فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

پست هاي مربوط به تاريخ خرداد, ۱۳۹۱:

فارسی شکر است (جمال‌زاده)
{این نوشته نخستین بار در جمع اعضای گروه نویسندگان کاوه در آلمان، موسوم به کمیته ملیون ایرانی خوانده شد. این گروه هر هفته گرد می‌آمدند تا مقالاتی را که برای چاپ در نشریه خود نوشته بودند، برای هم بخوانند. جمالزاده که جوان‌ترین عضو گروه بود، در شبی که قرار بود تا نوشته‌ای را در حضور جمع بخواند، به جای خطابه‌های مرسوم سیاسی، حکایت کوتاهی را می‌خواند که محض «تفریح خاطر» نوشته بوده‌است. حکایت که فارسی شکر است نام داشت، مورد توجه جمع قرار گرفت. به طوری که از سوی محمد قزوینی، عضو زبان آور گروه، به «قند پارسی» تشبیه شد. فارسی شکر است در ژانویه ۱۹۲۱ برابر با دیماه ۱۳۰۰ شمسی در نشریه کاوه منتشر شد.}

 

فارسی شکر است
(اولین داستان کوتاه ایران)
(محمدعلی جمال‌زاده)

هیچ جای دنیا تر و خشک را مثل ایران با هم نمی‌سوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحه‌ی کشتی به خاک پاک ایران نیفتاده بود که آواز گیلکی کرجی بان‌های انزلی به گوشم رسید که «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هایی که دور ملخ مرده‌ای را بگیرند دور کشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و کرجی بان و حمال افتاد. ولی میان مسافرین کار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما کاسب‌کارهای لباده دراز و کلاه کوتاه باکو و رشت بودند که به زور چماق و واحد یموت هم بند کیسه‌شان باز نمی‌شود و جان به عزرائیل می‌دهند و رنگ پولشان را کسی نمی‌بیند. ولی من بخت برگشته‌ی مادر مرده مجال نشده بود کلاه لگنی فرنگیم را که از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض کنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمه‌ی چربی فرض کرده و «صاحب، صاحب» گویان دورمان کردند و هر تکه از اسباب‌هایمان مایه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر کرجی بان بی‌انصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقره‌ای برپا گردید که آن سرش پیدا نبود. ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم که به چه بامبولی یخه‌مان را از چنگ این ایلغاریان خلاص کنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم که صف شکافته شد و عنق منکسر و منحوس دو نفر از ماموران تذکره که انگاری خود انکر و منکر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به کلاه با صورت‌هایی اخمو و عبوس و سبیل‌های چخماقی از بناگوش دررفته‌ای که مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حرکتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئینه‌ی دق حاضر گردیدند و همین که چشمشان به تذکره‌ی ما افتاد مثل اینکه خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یکه‌ای خورده و لب و لوچه‌ای جنبانده سر و گوشی تکان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینکه به قول بچه‌های تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز کرده بالاخره یکیشان گفت «چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟»
» ادامه مطلب

» ديدگاه ۲
سگها و گرگها

۱
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارشِ مثقال، مثقال
فرستد پوششِ فرسنگ، فرسنگ

سرود کلبه بی روزن ِشب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده های برف­ها، باد،
روان بر بال­های باد، باران؛
درونِ کلبه بی­روزنِ شب،
شبِ توفانیِ سردِ زمستان.
» ادامه مطلب

» ديدگاه ۵
ارتفاع

ارتفاع که بالا میرود احساس غرور میکنی، بالاتر که رفت، احساس تنهایی

 

هادی پاکزاد
» ديدگاه ۱

درد چیزیست که شب با تو میخوابد، صبح چند ثانیه بعد از تو بیدار میشود.

 

هادی پاکزاد
» بدون ديدگاه
سکوت میکنی

سکوت میکنی ، فریاد زمانم را نمیشنوی …
یک روز من سکوت خواهم کرد …
و تو آن روز ، برای اولین بار ، مفهوم “دیر شدن” را خواهی فهمید … !!!

