در میان گذاشت و با این کار هم خواست دختر رو خوشحال کنه و تحت تاثیر قرار بده و هم نظر نیچه رو در مورد عقاید دختر بدونه. نیچه با سرعت خودش رو به رم رسوند.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۳۲
عشق…

عشق، هرآن چه است که برای او از دست میدهی.

» بدون ديدگاه
اقبال لاهوری

چو رخت خویش بر بستم از این خاک

همه گفتند با ما آشنا بود

ولیکن کس ندانست

چه گفت با که گفت و از کجا بود

*************************************************

خدا آن ملتی را سروری داد

که تقدیرش بدست خویش بنوشت

به آن ملت سر وکاری ندارد

که دهقانش برای دیگران کشت

اقبال لاهوری

» ديدگاه ۱
داستانی از عطار

روزی ابوبکر واسطی به تیمارستانی رفت

و دیوانه ای را دید که های و هوی می کرد و نعره می زد .

گفت با این بندهای گران که بر پای تو نهاده اند چه جای نشاط است ؟

گفت : ای غافل ، بند بر پای من است نه بر دل من .

عطار

» بدون ديدگاه
شعر تن آدمی سروده سعدی

تن آدمـــی شــریفســـت بجــــــان آدمــــــــیت

نه همین لباس زیباست نشــــان آدمــــیت

اگر آدمـــی بچشمست و دهـــان و گــوش و بینی

چه میان نقش دیوار و میــــان آدمــــیت؟

خور و خواب و خشم و شهوت شغبست و جهل و ظلمت

حـیوان خبر ندارد ز جهــــــان آدمــــیت

بحقیقــــت آدمـــی باش، و گـــرنه مرغ باشــــــد

که همین سخن بگوید بزبـــــان آدمــــیت

مـــگر آدمــی نـــبودی که اســـیر دیو مانــــدی؟

که فرشــته ره نــدارد بمــــکان آدمــــیت

اگــــر ایـــن درنده خویـــی ز طبیعتــت بمـــیرد

همه عمر زنده باشـی بـــــروان آدمــــیت

رســــد آدمــی بــجایـــی که بــجـــز خدا نبیــــند

بنگر که تا چه حدست مــــکان آدمــــیت

طیــــران مرغ دیـــدی تــو زپــای بند شــــهوت

بـــدرآی تـــا ببـــینی طیــــــران آدمــــیت

نه بیـــان فضــل کـــردم، که نصیحت تو گفتـــم

هــم از آدمــی شنیــدیم بیــــــــان آدمــــیت

بنصیحت آدمـی شـــو نه بخویشـــتن، که سـعدی

هــم از آدمـی شنیـدست بیــــــان آدمــــیت

تو بـــگوش خود بیـــاری سخـــن قـــبول سعدی

که نصحیت تـو گویـــد بلســــان آدمــــیت

چو دری بـگوش خود کن که دگر چـنین نیــابی

سخن حقـیقت این بود و بیان آدمیت

سعدی
» بدون ديدگاه
جشن تنهایی

کمتر ازچند دقیقه است که سال تحویل شده داشتم به لحظه ی سال تحویل پارسال فکر می کردم که تنها بودم البته یه عده آدم دورم بودن که هیچ کدوم رو نمی شناختم . خیلی سخته که سال نو رو تنها جشن بگیری من تنها جشن گرفتم مثل خیلی از مراسم دیگه مثل شب یلدا ، مثل تولدم ، ومثل بعضی از روزها ی دیگه که برای هر کدوم از ما یک خاطرست و هیچ کس هم نبود که این روزها رو به من تبریک بگه. هیچ غمی بزرگ تر از این نیست که توی این روزها واین لحظات تنها باشی . هر ثانیه اش مثل یک عمر می مونه ، به تمام کسایی که دوستشون داری فکر می کنی ، این که الان کجان ، دارن چی کار می کنن و به چی فکر می کنن . و براشون آرزو می کنی هیچ وقت توی چنین روزهایی تنها نباشن . بعد تازه می رسی به خودت … به خودت می گی موجودی بدبخت تر از من هم هست . برای خودت چی آرزو می کنی ؟ چی می تونی آرزو کنی ؟ اما سئوال اصلی اینه اصلاً اگر چیزی رو هم آرزو کنی کی به حرفات گوش می ده ؟ امیدوارم هیچ کس این لحظات رو این جوری که من تجربه کردم تجربه نکنه .

