فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

پست هاي مربوط به تاريخ دی, ۱۳۹۱:

بِزَد گردن غم به شمشیر داد

جـــهـــان را نـــمـــوده بـــســـی دســـت بـــرد

وز آن پــس بــه شــادی و مـــی دســـت بـــرد

نـــیـــامـــد هـــمـــی بـــر دل از مـــرگ یــــاد

بـــزد گـــردن غـــم بـــه شـــمـــشـــیــــر داد

بـــیـــاراســــت گــــیــــتــــی چــــو بــــاغ ارم

زمــیــن گــشــت پـــر ســـبـــزه و آب و نـــم

ز بــد بــســتــه شــد دســـت اهـــریـــمـــنـــی

تـــوانـــگـــر شــــد از داد و از ایــــمــــنــــی

ز مـــازنـــدران بـــســـتـــد آن تــــاج و گــــاه

بــه گــیــتــی خــبــر شــد کــه کــاوس شـــاه

کــه کــاوس شــاه ایــن بــزرگـــی گـــرفـــت

بـمـانـدنــد یــکــســر هــمــه زیــن شــگــفــت

کـــشـــیـــدنـــد صـــف بـــر در شـــهـــریـــار

هـــمـــه پـــاک بـــا هـــدیـــه و بـــا نــــثــــار

پــــر از داد و آگــــنــــده از خــــواســــتــــه

جــهــان چــون بــهــشــتـــی شـــد آراســـتـــه

 
فردوسی

شاهنامه – بخشی از متن  پادشاهی کی کاووس

» بدون ديدگاه
داستان زاهد سالوس و دختر پادشاه

 در زمان های پیشین، شیادی بود که دار و ندار خود را با شیادانی چون خود، قمار کرد و همه را بباخت. پس، به سلک زاهدان درآمد تا از طریق زرق و سالوس، زندگی کند. تن خود را به خاکستر بیالود و گیسوان ببافت و پلاس زرد رنگ بر تن کرد و گردنبندی از استخوان بر گردن آویخت و سُبحه ای به دست گرفت و در اکناف عالم به راه افتاد تا با زهد ریایی، به تسخیر نابخردانی بپردازد که به او روی می آوردند.

روزی از روزها، زاهد دروغین به راهی نشسته بود. دختر پادشاه آن دیار – سوار بر پیل – از برابر او گذر کرد. ناگاه، نسیمی وزیدن گرفت و پرده هودج را کنار زد و چهره او را نمایان ساخت.

درویش چون چهره دختر بدید، نفیری برکشید و غرشی کرد و با خود گفت : « زندگانی من هیچ ارزشی نخواهد داشت مگر آن که این زن را به دست آورم و از او کام برگیرم، اما چگونه؟ »

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه
سال ها شعر سروده ام
برای عاشقانه ترین اعتراف زندگی ام،

که در مقابل چشم هایت

… هیچ گاه…

هیچ حرفی…

برای گفتن نداشته ام!!!

میلاد تهرانی
» بدون ديدگاه
شهر من. شهر زیبای من

وانتی ها نور بالا می آیند همه شان. بی آنکه به ماشین های رو به رو فکر کنند.

صدای رادیوی ماشین زیاد است، اما هیچ کس به آن گوش نمی دهد؛ حتی راننده. درک لذت سکوت دشوار است.

صدای بوق ها از تعداد کلمات میان آدم ها بیشتر است.

تعداد چراغ قرمزها از تعداد درختان بیشتر.

پشت چراغ ها هم صدای بوق است. تضادی درک نشدنی.

دلم به حال درختان وسط خیابان می سوزد. گیر کرده اند. دو طرف شان ماشین است. دو طرفشان بوق است. جلویشان چراغی که رنگ عوض می کند.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۳

لمسِ تن تو
شـهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد
داغیِ لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد
فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد !
اگر تو عاشق من نباشی

 

شاملو
» بدون ديدگاه
گزیده ای از جملات نیچه

گاه آنکه ما را به حقیقت میرساند خود از آن عاری میباشد.

