فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

پست هاي مربوط به تاريخ اردیبهشت, ۱۳۸۹:

یک بیت زیبا از استاد شهریار

به پیری آنچه مرا مانده لذت یاد است          دلم به دولت یاد است اگر دمی شاد است

» بدون ديدگاه
عکس هایی ار آرامگاه یعقوب لیث ( بنیان گذار سلسله صفاری )

» ديدگاه ۴
آتش

چند روز پیش بعد از مدتها فرصت شد یا به عبارتی هوا با گرم شدنش این اجازه رو بهم داد که به جنگل برم وآتیش روشن کنم . و دوباره یادم افتاد که هیچ چیز به اندازه ی نگاه کردن به آتیش نمی تونه آرومم کنه . خیلی لذت بخشه وقتی تو سکوت جنگل کنار آتیش می شینی و تنها صدایی که می شنوی صدای سوختن چوبهایی که با زحمت جمعشون کردی . نگاه کردن به آتیش آدم رو به فکر می ندازه . میری تو فکر ، فکر کسایی که دوستت دارن ، کسایی که دوستشون داری ، جاهایی که رفتی ، کارهایی که کردی ، چیزهایی که دیدی ، کسایی که می تونستن بمونن ، اما… خلاصه به همه جیز و همه کس فکر می کنی . بعد به ساعت نگاه می کنی و میبینی ساعت ها گذشته و تو نفهمیدی و ساعت دوباره تو رو یاد این زندگی ماشینی که توش هستیم میندازه و مجبوریم خودمون رو به ساعت (این حاکم بی رحم که کل دنیا رو زیر سلطه ی خودش در آورده) تسلیم کنیم بدون اینکه از خودمون بپرسیم : اصلاً زمان یعنی چی اگه زمان بگذره از چی جا می مونیم ، مگه برای ما مشخص کردن که تا این سن باید این کار رو کنی و به اینجا برسی. واگه نرسیدی و انجام ندادی آیا زندگی تموم شده ؟

آتش نماد دین زرتشت. و چه نماد زیبایی رو زرتشت برای دینش انتخاب کرد . نمادی که همه جیز رو پاک می کنه بدون این که خودش آلوده بشه . نمادی که بر عکس تقریباً تمام چیزهایی که می تونیم با چشم ببینیم بر خلاف جاذبه ی زمین عمل می کنه و بالا می ره . نمادی که آزاده . نمادی که گرم می کنه ، نمادی که به هر چیز برسه اون رو هم روشن می کنه . واگه لازم باشه هر چیزی رو می سوزونه .

زرتشت گفت ما هم باید مانند آتش باشیم . پاک کنیم وآلوده نشیم . بر عکس جاذبه عمل کنیم و همیشه به فکر بالا رفتن واوج گرفتن باشیم . مانند آتش آزاد باشیم باعث بشیم اطرافیانمون از وجود ما احساس گرما کنند . اطرافمون رو روشن کنیم . واگه لازم بود در مبارز ه با بدی ها و زشتی ها اون قدر قوی باشیم که بتونیم بسوزونیم ونابود کنیم (و خصوصاً در باب اندیشه . چون زرتشت معنقد بود تمام بدی ها و پلیدی ها از نادانی سرچشمه می گیره) .

بعدد آتیش خاموش میشه و فقط زغال هاش باقی می مونه اما هنوز هم می سوزونه . وبعد کمکم به خاکستر تبدیل می شه و با تمام اون عزمتش چیزی جز خاکستر ازش باقی نمی مونه وحتی بعذ از مدتی اون خاکستر رو هم باد میبره و از آتیش هیچی نمی مونه . اما روشنایی و گرمایی که داده هیچ وقت از یاد نمیره .

پس بیایید مانند آتش زندگی کنیم .