تقدیم به تمام کسانی که شادی هاشون رو تنها جشن می گیرن …
» بدون ديدگاه
سال نو مبارک

سال ۱۳۸۹ خورشیدی و ۳۷۴۸ زرتشتی بر همه ی ایرانیان مبارک



» بدون ديدگاه
سروده ی فردوسی در مورد نوروز

بفر کیانی یکی تخت ساخت        چه مایه بدو گوهر اندر نساخت

چو خورشید تابان میان هوا            نشسته بر او شاه فرمانروا

جهان انجمن شد بر تخت او            فرو مانده از فر او بخت او

به جمشید بر ،گوهر افشاندند        مر آن روز را روز نو خواندند

به نوروز نو ،شاه گیتی فروز        بر آن تخت بنشست فیروز روز

بزرگان به شادی بیاراستند        می و رود و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار       بمانده از آن خسروان یادگار

فردوسی
» بدون ديدگاه
شعر زیبایی از دکتر شریعتی

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر

از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم

سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او هر روز پی در پی

دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را بیدار سازد

بدینسان بشکند دائم

سکوت مرگبارم را….

دکتر علی شریعتی

» بدون ديدگاه
فکور کیست ؟

منظور از فکر کردن ‌، شکافتن داده ها و مشاهدات وعکسبرداری هایی است که وارد ذهن می شود . فکر کردن و عادت به تفکر را می توان به مشابه درجه ای از پیشرفت و توسعه ی عمومی یک جامعه تلقی کرد . شخص فکور کسی است که بیشتر به دنبال سوال است تا پاسخ و به راحتی هر پاسخی را قبول نمی کند . فکر کردن یعنی شکافتن و عاری بودن از پیش فرض ها و ذهنیت های کلیشه ای.

عقل و توسعه یافتگی نوشته دکتر محمود سریع القلم
» ديدگاه ۲
یک ذره عشق

بعضی وقتها فقط یک ذره عشق هم می تواند یک نفر را سیراب کند .

» بدون ديدگاه
برده های عشق

اگر قلبتان را بگشایید وگوش فرا دهید نجوای فرشتگان را خواهید شنید .

اگر به کسی بسیار عشق می ورزید و می دانید که او هم دوستتان دارد در زیباترین نقطه ی جهان ایستاده اید .

عشق بجز عشق چه پاداشی دارد ؟

وقتی که بجز عشق چیزی برایمان باقی نمانده باشد برای نخستین بار آگاه می شویم که فقط عشق کافی است .

چه زیباست وقتی لحظات پرواز می کنند ، هر چند کوتاه .

» ديدگاه ۱
فرشته کوچولو

چند روزِِ که با یه فرشته کوچولو آشنا شدم . مدتها بود حس خاصی نسبت به چیزی نداشتم ، اما این فرشته کوچولو خیلی چیزها رو دوباره برام زنده کرد. وخیلی احساس ها رو دوباره یادم آورد . زیاد در موردش نمی دونم . اما با تمام شیطنتش یه غمی تو صداش هست که نمی دونم چی . از خودم می پرسم مگه خدا فرشته هاش رو فراموش کرده که فرشته اش غمگینه ؟ مگه فرشته ها کارشون این نیست که غم ودرد ما رو از بین ببرن اما وقتی خودشون غمگینن چه جوری می تونن این کار رو  بکنن ؟ ولی من می خوام تمام غم هاش رو از یادش ببرم واون رو با بزرگترین نعمتی که خدا به انسان داد آشنا کنم نعمتی که حتی خود خدا هم از اون بی بهره ست نعمتی که ما اسمش رو عشق می زاریم . امیدوارم موفق بشم . و امیدوارم فرشته ی من هر جا که هست هر روز شاد تر بشه . چون با شادی اونه که منم شاد میشم .

تقدیم به بهترین فزشته ی دنیا
» ديدگاه ۶
بد فهمیدن و بد فهمیده شدن

در مورد داستان کوتاه سگ و شاید در مورد خیلی موارد دیگر در زندگی ، موضوع فهمیده نشدن نیست ، موضوع بد فهمیده شدن است .

و شاید مانند خیلی از بزرگان ترس من هم از این نباشد که فهمیده نشوم ، بلکه هراسم از این است که بد فهمیده شوم .

و یقیناً یکی از بزرگترین مشکلات انسان ها در طول تاریخ درک غلط نسبت به موضوعات حیاتی (از جمله دین) بوده است . و چه خون ها یی به خاطر بد فهمیدن و بد فهمیده شدن ریخته شده است .

پس بیایید تا نسبت به موضوعیی آگاه نشده ایم در مورد آن قضاوت نکنیم ، که سخت ترین چیز قضاوت است .

…حامد…

» بدون ديدگاه

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...