فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

پست هاي مربوط به تاريخ اسفند, ۱۳۹۱:

روزی که…

رودخانه ها

به یادم می آورند

که

انشعاب دریا

بر تن برهنه زمین

یعنی چه

آن وقت

اگر روزی

من هم جاری شدم

تمام انشعاب تو را به جان خریده ام

روزی که

دلم برای کوه ها بسوزد

روزی که

دریا هم

به خاطر دلش

سر بالا می رود

کتیبه ها خیال می بافند برای خود

انگار تمام دنیا

کف دست های آنهاست

نمی دانند

در سینه ی من

پیامبری ست

که چشمان تو را قبله می کند

که تمام دنیا را

در انعکاس نگاه تو  گم می کند

” پیامبری که هر شب از یک بوسه می میرد و هر صبح …  “

 

آنتوان دو سنت اگزوپری
» ديدگاه ۳
شازده کوچولو

شازده کوچولو

شازده کوچولو پرسید:
پس آدمها کجا هستند؟
در صحرا آدم احساس تنهایی میکند!

مار گفت:
با آدمها هم احساس تنهایی میکنی…!

 

آنتوان دو سنت‌اگزوپری – شازده کوچولو
» ديدگاه ۵
چراغی داشتم…

نشسته ماه بر گردونه عاج.

به گردون می رود فریاد امواج.

چراغی داشتم، کردند خاموش،

خروشی داشتم، کردند تاراج …

فریدون مشیری
» بدون ديدگاه
شبانه

بى‌‌آرزو چه‌ مى‌کنى‌ ‌ا‌ى‌ دوست‌؟

ـ به‌ ملال‌،
در خود به‌ ملال‌
با یکى‌ مرده‌ سخن‌ مى‌گویم‌.

شب‌، خامش‌ ‌استاده‌ ‌هو‌ا
وز ‌آخرین‌ ‌هیا‌هو‌ى‌ِ پرنده‌گان‌ِ کوچ‌
دیرگاه‌‌ها مى‌گذرد.
‌اشک‌ِ بى‌بهانه‌‌ام‌ ‌آیا
تلخه‌‌ى‌ِ ‌این‌ تالاب‌ نیست‌؟

ـ ‌از ‌این‌گونه‌
بى‌‌اشک‌

  به‌ چه‌ مى‌گریى‌؟

ـ مگر ‌آن‌ زمستان‌ِ خاموش‌ِ خشک‌
در من‌ ‌است‌

به‌ ‌هر ‌اند‌ازه‌ که‌ بیگانه‌وار
به‌ شانه‌ برت‌ سر نهم‌
سنگ‌بار‌ى‌ ‌آشناست‌
سنگ‌بار‌ى‌ ‌آشناست‌ ‌غم‌.

احمد شاملو
» ديدگاه ۱
آن چیزی که میبینیم

در فولکلور آلمان، قصه ای هست که این چنین بیان میشود: مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده است. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه میرود و مثل دزدی که میخواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ میکند. آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود و شکایت کند. اما همین که وارد خانه شد، تبرش را پیدا کرد؛ زنش آن را جابجا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود، حرف میزند و رفتار میکند.

پائولو کوئیلو میگوید: “همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی، معمولا آن چیزی را میبینیم که دوست داریم ببینیم”

» ديدگاه ۱
دیگر وقت خیانت است…

دستم چه کند پیش میرود انگار هر شعر باکره ای را سروده ام
پایم چه خسته می کشدم انگار کت بسته از خم هر راه رفته ام
تا زیر هر کجا…
حتی شنوده ام هر بار صدای شیون تیر خلاص را.
ای دوست!
این روزها…
باهر که دوست می شوم احساس می کنم
انقدر با هم دوست بوده ایم که دیگر وقت خیانت است…

نصرت رحمانی
» ديدگاه ۲

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • بهزاد: با سلام،اقا من وقتی یاد این عربها مخصوصا عراق و عربستانو و ا...
  • دان۶: تاریخ ترکمنها بیش از ۱۰۰۰۰ساله کتیبه اوزون درسلسله ی گوک تور...
  • ترکمن صحرا: یاشاسین تورک وتورکمنلر...
  • محمد: از هر دستی بدی از همون دستم میگیری...
  • HaMed: کار خوبی کردی...