HaMed

» ديدگاه ۴
دزیره کلاری (معشوقه ناپلئون بوناپارت)

اوژنی دزیره کلاری (Désirée Clary) (۱۷۷۷ – ۱۸۶۰)

همونطور که شاید بدونین دزیره عاشق ناپلئون بوده! و ناپلئون هم به طور مقابل دزیره رو دوست داشته و با هم نامزد بودن! تا اینکه ناپلئون برای منافعی که داشته با زن دیگری ازدواج میکنه با این حال همیشه به فکر دزیره بوده و اون رو بیشتر دوست داشته! تا اینکه دزیره با یکی از ژنرالها ازدواج میکنه و بعدها هم همیشه هم عاشق شوهرش بوده و هم از اینکه با ناپلئون ازدواج نکرده بوده راضی و متشکر بوده! چون اصلا موافق کارهای ناپلئون نبوده! خلاصه اینکه دزیره و شوهرش بخاطر خوبی های شوهرش ملکه و پادشاه سوئد میشن! یعنی از فرانسه به سوئد مهاجرت میکنن و حتی ملیت خودشون رو تغییر میدن و سالها در سوئد حکومت میکنن! و جالبه که بدونن هنوز هم پادشاهان سوئد از نوادگان دزیره و شوهرش ژان بابتیست هستند!
دزیره برای این مهاجرت خیلی سختی کشیده و اصلا از زندگی در سوئد راضی نبوده تا بالاخره به این موضوع تن میده! ولی نکته مهم در زندگی دزیره و شوهرش اینه که به بچه هاشون یاد دادن که همیشه به آزادی مردم احترام بزارن و تا جایی که میشه در کشورشون دموکراسی رو برقرار کنن و حتما همین هم رمز اصلی پایداری حکومتشون بعد از این همه سال است!

» ديدگاه ۳۴
زندگینامه ناپلئون بوناپارت

ناپلئون بوناپارت (زاده ۱۵ اوت ۱۷۶۹ میلادی – درگذشت ۵ مه ۱۸۲۲ میلادی) ، نخستین امپراطور فرانسه (در سال‌های ۱۸۰۴ تا ۱۸۱۵ میلادی) بود. وی، در جزیره کرس در خانواده‌ای پرجمعیت بدنیا آمد. در آن زمان، این جزیره، جزء حکومت جنوا (واقع در ایتالیایی امروزی) بود. اما بعدها به اشغال فرانسه در آمد. ناپلئون که در ابتدا، سرهنگی گمنام بود، پس از انقلاب فرانسه ، به یکباره قدرت گرفت و وارث انقلاب شد. در ابتدا، به ایتالیا-اتریش خارج نمود. سپس به مصر رفت و به سلطه مملوک‌های مصری نیز پایان بخشید و سوریه را نیز ضمیمه خاک کشور خود کرد. در بازگشت به فرانسه با کمک دو برادر خود لوسین و ژوزف مجلس را منحل کرده و خود را امپراطور نامید. سپس پروس، هند، لهستان، بلژیک و نیز سرزمین اتریش-مجارستان را تسخیر کرد. در جنگ دریایی با انگلیس شکست خورد. اما اسپانیا وپرتغال را هم به متصرفات خود افزود. آنگاه عازم روسیه شد و تا مسکو پیش رفت. ضمن اینکه در این دوره طی قرارداد فین کن اشتاین با فتحعلی شاه (حاکم ایران) که با روسها در جنگ بود همکاری نمود. اما چون نتوانست بر الکساندر (تزار روسیه) دست یابد و در سرمای کشنده این کشور بسیاری از سربازان خود را از دست داده بود، لذا با روسها صلح کرد و با بستن پیمان صلح تیلسیت با روسیه آشتی و به فتحعلی شاه ، شاه ایران حمله کرد و با حمایت مردم این کشور، آنجا را از دست حکومت و خیانت نمود.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۱
جملات زیبایی از ناپلئون بوناپارت

در دنیا فقط از یک چیز باید ترسید و آن خود ترس است .

نایاب ترین چیز در جهان دوست صمیمی است .

دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد.

کسی که می ترسد شکست بخورد حتما شکست خواهد خورد.

