فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

پست هاي مربوط به تاريخ مرداد, ۱۳۹۰:

دوست داشتنت

بیا

و برای این دوست داشتنت فکری بکن

جا نمی شود در من !

» ديدگاه ۱
زبان بگشاییم

ای برترین فرزانگان ! باید _اگر چه فاش گفتنش دشوار باشد_ زبان بگشاییم.چرا که سخن ناگفتن ناخوش تر است.چون هر حقیقتی را که نهان داریم در ما زهری می شود کشنده.حقایقی را که آشکار می کنیم باید هر چه را که بتواند در هم شکند زیرا آنجا بناهای بسیاری هستند که باید ساخته شوند.

نیچه
» بدون ديدگاه
۵ / ۵ / ۹۰ (به یاد موندنی درست مثل تاریخش)

دیروز پنجم اَمرداد. یکی از به یاد موندنی ترین روزهای زندگیم بود.دیروز تصادف های قشنگی برام اتفاق افتاد. که همراه بود با روز تولدم.

بعضی وقت ها یه اتفاق ساده چقدر می تونه زندگی آدم رو عوض کنه. اونقدر ساده که باور نمی کنی و اونقدر روی زندگیت تاثیر میذاره که قابل وصف نیست.

و یه نفر چقدر می تونه بزرگ و متواضع باشه. اونقدر متواضع که پیشش احساس کوچیکی که نه؛ احساس کنی اصلا وجود نداری.

و بین بعضی چیزها چقدر فاصله ست. مثل فاصله از دست های تو تا موهای کسی که عاشقشی و روبروت نشسته. فاصله ای که نمیشه درکش کرد تا وقتی که تجربه اش نکنی.

و یه روز، چقدر می تونه به یاد موندنی باشه. مثل روزی که یکی میره و همه چیز تموم میشه و یا مثل روزی که یکی میاد و همه چیز شروع میشه.

و شروع، چقدر می تونه قشنگ باشه. وقتی با کسی شروع کنی که درکش می کنی و درکت میکنه.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۸
اگر روزی بین ماندن و رفتن شک کردی …

اگر روزی بین ماندن و رفتن شک کردی …
حتما برو
بی معطلی …
چون نمی بایست کار به شک می کشید
که بیاندیشی یا نیاندیشی !!!

» ديدگاه ۷
آدم هـا

آدم هـا می آینـد
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد …
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه
آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد
و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه تـــو می میـری
در حالـی کـه زنــده ای …

» ديدگاه ۲
نتیجه گیری

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم

چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان

رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به

من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم .

هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟

واتسون گفت:

ازلحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید

اوایل تابستان باشد.

از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در مواذات قطب است، پس ساعت باید

حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت:

واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که

چادر ما را دزدیده اند!!!

» بدون ديدگاه
دوباره ۲۷ / ۴

دوباره ۲۷ / ۴ اومد و رفت

آره یک سال دیگه هم گذشت. شده ۸ سال. ۸ سال یه عمره.

دیگه تازه نیست، دیگه سخت نیست، دیگه تلخ نیست. حالا فقط شده یه خاطره. یه خاطره توی انبار یه ذهنِ کهنه. ذهنی که شده بزرگترین دشمن خودش.

کاش دوباره ۸ سال پیش بود. بعضی وقت ها آدم دوست داره همه چیزش رو بده تا یه روز خوب توی گذشته دوباره برگرده. اما ما محکوم به بیاد آوردن هستیم. و این حکم ادامه داره تا روزی که از پا درمون بیاره، تا روزی که دیگه قلب نداشته باشیم، تا روزی که دیگه روح نداشته باشیم. تا روزی که دیگه ۲۷ / ۴ ی نباشه.

هر روز که میگذره چیزهایی که اون موقع اتفاق افتاده کم رنگ تر میشه. و یه روز اونقدر کم رنگ که دیگه چیز زیادی ازش نمی مونه. بعد ذهن تصمیم میگیره اون طوری که دوست داشت این خاطره رو بیاد بیاره. همیشه همون خاطره اما هر روز به یه شکل جدید. کاریش هم نمیشه کرد، ۸ سال گذشته. بعضی آدم ها با همین خاطره ها زنده هستن. پس لازم دارن خاطره رو ترمیم کنن. و این ترمیم اونقدر ادامه پیدا میکنه که اون خاطره به یه افسانه تبدیل میشه. بعد یه روز میاد که خود آدم هم دیگه باورش نمیشه که قهرمان این افسانه خودش بوده.

 

…حامد…

» بدون ديدگاه
حقیقت

سخن حق زیبا نیست و سخن زیبا ، حقیقت نیست. سخن خوب ، متقاعد کننده نیست و سخن متقاعد کننده خوب نیست.

Lao Tzu
» بدون ديدگاه
قیمت

هر لذتی که به قیمت نابود کردن رفتار درست به دست بیاد اشتباهه و نباید بهش اجازه ی وجود داده بشه !

مارلون براندو (دیالوگ یکی از فیلم ها)
» ديدگاه ۱
بودنت

وقتی دلت با من نیست ، بودنت مشکلی را حل نمی کند ………

» ديدگاه ۷
سیب

گفت: حالت را نمی پرسم چون می دانم خوبی،

عکس هایت همه با لبخند اند !!
………
و نمی دانست
………
عکاس که می گوید سیب

من یادِ حماقتِ آدم می افتم و

پوزخند می زنم !

» بدون ديدگاه
بگو

آب؟
بگو آب
و من روی تنت باران ببوسم.

برو!
هرجا که می‌خواهی برو
اما
دورتر از یک نفس نرو.

آتش؟
بگو آتش
و من کف دست‌هایم را
روی پوستت شعله‌ور کنم.

کلمات را مثل گلبرگ
زیر پای تو می‌ریزم
که راه گم نکنی
و بر کاغذم بمانی.

رحم؟
تو بگو رحم کن
من خدا را بین نفس‌های تو
به التماس می‌اندازم.

عباس معروفی 

» ديدگاه ۱
طناب

بازی را عوض می کنی

و خود را از طنابی می آویزی

که سالها پیش بر آن تاب خورده ای

ما تکرار تکه های همیم

مثل تو پسرم که تاب میخوری

مثل من که تو را تاب می دهم

تا طناب را فراموش کنم !

» بدون ديدگاه
بادبادک ها

نمی دانم کدام پرنده

در نبض مداد هایت جاری بود

که هیچ کاغذی

در وسعت حجم آن نگنجید

راستی نگفتی کدام باد

بادبادک هایت را با خود برد

» ديدگاه ۱
این غریبه

خـاطرمـان بـاشــد شـاید سـالها بعـد در گـذر جــاده ها بی تفـاوت از کنـار هم بگــذریم و بگوییــم ایـن غـریبه چــقدر شبیــه خــاطراتم بــود…

» ديدگاه ۱

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...