باورها دشمنان خطرناکی در جستجوی حقیقت هستند.

شما از طغیان خود شرم دارید و دیگران از فرو نشینی خویش.

تکبر زاییده قدرت مادی و تواضع زاییده ضعف معنوی است.

به نظر من عشق ضعف در برابر تحریک هاست. وچیرگی بر این تحریکها ازجمله برترین فضیلتهای عالی میباشد.

موعظه پاکدامنی نوعی تحریک عمومی بر ضد طبیعت میباشد. وهر تحقیر زندگی جنسی با واژه نا پاک جنایتی علیه زندگی.واین گناه حقیقی در برابر روح مقد س زندگی است.

زندگی با مردم بسیار مشکل است زیرا سکوت بسیار سخت است…

نیچه

» بدون ديدگاه
خودهایمان را باید ببخشیم باشد که دیگران …

یک ) اگر تند تند عرق بریزم زیر بغلم قلقلک میشود . تا دو سه ماه پیش هم میتوانستم تند بدوم اما دیروز اتوبوس تند تر رفت .
دو ) اینکه اول هر چیز با آخرش فرق بکند قطعا دست ما نیست . ولی خب تقصیر ما هست .
سه ) … پاشو بیا دیگه … دو تا از بچه ها هم هستن … لوس نشو عوضی .
چهار ) چرا همیشه حس میکنم چیزی فهمیده ام ولی تا میآم برای خودم جمله اش کنم نمیشود ؟ اصلا چیزی فهمیده ام ؟ اصلا چرا بی آید بیرون بهتر است ؟ نیاید بهتر است ؟ من از کجا بدانم ؟!
پنج ) علاقه ی شدیدی پیدا کرده ام به مرور گذشته . انگار گذشته برایم آنقدر سریع رفته که نیاز به حک شدنش دارم . بعید است برای حافظه خوب باشد .
شش ) اگر برای ذهن بسته ام همین روال رو پیش بگیرم تا چند وقت دیگه یه جمله ساده نمیتونم بسازم . جمله ی ساده ؟! خل شدی پسر ؟!
هفت ) توی شهر همه با هم قاطی میشوند . کسی جدا نیست . کسی پیدا نیست . روستا هم بدرد نمیخورد .
هشت ) هگل مثل همیشه میگه گریزی نیست . و اصلا میگه خوب هم هست . چون اینطوریه پس خوبه !
نه ) پریروز به بچه دبستانی هایی که سوار اتوبوس شدند حسودی کردم . هیچ وقت از مدرسه تا خانه را با اتوبوس نیامدم . دوست داشتم وقتی آقای راننده دعوایم میکند که چرا بلیط ات را سفت توی دست ات گرفته و عرقی اش کرده ای حسابی بترسم و سرخ بشوم و سکوت کنم ولی نشد .
ده ) در بیست سالگی هم هنوز کرایه را زودتر آماده میکنم . و در مسیر هر چند دقیقه یکبار نگاهش میکنم تا اندازه باشد . هست .
یازده ) هر کاری که میکنم یا هر حرفی که میزنم سریع بعدش نگاه میکنم  میبینم که آیا این من بودم ؟ بعید است این کار نتیجه دهد . فعلا که گیج ترم کرده .
دوازده ) نباید حساس باشم که مثلا این متن بیست مورد داشته باشم . نباید به این جور چیزها حساس باشم . چه اهمیتی دارد؟ وقتی میگویم چه اهمیتی دارد یعنی دارم از درون به خودم میگویم اهمیت دارد حتا اگر نداشته باشد .
سیزده ) اگر یک نفر بگوید که دوست ندارد حرفی را بزند ولی مجبور است ، دروغ میگوید . البته میشود گاهی بعضی دروغ ها را بخشید .
چهارده ) بیشتر از سن ام میزنم . کمتر از سن ام میزنم . اینجا نمیشه میانگین گرفت .
پانزده ) یک ماهی هست که فکر میکنم همه چیز تقصیر انیشتن است .
شانزده ) تاریخ ثابت کرده که اگر اتفاقی را بیاندازید تقصیر فقط یک نفر همه چیز به خوبی و خوشی ادامه پیدا میکند ولی بعید نیست باز تکرار شود . گرچه در حالت دیگر هم بعید نیست تکرار نشود .
هفده ) امروز فهمیدم که ادامه ی زندگی گذشتگان را زندگی نمیکنیم . شاید یک روز بفهمم اشتباه کرده ام . دویست سال پیش کسی به این فکر کرده بود ؟ از کجا میتوانم بفهمم ؟
هجده ) در این شکی نیست که گاهی ما اصلا اشتباه سوالو مطرح میکنیم ولی به نظرتون این بخاطر نبود جواب نیست ؟! نه نیست .
نوزده ) ذهن اگر یک قالب خاص بگیرد فلان مسائل پیش میآید اگر قالب نگیرد فلان مسائل . این جمله به ذهن قالب میدهد یا بی قالبش میکند ؟ ( ده نمره )
بیست ) خیلی غرور دارم . وقتی این را میگویم از درون حس میکنم آفرین به توی متواضع ولی از کجا معلوم که این حرف مغرور ترم نکند ؟ از این مثال ها زیاد است . بیابید .