یک روز زندگی پر غوغا و در شهرت و افتخار بهتر از صد سال گمنامی است.

پیروزی یعنی خواستن .

عشق گوهری است گرانبها ، اگر با عفت توام باشد.

عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب.

فداکاری در راه وطن از همه فضایل باارزشتر است.

» ديدگاه ۲
سختی ها

همیشه منتظر هستیم چیزهای سخت تموم بشن . بعد وقتی تموم می شن فکر می کنیم راحت شدیم اما بعد می بینیم از اون آدم قبلی چیز زیادی نمونده یه آدم مونده که عادت کرده به سختی . اون سختی شده بخشی از وجودش که بدون اون همیشه احساس کمبود می کنه . اما این که خوبه آدم به سختی عادت کنه یا نه بستگی به خیلی چیزها داره ، که بهترین قاضی خودمون هستیم اگه نخواهیم خودمون رو گول بزنیم . و اگه با خودمون صادق باشیم می بینیم معمولاً این سختی ها باعث قوی تر شدن ما می شن البته اگه اونقدر سخت وشدید نباشن که روحمون رو نابود کنن .

HaMed
» ديدگاه ۴
خیام

مائیم و می ومطرب واین کنج خراب       جان و دل وجام وجامه در رهن شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب                 آزاد ز خاک و باد و از آتش وآب

خیام
» بدون ديدگاه
ارد دوم و سورنا

می گویند زمانی که سورنا سردار شجاع سپاه امپراتور ایران (( ارد دوم )) از جنگ بر می گشت به پیرزنی برخورد .
پیرزن به او گفت وقتی به جنگ می رفتی به چه دلبسته بودی ؟
گفت به هیچ ! تنها اندیشه ام نجات کشورم بود .
پیرزن گفت و اکنون به چه چیز ؟
سورنا پاسخ داد به ادامه نگاهبانی از ایران زمین .
پیرزن با نگاهی مهربانانه از او پرسید :  آیا کسی هست که بخواهی بخاطرش جان دهی ؟
سورنا گفت : برای شاهنشاه ایران حاضرم هر کاری بکنم .
پیرزن گفت : آنانی را که شکست دادی برای آیندگان خواهند نوشت کسی که جانت را برایش میدهی تو را کشته است و فرزندان سرزمینت از تو به بزرگی یاد می کنند و از او به بدی !
سورنا پاسخ داد : ما فدایی این آب و خاکیم . مهم اینست که همه قلبمان برای ایران می تپد . من سربازی بیش نیستم و رشادت سرباز را به شجاعت فرمانده سپاه می شناسند و آن من نیستم .
پیرزن گفت : وقتی پادشاه نیک ایران زمین از اینجا می گذشت همین سخن را به او گفتم و او گفت پیروزی سپاه در دست سربازان شجاع ایران زمین است نه فرمان من .
اشک در دیدگان سورنا گرد آمد .
بر اسب نشست .
سپاهش به سوی کاخ فرمانروایی ایران روان شد .
ارد دوم ، سورنا و همه میهن پرستان ایران هیچگاه به خود فکر نکردند آنها به سربلندی نام ایران اندیشیدند و در این راه از پای ننشستند .
به سخن ارد بزرگ : میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است .
یاد و نام همه آنان گرامی باد .

یاسمین آتشی
» بدون ديدگاه
بابک خرمدین

پیشگویان به بابک خرمدین ، آزادیخواه میهن پرست کشورمان گفتند در پایان این مبارزه کشته خواهی شد او گفت سالها پیش از خود گذشتم همانگونه که ابومسلم خراسانی از خود گذشت برای این که ایران دوباره ادامه زندگی پیدا کند روح بزرگانی همچون ابومسلم در من فریاد می کشد و به من انگیزه مبارزه برای پاک سازی میهن را می دهد پس مرا از مرگ نترسانید که سالها پیش در پای این آرزو کشته شده ام .

