فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

پست هاي مربوط به تاريخ اردیبهشت, ۱۳۹۱:

برش هایی از فیلم “وقتی نیچه گریست”

تو مسئول همه افکار و اعمالت هستی.

متفکران بزرگ، همراهی خودشون رو انتخاب می کنن.

ممکنه چوب ها و سنگ ها استخونامو بشکونن. اما مرگ هرگز بهم آسیب نمی رسونه.

 

  » ادامه مطلب

» ديدگاه ۲
سیاه و سفید

ویرانه های باورم را می سازم
در لانه هیچ کلاغی سوسن نمی روید
هیچ تاجری به کویر نمی رود
حرمت نمک شکسته تر از آن است/که بهانه تجارت باشد
ایراد از کلاغ و نمک نیست
سیاه و سفید/ طعمه بازی روزگارند

(رز)
» بدون ديدگاه
بیلیاردباز

من همیشه برنده ام ،حتی اگه این بار هم ببازم باز هم برنده ام.

 

بیلیاردباز { پل نیومن (با صدای استاد جلیلوند)}
» بدون ديدگاه
زخم هایم
زخم هایم بزرگ ترین چیزی ست که زندگی به من داده است.
» ديدگاه ۲
دیوانه به زنجیر افتاد

 

دل در اندیشهٔ آن زلف گره گیر افتاد

عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد

خواجه هی منع من از باده‌پرستی تا کی

چه کند بنده که در پنجهٔ تقدیر افتاد

دامنش را ز پی شکوه گرفتم روزی

که زبان از سخن و نطق ز تقریر افتاد

گفتم از مسالهٔ عشق نویسم شرحی

هم ز کف‌نامه و هم خامه ز تحریر افتاد

دلبر آمد پی تعمیر دل ویرانم

لیکن آن وقت که این خانه ز تعمیر افتاد

نامی از جلوهٔ خورشید جهان آرا نیست

گوییا پرده از آن حسن جهان گیر افتاد

پری از شرم تو از چشم بشر پنهان شد

قمر از رشک تو از بام فلک زیر افتاد

دل ز گیسوی تو بگسست و به ابرو پیوست

کار زنجیری عشق تو به شمشیر افتاد

بس که بر نالهٔ دل گوش ندادی آخر

هم دل از نالهٔ و هم ناله ز تاثیر افتاد

گفت زودت کشم آن شوخ فروغی و نکشت

تا چه کردم که چنین کار به تاخیر افتاد

 

فروغی بسطامی
» بدون ديدگاه
مجالی نیست

مرگ را پروای آن نیست

که به انگیزه ای اندیشد

زندگی را فرصتی آن قدر نیست

که در آینه به قدمت خویش بنگرد

و عشق را مجالی نیست

حتی آن قدر که بگوید

برای چه دوستت می دارد

احمد شاملو

» بدون ديدگاه
خلوت آدمی

در زندان بود که فهمیدم
ارزش خلوت آدمی
بیش از آزادی اوست.

داستایوفسکی

» بدون ديدگاه
آدم‌ها تمام نمی‌شوند

آدم‌ها تمام نمی‌شوند
آدم‌هــا ، نیــمه‌شــب
با هــــمه ی آنـــچه ،
در پس ذهــن تـو ،
برایت باقی گذاشته‌اند،
به تو هجوم می‌آورند …

هــرتا مـــولر

» ديدگاه ۱
این بود معنــــای عشــق

جملگی در حکم سه پـــروانه ایم
در جهان عاشقان افســـانه ایم

اولی خود را به شــــمع نزدیک کرد
گفت آری، من یافتم معنای عشـق

دومــــی نزدیــــک شـــعله بـــال زد
گفت حال من سوختم درسوز عشق

سومـــی خود داخــل آتـش فــکند
آری آری این بود معنــــای عشــق…

عطار نیشابوری
» بدون ديدگاه

و ساعت از نفس افتادو او نیامد

» ديدگاه ۲
خطر متفاوت بودن را بپذیرید

دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید، خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید.

پائولو کوئلیو

» بدون ديدگاه
و زندگی…

غبار خاطرات بر صورتها سنگینی میکند.

و زندگی تمام نمیشود…

» بدون ديدگاه
متنی سفارشی

برای تو

توئی که نمی دانی باید دوستش بداری یا متنفرش باشی آنکه برد قلبت را. و جز خاطره ای نماندش.

و تو ماندی و چیزی همسان با حسرت. که ندانی بعد از او با قلبی پر از نفرت و ذهنی آکنده از حسرت، چگونه توانی دوست بداری کسی جز او را.

به گرداگرد او می گردی درون خود. که دوست تر می داری او را از خود. و هلاک او می شوی درونت. بی آنکه اندیشه کنی که نیست دیگر او. تو ماندی و خودت. او رفت و تنهایت گذارد تو را، درون خودت.

و جنگیدی و پیروز نشدی بر او، در درونَت.

 گفتم اَت: بازنگرد به مسیری که پیش از این پیموده ای، که هر آنچه می باید؛ با خود بردی؛ همان اول بار.

گفتمت: او رفت. نو آمده را دریاب. که نَنِشینی فردا در سوگ این امروز نو آمده. که عشق تمام شدنی نیست. و ببخش از چشمه ی بی پایان آن. و بیرون کن این فکر را که بخشکانی اش این چشمه را به سوگ او که رفت و نماند.

و گفته اند: هر چه از این چشمه ببخشی، گوارا تر شود و زلال تر. اما پاک نگاهبانش باش. که نیالودندش آنانکه زود سیراب می شوند از چشمه ات و از تو، هم.

من نیز چون تو بودم دیری پیش. روزگار اینم آورد که هستم و بینی اینگونه امروز مرا. اما گلایه ای نیست از کِرده ها. که هر چه بوده من بودم.

آهی کشیدی بر روزگار بی وفا، و گفتی: خواهم فراموشش کنم او را. تا دیگر نَدَهم آزارم.

گفتمت: غافل زیبا ترین دورانت بود او. حالا می خواهی فراموشش کنی ؟ قبولَش کن و بیاد آر اش با لذت. و با خوش خاطره ای روایتش کن.

و غوغا شو در خودت که امروز کسی را داری. نو آمده ای که دوست می داردَت. که نایاب است این دوست داشتن. و شاد باش که تجربه کردی عشق را. و فهمیدی تفاوت آن با دوست داشتن را. که می میرند و نمی فهمند هیچ یک را بسیاری.

و بدان که پاک می کند قلب را عشق. و هر چه جانسوز تر باشد، زیباتر تراشد این پیکره ی درونت را. پس عشق بورز و دوست بدار این آمده ها را. که دیر یا زود روزی فرا خواهد رسد که باید به خاک عشق ورزید. که کی به آغوش کشد تو را و آمده ها و نیامده ها را. و حتی مسافران را… که هر چه رفتند جز لَختی دور نشدند از این خاک. و ناگزیر باز آمدند به سویَش.

حامد گودرزی
» ديدگاه ۱۵
زنده بگور

همه از مرگ می ترسند، من از زندگیِ سمجِ خودم.

صادق هدایت – زنده بگور

» بدون ديدگاه
خوش آنی که شادی به تن جامه دوخت

به گهواره عریان همانسان به خاک

چه مومن چه کافر چه انسان پاک

خوش آنی که شادی به تن جامه دوخت

نپنداشت مال و منالش ملاک

» ديدگاه ۲

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...