فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

پست هاي مربوط به تاريخ آذر, ۱۳۹۱:

شاید آنچه میبینی فقط یک مترسک باشد
شاید امروز شالگردن مترسک مزعه مان
دستبافت دستانی چوبین که دیگر نیست……..
اما حتما فردا او می آید
دستان دراز چوبیم را برای
خوش آمد گویی به تو باز کرده ام میبینی؟

منم!!!!!!!!!!!!!
مترسک!!!!
به خدا سردم نیست

آخر من چوبیم
ولی میبینم
حتی اگر چشمانم از دگمه باشد.
 
با تشکر از هدی
» بدون ديدگاه

همان‌جا نشسته‌ام که می‌دانی
و تو
آن‌جایی نیستی که می‌دانم!

 

حسین پناهی
» بدون ديدگاه

چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان
کفش به پا کن و بیـــــآ . . .

سهراب سپهری
» بدون ديدگاه
گفتگو با کافکا

ما دیگر نه در فضای محدود بشری، بلکه که در سیاره ی کوچک گم شده ای زندگی می کنیم که میلیاردها جهان بزرگ و کوچک در میانش گرفته اند. آسمان، دهان باز کرده است. و ما در این مغاک، روز به روز آزادی حرکت فردی خود را از دست می دهیم. گمان می کنم دیری

نگذرد که ناچار شویم حتی برای بیرون آمدن از اتاق و رفتن به حیاط خانه ی خودمان هم، گذرنامه مخصوصی در دست داشته باشیم. جهان وسعت می گیرد، ولی ما به درون گودال تنگ کاغذهای اداری رانده می شویم. آنچه مطمئن است، تنها این صندلی هائی است که در این لحظه رویش نشسته ایم. زندگی ما در مسیر خطی مستقیم می گذزد، در حالی که هر یک از ما دهلیزی سردرگم است. اینست که به رغم عذابی که می کشیم، فاجعه زده ی مضحکی هستیم.
 
گفتگو با کافکا
» بدون ديدگاه
راه نه آنست و نه این

قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این

خیام
» بدون ديدگاه
بیخود شده از خویشم

می چرخم و می رقصم و می نوشم از این جام
بیخود شده از خویشم و از گردش ایام

مولانا
» بدون ديدگاه
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮐﺎﻓﺮ

ﻓﺮﺩﯼ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﮏﯾ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮐﺎﻓﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮐﺎﻓﺮ ﺭﻭ ﻟﻌﻦ ﻭ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.
ﺧﺪﺍﯾﺎ ! ﺟﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ.ﻣﺮﮔﺶ ﺭﺍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﻦ (ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪ)
ﺯﻣﺎﻥ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ. ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﺗﻌﺠﺐ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺳﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ .
ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺳﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﺮﺩﯼ ﻭ ﻏﺬﺍﯼ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﺁﻥ ﮐﺎﻓﺮ ﺧﺪﺍ ﻧﺸﻨﺎﺱ ! …
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﻭﺩ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ،ﺩﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮐﺎﻓﺮِ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻏﺬﺍ ﺑﺮﺍﺵ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺳﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺗﯿﮑﻪ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺭﻭ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻏﺬﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ. ﻣﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﺣﮑﻤﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺟﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺮﻓﺘﯽ:| !!!

» بدون ديدگاه
او با تو اینطور که تو فکر می کنی نیست

بن افلک (نیل): آدمهایی که ازدواج میکنن چندان قابل اطمینان نیستن. میدونی چرا؟ چون اگه به طور مشخص و قانونی خوشحال باشی، دیگه نباید احساس کنی که لازمه این خوب بودن رو به نمایش بذاری، یا اون رو جار بزنی. اونا این کار رو میکنن چون احساس ناامنی می کنن و چون فکر می کنن که ازدواج کردن کاری بوده که باید حتما انجام می دادن. برای همین به خودشون و بقیه دروغ میگن.

او با تو اینطور که تو فکر می کنی نیست (He’s Just Not That Into You)
» بدون ديدگاه
وقتی زمانش برسد…

وقتی پرنده ای زنده است ، مورچه ها رو میخورد

وقتی میمیرد ، مورچه ها او را میخورند !

زمانه و شرایط در هر موقعی میتواند تغییر کند

در زندگی هیچ کس را تحقیر یا آزار نکنید

شاید امروز قدرتمند باشید

اما یادتان باشد زمان از شما قدرتمندتر است!!!

یک درخت میلیون ها چوب کبریت را میسازد

اما وقتی زمانش برسد

فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیون ها درخت کافیست…

» بدون ديدگاه
دریا

جنازه‌ای از خاطره‌ی دیگران درون خودمان حمل می‌کنیم تا زمانی‌که جان از تنمان در برود. بعد نوبت ماست که مدتی در ذهن دیگران بمانیم و بعد نوبت آنها برسد که بیفتند و بمیرند و تا نسلها همین چرخه ادامه یابد.

جان بنویل – دریا
» بدون ديدگاه
کسی جز تو را دوست نمی دارم!

کسی جزتو را دوست نمی دارم! … یعنی جز تو و یک “لعبت*” که به بهای نابودیم عاشقش شده ام . اما عاشق شدن به معنی دوست داشتن نیست . ممکن است عاشق زنی بشوی و در عین حال از او نفرت داشته باشی. این را به خاطر بسپار!

 
فیودور داستایفسکی –  برادران کارامازوف

 

*=۱- بازیچه ،عروسک . ۲ - معشوق ، بُت ، دلبر.
» بدون ديدگاه
می خواهم برگردم

می خواهم برگردم به روزهای کودکی
آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود …
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود … !

 

حسین پناهی

 

» بدون ديدگاه
زمان خیانت

زمان خیانت همیشه در اوج اعتماد میباشد!!!!

 

ناپلیون بناپارت
» بدون ديدگاه
دیگر بلد شدم که…

این روزها که می‌گذرد، جور دیگرم
دیگر خیال و فکر تو افتاده از سرم

دیگر دلم برای تو پرپر نمی‌زند
دیگر کلاغ رفته به جلد کبوترم

دیگر خودم برای خودم شام می‌پزم
دیگر خودم برای خودم هدیه می‌خرم

دیگر بلد شدم که خداحافظی کنم
دیگر بلد شدم که بهانه نیاورم

اسمت چه بود؟ آه از این پرتی حواس
این روزها من اسم کسی را نمی‌برم

این روزها شبیه «رضا»های سابقم
هر چند بدترم ولی از قبل بهترم

من شعر می‌نویسم و سیگار می‌کشم
تو دود می‌شوی و من از خواب می‌پرم

رضا کیاسالار
» ديدگاه ۱۳
دروغ باد ما را

دروغ باد ما را هر حقیقتی که با آن خنده ای نکرده ایم!

 

 چنین گفت زرتشت
نیچه
» بدون ديدگاه

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...