ارد بزرگ در سخنی بسیار زیبا می گوید : گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند .

بابک خرمدین اندکی بعد در حضور خلیفه تازی بغداد اینچنین به خاک و خون کشیده شد :

خلیفه :عفوت میکنم ولی بشرطی که توبه کنی ! بابک :توبه را گنهگاران کنند٬توبه از گناه کنند. خلیفه :تو اکنو ن در چنگ ما هستی! بابک:اری ٬تنها جسم من در دست شما است نه روحم٬ دژ آرمان من تسخیر ناپذیر است.

خلیفه :جلاد مثله اش کن! معلون اکنون چراغ زندگیت را خاموش می‌‌کنم. بابک روی به جلاد٬چشمانم را نبند بگذار باچشم باز بمیرم. خلیفه :یکباره سرش را ازتن جدا مکن٬ بگذار بیشتر زنده بماند! نخست دستانش را قطع کن!جلاد بایک ضربت دست راست بابک را به زمین انداخت.خون فواره زد.بابک حرکتی کرد شگفتی در شگفتی افزود٬زانو زده ٬خم شد وتمام صورتش را با خون گرمش گلگون گرد.شمشیر دژخیم بالا رفت وپایین آمد ودست چپ دلاور ساوالان را نیز از تن جدا کرد.فرزند آزاده مردم به پا بود٬ استواربود . خون از دو کتفش بیرون می‌‌جست .

خلیفه :زهر خندی زد : کافر! این چه بازی بود که در آستانه مرگ در آوردی ؟ چرا صورت خود به خون آغشته کردی؟ چه بزرگ بود مرد٬چه حقیر بود مرگ٬ چه حقیر تر بود دشمن! پیش دشمن حقیر٬مردبزرگ٬بزرگتر باید. گفت : در مقابل دشمن نامرد ٬ مردانه بایدمرد ٬اندیشیدم که از بریده شدن دستانم ٬خون ازتنم خواهدرفت . خون که رفت٬ رنگ چهره زرد شود .مبادا دشمن چنان گمان کند از ترس مرگ است ٬خلق من نمی‌پسندندکه بابک در برابر گله ی روباه ان ترسی به دل راه دهد…. خلیفه از ته گلو نعره کشید: ببر صدایش را!!!! وشمشیر پایین آمد و سر. سری که هرگزپیش هیچ زورمند ستمگری فرود نیامده بود .  یادش گرامی باد .


» ديدگاه ۸
میهن پرستی ایرانی از زبان یک دشمن

پروکوپیوس مورخ رومی در یادداشتهای روزانه خود در تاریخ ۱۳ بهمن ماه سال ۶۹ شمسی قبل از هجرت میگوید :در این روز نسخه اصلی تاریخ جنگهایم را به امپراتور دادم و او پس از مرور کوتاهی بر آن گفت:

هرچند به سود ما رومیان نیست اما جا داشت می نوشتی ژوستی نین امپراطور روم عقیده دارد که در خون سربازان ایرانی ماده اختصاصی وجود دارد که باعث می شود ترس نداشته باشند بی باک و مغرور باشند و تسلیم نشوند.در هنگام اسارت در برابر فاتح زانو نزنند و عجز و لابه نکنند . من نمی دانم که ایران چه آبی دارد که بذر نهایت میهن دوستی را در جان مردمش پرورش میدهد…

» ديدگاه ۱
شعر زیبایی از شفیعی کدکنی

حسرت نبرم به خواب آن مرداب            کارام درون دشت شب خفته است

دریایم, نیست باکم از طوفان                 دریا همه شب خوابش آشفته است

شفیعی کدکنی
» ديدگاه ۱
روایتی از کشف و تاراج کاخ آپادانا شوش

۸ تیر ۱۲۶۳ سالروز پیدا کردن کاخهای هخامنشی در شوش است .  در این روز((مارسل دیولافوا)) که به همراه همسر خود ((ژان)) برای پژوهش هایی در زمینه معماری باستانی به ایران سفر کرده بودند این کاخ را پیدا کردند.