 

حسین پناهی
» بدون ديدگاه
من ایمان دارم به…

من ایمان دارم
به بلندی زمستان
به درازی یک پیچ در کوهی مه آلود
به سفیدی چشمان دوست، در وقت نیاز
به رنگین کمان انسانها
که دالانهای خوشبختی را کور کرده اند
به سایه ها شومی که دنبال ساعت می دوند.
من ایمان دارم
به ماهیگیری که سالهاست
آب صید می کند؛

(رز)
» بدون ديدگاه
سخن عاشق

موجودی که من او را انتظار می کشم واقعی نیست . من آن را بارهای بار می آفرینم و باز آفرینی می کنم ، آفرینشی ناشی از توان من برای عشق ورزیدن به آن ، ناشی از نیاز من به آن، دیگری به این جا می آید،این جا که من او را انتظار می کشم ، این جا که ازپیش او را آفریده ام . و اگر نیاید، من او را در توهم می آورم . انتظار ، یک حالت هذیانی است …..

رولان بارت (سخن عاشق)
» بدون ديدگاه
شرمسار از انسان بودن

شرمسار از انسان بودن , آیا دلیلی بهتر برای نوشتن وجود دارد ؟

gilles deleuze
» بدون ديدگاه
خاطرات

خاطرات را باید …
سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید
خاطرات نه سر دارند ؛ نه ته !
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
میرسند گاهی
وسط یک فکر
گاهی وسط یک خیابان
و گاهی حتی وسط یک صحبت …
سردت می کنند ؛ رگ خوابت را بلدند!
زمینت میزنند …
خاطرات تمام نمی شوند
تمامت می کنند …

» بدون ديدگاه

خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجا

شمعی و پنهان می‌روی پروانه جویان تا کجا؟

ز انصاف خو واکرده‌ای، ظلم آشکارا کرده‌ای

خونریز دل‌ها کرده‌ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

خاقانی
دیوان اشعار - غزلیات
» بدون ديدگاه
این هوای مطبوع

پنجره را باز کن
و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر
خوشبختانه
باران ارث پدر هیچکس نیست

حسین پناهی
» بدون ديدگاه
برهنگی همیشه برای …نیست

گودیوا” همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود را مشاهده کرد، اصرار زیادی به شوهرش کرد که مالیات رو کم کنه ولی شوهرش از این کار سرباز می زد. بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت، گفت اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم . گودیوا قبول می کنه، خبرش در شهر می پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که تنها پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینه اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترامش اون روز، هیچکدوم از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره ها رو هم بستند. در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی داره و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است….
اسم این مجسمه “تندیــــــس انسانیـــــت” هست.

» بدون ديدگاه
مانی (پیامبر ایرانی)

مانی

در لغت: مانی= خدای ماه

مانی پیامبر، در سال ۲۱۶م در نزدیکی تیسفون به دنیا آمد و پیام‌آور آیین مانی بود.

او از سوی برادران شاپور یکم پشتیبانی شد و شاپور به او اجازه تبلیغ دینش را داد. اما مورد خشم موبدان زردشتی دربار ساسانی قرار گرفت و سرانجام در زمان بهرام دوم کشته شد.

مانی، از پدر و مادر ایرانی منسوب به بزرگان اشکانی در نزدیکی بابل در میان‌رودان (بخشی از عراق کنونی) که در آن زمان بخشی از شاهنشاهی ساسانی بود، در (۲۷۶ – ۲۱۰) پس از میلاد مسیح، زاده شد. او واعظ مذهبی و بنیان‌گذار آیینی شد که زمانی دراز در سرزمین‌هایی از چین تا اروپا پیروان فراوانی داشت ولی بیش از ششصد سال است که منسوخ شده‌است.

مانی رتبه شماره ۸۳ در سیاهه موثرترین اشخاص تاریخ، رده‌بندی شده توسط مایکل اچ هارت را دارد.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۱
حکایت

گر تو این اموال دانی مال رب

بهر چه در غصب داری، روز و شب؟

گر بود در عقد قلبت آنکه نیست

مال، جز مال خدا، پس ظلم چیست؟

آنچه داری مال حق دانی اگر

پس به چشم عاریت، در وی نگر

زان به هر وجهی که خواهی نفع گیر

داده بهر انتفاع، او را معیر

لیک نه وجهی که مالک نهی کرد

تا شوی از خجلت آن، روی زرد

گر نکردی این لوازم را ادا

دعوی ملزوم کردن، دان خطا

شیخ بهایی
بخشی از داستان “حکایت” از کتاب “نان و پنیر”
» بدون ديدگاه
هلاک خویشتن

نادان به عمارت بدن مشغول است

دانا به کرشمهٔ سخن مشغول است

صوفی به فریب مرد و زن مشغول است

عاشق به هلاک خویشتن مشغول است

 عرفی شیرازی

» بدون ديدگاه

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...