فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

پست هاي مربوط به تاريخ بهمن, ۱۳۹۱:

عکس سیاه و سفید

پرنده در برف مانده
جز دام پر از دانه
پناهی ندارد ….

شمس لنگرودی
» بدون ديدگاه

بهشت بزرگترین فریب برای جهنم کردن دنیاست.

 صادق هدایت

» بدون ديدگاه

کسی که گندم می کارد ، راستی می افشاند …

اوستا (وندیداد)
» بدون ديدگاه
قضاوت

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد ،او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد .
او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمی دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟
پزشک لبخندی زد و گفت: متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم .
پدر با عصبانیت گفت:آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا می مرد چکار می کردی؟
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم، شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ، پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ، ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا .
پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است )
عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد
و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید
پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سوال کنم؟
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ،وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.
هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند.

» بدون ديدگاه

کرانــــی نـــدارد بیابـــــان مـــا

قـــــراری نـدارد دل و جــان مــــا

جهان در جهان نقش صورت گرفت

کـــدامست از ایـــن نقش ها آنِ ما

مولانا
» بدون ديدگاه
نفَس هایم

آدم برفی

چمدانت را می بستی
مرگ ایستاده بود و
نفس هایم را می شمرد.

شمس لنگرودی
» بدون ديدگاه
نفسِ حقیر

هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم.

نخست ، وقتی دیدمش که به پستی تن می داد تا بلندی یابد.
دوم ، آن گاه که در برابر از پاافتادگان ، می پرید.
سوم ، آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
چهارم ، آن که گناهی مرتکب شد و با یادآوری این که دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد.
پنجم ، آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شده ای را پذیرفت و شکیبایی اش را ناشی از توانایی دانست.
ششم ، آن گاه که زشتی چهره ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب های خودش بود.
هفتم ، آنگاه که آوای تملق و ستایش سرداد و آن را فضیلت پنداشت.

جبران خلیل جبران
» ديدگاه ۱
کشف تدریجی جهل

آموزش، کشف تدریجی جهل خودمان است.

ویل دورانت
» بدون ديدگاه
توت فرنگی های وحشی

توت فرنگی های وحشی

زندگی تو این دنیا وحشتناکه، و وحشتناک تر از اون اینه که کسی رو به وجود بیاریم و فکر کنیم که اون خوشبخت تر از ما میشه…!!!

توت فرنگی های وحشی
» بدون ديدگاه

آیا می کوشی که ده بار یا صد بار دو چندان شوی؟ نکند بهر خود مریدان بسیار می جویی؟
– پس باید ظرف های تهی (هیچ) رابجویی.

نیچه

 

» بدون ديدگاه

در هر روستای فرانسه شمعی هست که روشنی پخش می کند؛ آن “معلم” است!
و یک دهان هست که بر آن فوت می کند؛ آن “کشیش” است!!

ویکتور هوگو

 

» بدون ديدگاه

عکس سیاه و سفید

از درد های کوچک است که آدم می نالد !
وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شوی…

» بدون ديدگاه

بزرگی در جشن تولد یک سالگی فرزندش گفت:
عزیزم!
یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
از این پس همه چیز تکراریست ……….!

» ديدگاه ۹

نقاشی ایرانی

می خوردن و شاد بودن آیین منست
فارغ بودن ز کفر و دین؛ دین منست
گفتم به عروس دهر: کابین تو چیست؟
گفتــا: دل خـرم تـو کابین مـنست

خیام
» بدون ديدگاه

وای بر ضعیفانی که جرأت انجام کاری را که آهنگ آن کرده اند، ندارند! اینان یا کاری را اندک می کنند و یا افزون بر نیاز. و هم اینانند که آبروی خود را می برند. پرهیزکاران یکسره از گناه پرهیز می جویند. شریران بلاجوی -به نا چار- در پرداخت تاوان برای زشتکاری های خود، ایستادگی دارند. پرهیزکاران اجر اُخروی می برند و شریران به خوشی های این جهان دلخوشند. اما مردمان زبون – که نه توان پرهیز دارند و نه نیروی بزهکاری – به تاوان ترس و زبونی خود، وجدانی گناهکار می یابند و هر دو جهان را می بازند.

 
بخشی از کتاب مَهپاره
از داستان های عشقی هندو
ترجمه: صادق چوبک
» بدون ديدگاه

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...