بقایای کاخ آپادانا شوش

((ژان دیولافوا)) در بخشی از خاطرات خود از زبان همسرش می نویسد : ((شوش ۸ فوریه-دیروز گاو سنگی بزرگی را که در روز های کنونی پیدا شده است با اندوه تماشا می کردم ، که نزدیک به دوازده هزار کیلو وزن دارد ! تکان دادن چنین توده بزرگی نا شدنی است . سرانجام نتوانستم به خشم خود چیره شوم ،پتکی به دست گرفتم و به جان حیوان سنگی افتادم . ضرباتی وحشیانه به او زدم . سرستون، در نتیجه ی ضربات پتک همجون میوه ی رسیده از هم شکافت. یک تکه سنگ بزرگ از آن پرید و از جلوی ما رد شد ، اگر با چالاکی خودمان را کنار نمی کشیدیم پایمان را خرد می کرد . مرمر ، سختی خود را کاملا از دست داده بود . در درازای دو هزار و پانصد سال ، ریشه ی گیاهان در میان ترکهایی که هنگام فرو ریختن سرستون ایجاد شده بود ، رخنه کرده و تکه های آن را از هم جدا کرده است . به این ترتیب بدون آن که انتظار داشته باشیم دوازده هزار کیلو به بارهای ما اضافه شد زیرا حمل قطعات کوچک گاو سنگی میسر شد))

تنها سر ستون و تنها ستون سرپا باقیمانده در خود شوش

بخشی از کتاب خاطرات ژان دیولافوا
» ديدگاه ۴
مقدمه کتاب روابط دختر و پسر

در اجتماعی که انسان ها جدای از جنسیت شان مجبور یا موظف به حضور اجتماعی اند چگونه می توان با خط بطلان کشیدن روی موضوعی غیر قابل اجتناب ، همگان را به نفی ارتباط رهنمون شد و پنداشت که با چنین توصیه های حکیمانه و پدرانه ای موضوع حل و فصل می شود؟!

“به همه جوان ها می گویم با دوست بازی سرنوشت خود را نابود نکنند…حرف پدر و مادر را گوش کنند… دوستی های اینترنتی آخر و عاقبت ندارد و…”.این کلمات قصار توصیه هایی است که عده ای از جوانان سرخورده و یا بعضاً بزهکار پس از آنکه میوه ممنوعه را چیده و به دام پلیس افتاده اند و یا اینکه مصیبتی بر سر آنها رفته است، در مقابل دوربین ها می نشینند و به طور کلیشه ای جوانان هم سن و سال خود را نصیحت می کنند.

البته این توصیه ها ممکن است هشدار دهنده باشد اما اگر بخواهیم در حاشیه ارتباط دختر وپسر را به کلی نفی کرده و منکر شویم ، راه را اشتباه رفته ایم.

این توصیه طبیعتاً با واقعیت های جامعه کنونی ما فاصله دارد. به عبارت بهتر در حالی که در جامعه امروز ما زنان بیش از ۶۰ درصد دانشگاه ها را پر کرده اند و در سطوح مختلف اجتماع حضور  دارند ، سخن گفتن از “نداشتن رابطه دو جنس مخالف با یکدیگر ” نمی تواند چندان محل بحث باشد.

به دیگر سخن پیام اینگونه توصیه ها این است که چون ” از ارتباط دختر و پسر آفات بزرگی بر می خیزد باید از این گونه ارتباط ها اجتناب کرد”.

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه
دو جمله از شکسپیر
اگر یک سیب را گاز زدی و یک کرم درشت دیدی ناراحت نشو ، چون ممکن بود یک سیب را گاز بزنی و یک کرم نصفه ببینی .

دو نفر از لای میله های زندان به بیرون نگاه کردند . یکی گِل و لای خیابان را دید ودیگری لاجوردی آسمان را .

» بدون ديدگاه

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...