فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

پست هاي مربوط به تاريخ اسفند, ۱۳۹۰:

آرزو….

چه تلخ اند آروزهایی که می توانستند مال ما باشند. اما سهم ما از آن ها فقط حسرتشان است.

و آن سان که از همیشه محکم تر ایستاده ایم، ضربه ها شدیدتر می شوند.

و چه آسیب پذیر می شویم زمانی که از همیشه مطمئن تریم.

زیبایی ها جز فریبی برای امید ما به زندگی نیستند.

و خدا با ماست…

! ؟ .

امید

آرزو….

هه

 

حامد گودرزی
» ديدگاه ۴
دوباره سفر

مثل خیلی وقت های دیگه،  رفته بودم سفر. ساعت ها توی برف سنگین راه رفته بودیم.

برگشتم خونه. هر چی بیشتر سفر می کنی بیشتر عاشق خونه میشی.

رفتم زیر دوش. پاهام یخ زده بود. آب گرم رو باز کردم.

بعد بی اختیار رفتم جلوی آیینه. فکر کنم تا به خودم اومدم چند دقیقه ای گذشته بود. بعد تازه تصویر کِدرِ خودم رو توی آیینه دیدم.

آیینه رو بخار گرفته بود. درست نمی تونستم خود آیینه ایم رو ببینم. هر چی نزدیک تر می شدم بخار هم بیشتر می شد. آب یخ رو باز کردم و چند مشت آب روی آیینه ریختم تا بتونم خودم رو درست ببینم. اما چند لحطه بعد دوباره محو شدم و بخار باز هم کل آیینه رو گرفت.دوباره چند مشت آب، روی آیینه ریختم. اما فاییده نداشت. انگار بخار نمی خواست بذاره من خودم رو ببینم.

بعد دوباره رفتم توی فکر. به این فکر می کردم که ذهنمم شده مثل اون آیینه.

کل ذهنم رو غبار گرفته. همه چیز کهنه ست. انگار ذهنم بیشتر از من عمر کرده. خیلی بیشتر…

آدم ها وقتی یک چیز رو چندین بار تجربه می کنن از اون سیر میشن. خسته میشن.

حس کردم زندگی تکراری شده. بیشتر از چندین بار تجربه اش کردم.

.

این جوری نمی شد.

دوباره رفتم زیر دوش. اما این بار آب یخ رو باز کردم. مثل یه شوک بود. (شوک درست مثل وقتی که بعد از کلی بی خوابی سعی می کنی بخوابی. بعد یه خواب قشنگ می بینی. خواب کسی رو که یه زمانی دوستش داشتی. و وقتی به جاهای خوبش می رسه، یهو یکی بیدارت می کنه و یه سوال مسخره ازت می پرسه.)

آره یهو مثل یه شوک همه ی غبار ها کنار رفتن. همه چیز رو به یاد آوردم. توی یک لحظه همه چیز از جلوی چشمم رد شد. بعد خلاء شد. چه حس زیبایی بود. و درست مثل اون آیینه که بخار کلش رو گرفت. گرد و غبار هم دوباره کل ذهنم رو گرفت و اون حس ناب هم رفت.

و بعد دوباره همه چیز شروع شد

دوباره سکوت.

دوباره زندگی…

دوباره درد

دوباره من

دوباره یه ذهن کهنه، که گیر کرده

دوباره همون داستان های قدیمی اما هر بار به یه شکل تازه

و دوباره سفر…

حامد گودرزی
» بدون ديدگاه
سومین نوشته

فکور دو ساله شد.

نمی دونم چقدر به هدفی که داشتم نزدیک شدم. فقط امیدوارم دور نشده باشم. یا حداقل خیلی دور نشده باشم.

یادش بخیر داریوش؛ می گفت : مثل مردن می مونه دل بریدن.

عشق

آره. اون موقع ها عاشق تر بودیم.

(عشق) چقدر نسبت به این کلمه احساس غربت می کنم

 

پس سال سوم رو با نام عشق شروع می کنم.

شاید که بهش برگردیم؛ تا خودمون رو بیشتر بشناسیم.