علی غار نشین
» بدون ديدگاه
نمی‌توانم فراموشت کنم

نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

زخم‌های من، بی‌حضور تو از تسکین سر باز می‌زنند

بال‌های من

تکه‌تکه فرو می‌ریزند

بره‌های مسیح را می‌بینم که به دنبالم می‌دوند

و نشان فلوت تو را می‌پرسند

نه، نمی‌توانم فراموشت کنم

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۱
دختر پرتقالی

اگر فقط جزء کوچکی از ماجرایی که پیش آمده طور دیگری بود شما هرگز به دنیا نمی آمدید.

روزی برای ابد باید رفت.

وقتی کسی افکار زیادی در سر داشته باشد یا ساکت می ماند یا چیزی می گوید.

رویای غیرممکن ها نام مخصوصی دارد که به آن “امید” می گوییم.

آیا می توانم یقین داشته باشم که وقتی تو این نامه را می خوانی من در جایی حضور نداشته باشم؟ (بخشی از نامه مرد مُرده به پسرش)

وقتی برای زندگی تصمیم بگیری، برای مرگ هم تصمیم گرفته ای.

برای ما انسان ها، گاهی از دست دادن چیزی که دوستش داریم بسیار سخت تر از نداشتن آن از ابتدای امر است.

خنده از هر چیز دیگری واگیر دار تر است. غم و اندوه هم می تواند واگیر داشته باشد.اما ترس چیز دیگری است. ترس نمی تواند به راحتی شادی و غم سرایت کند و این بسیار خوب است. ما با ترس هایمان کمابیش تنهاییم.

بدیهی است که تکامل جسمانی انسان ها از تکامل فکری و روانی آن ها پیشی گرفته است.

مسایل مهمی هست که اجازه انجام یا عدم انجام آن ها را داریم و لزومی ندارد که حتما آن ها را درک کنیم یا حتی درباره شان حرف بزنیم.

وقتی دنبال کسی می گردیم در صورتی می توانیم او را پیدا کنیم که در یک نقطه مرکزی بنشینیم و منتظر بمانیم تا شاید سروکله اش پیدا شود.

هر چقدر انتظار بیش تر طول می کشد یأس و ناامیدی نیز فزونی می یابد.

گزیده هایی از کتاب “دختر پرتقالی”
یوستاین گاردر
ترجمه: مهوش خرمی پور

» بدون ديدگاه

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...