 

تولدت مبارک فکور

» ديدگاه ۴
نژاد پرستی

این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است

با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد

مهماندار از او پرسید “مشکل چیه خانوم؟”

زن سفید پوست گفت: “نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!”

مهماندار گفت: “خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه”

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: “خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم”

و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: “ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست.”

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: “قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید…”

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.

» بدون ديدگاه
برای آینده

اگر خود را برای آینده آماده نسازید

بزودی متوجه خواهید شد که متعلق به گذشته هستید

» ديدگاه ۲
ناله‌ی مستانه‌

شمعی فروخت چهره که پروانه‌ی تو بود
عقلی درید پرده که دیوانه‌ی تو بود
خم فلک که چون مه و مهرش پیاله‌هاست
خود جرعه نوش گردش پیمانه‌ی تو بود
پیرخرد که منع جوانان کند ز می
تابود خود سبو کش میخانه‌ی تو بود
خوان نعیم و خرمن انبوه نه سپهر
ته سفره خوار ریزش انبانه‌ی تو بود
تا چشم جان ز غیر تو بستیم پای دل
هر جا گذشت جلوه‌ی جانانه‌ی تو بود
دوشم که راه خواب زد افسون چشم تو
مرغان باغ را به لب افسانه‌ی تو بود
هدهد گرفت رشته‌ی صحبت به دلکشی
بازش سخن ز زلف تو و شانه‌ی تو بود
برخاست مرغ همتم از تنگنای خاک
کورا هوای دام تو و دانه‌ی تو بود
بیگانه شد بغیر تو هر آشنای راز
هر چند آشنا همه بیگانه‌ی تو بود
همسایه گفت کز سر شب دوش شهریار
تا بانک صبح ناله‌ی مستانه‌ی تو بود.

شهریار
» بدون ديدگاه
یه دروغ کهنه

یکی بود یکی نبود،یه دروغ کهنه بود
یکی موند یکی نموند،حرف راست قصه بود
یکی اومد با غصه ها،به غم عشق مبتلا
یکی رفت چه بی وفا،با دورنگی آشنا
اون که موند ریشه پوسوند،دلشو غصه سوزوند
… نالش از قصه نبود،پشتش و دوری شکوند
زیر آوار جفا،دل دادش به هر بلا
با همه عشق و وفا،راهی شد تو قصه ها
اون که موند یه قصه ساخت،اما حیف هستی شو باخت
قصه ها به سر رسید،اون به عشقش نرسید
هیچکی خوابش و ندید،گل عشقش و نچید
گم شدش تو قصه ها،توی شهر عاشقا
یکی بود یکی نبود یه دروغ کهنه بود
یکی موند یکی نموند حرف راست قصه بود!.

» بدون ديدگاه
پرچم من
پیراهنت در باد تکان می خورد ،این  تنها پرچمی ست که دوستش دارم.
» بدون ديدگاه

آدم‌ها

یک زمانی

در یک جایی

ناخواسته خودشان را جا می‌گذارند و می‌روند …

» بدون ديدگاه
از آدم ها دلگیرم

از آدم ها دلگیرم

که خوب های خودشان را از بد تو ،  مو شکافی میکنند

و بدهایشان را در جیب های لباس هایی

که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند ، پنهان میکنند

از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۱

تا جایی که من می دونم، اونها سر این موضوع که کدوم دین صلح آمیزتره دارن می جنگن!

» بدون ديدگاه
سلام

اطرافم را نگاه کردم ، در آن طرف خیابان ، مردی را دیدم ، که یک شاخه گل سفید در دست داشت و منتظر کسی بود.

چندین روز بود که با کسی صحبت نکرده بودم ، به همین دلیل به سمتش رفتم و به او سلام کردم

مرد به سر تا پای من نگاهی انداخت و از جیب پولی را بیرون آورد و در دستم گذاشت

و من ، آن پول را ، به کودکی که اسباب بازی های درون ویترین مغازه را با تمام وجود نگاه میکرد دادم ، تا برای یک تکه اسباب بازی به آن مغازه دار سلام نکند !

» بدون ديدگاه

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...