فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

پست هاي مربوط به تاريخ اردیبهشت, ۱۳۹۲:

دست هاى آلوده

صداى خسته قلبم،اسیردست هاى آلوده ایست
به نام “زمان”
زمانى که نیست وبى رحمانه هست
آسمان سرخ من،کنون تیره وتار گشته
صداى سخنم را جز، طاقچه ى خاطرات گوشى نیست
آه
آه ازاین همه درد، چگونه سینه ام را شکافته اند..
چگونه مرا برطبل رسوایى نواخته اند..
باز
و باز وباز و بازها
قاب خالى خاطرات
به چنگال هاى زمان شکل مى گیرد
وباز و بازها به صف مى آرایند
تا طاقچه خاطرات پرشود از قاب هاى غم
آه چه زخم سوزناکى ست
سپر آتش عشق و نیزه هاى تنهایى شدن
آه تا پوچى مطلق چه مانده است؟!

سوال بى جوابم را، کدام ابله پاسخ است؟؟.. .

 

سایه سار §
» ديدگاه ۷
تنهایم

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پرواز خواهیم داد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت؛

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری‌ست.

روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند

قفل افسانه‌ایست؛

و قلب برای زندگی بس است…

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی…

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی‌ست

تا من بخاطر آخرین شعر رنج قافیه نبرم…

روزی که هر لب ترانه‌ایست

تا کمترین سرود، بوسه باشد…

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود…

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم…

و من آن روز را انتظار می‌کشم…

حتی روزی که دیگر نباشم….

شاملو
» ديدگاه ۸
چگونه از یاد ببرم

چگونه از یاد ببرم
تولد احساسم را
چگونه نه اندیشم
برآن شب زنده دارى ها
چگونه بیارامم
در آن بسترى که بوى بوى بوى
عشق
برمشام روحم مى پاشد
چگونه لبخند سردهم
زلحظه هایى که خاطره اش وجودم را مى شکافد
اینجاقفسى ایست براى من
براى منى که دگرمن را کشته ام…

سایه سار §
» ديدگاه ۴
آفتابى بى انتها

آفتابى بى انتها
چشمانم را به اوج مى برد
شاید کورم
شاید بینا
وجود بى مبهمت
نشان ازصد آرامشیست
باورم
باورت دارد..

سایه سار
» ديدگاه ۲
برای خودم

تک درخت

دیروز در صورتَش چیز جدیدی پیدا کردم. دیدن یک عالمه موی سفید روی سرش برایم عادی شده بود. اما دیروز یک دانه موی سفید روی صورتش پیدا کردم. از دیروز فکرم را مشغول کرده. هنوز خیلی جوان است؛ البته فکرش کهنه و پیر، خیلی پیر تر از سن و سال اش.

حرف نمی زند. اما از چهره اش می شود فهمید دردهای زیادی کشیده. و زیاد سخت نیست پی بردن به اینکه چرا اینقدر زود موهایش سفید شد و حالا هم یک دانه موی سفید روی صورتش. قبل ها، بیشتر می دیدمَش. این روزها حوصله ندارد. نمی دانم کجا می رود. همیشه درون خانه مان است اما خود را پنهان می کند. فقط وقتی از راه روی کنار اتاقم رد می شوم میبینمَش. او هم با من گام بر می دارد. هر بار خشته تر. هر بار بی تفاوت تر. وقتی جلوی خانه اش می ایستم به من ذل می زند. می خواهد حرف بزند اما احساس می کنم نمی تواند. وقتی جلویم می ایستد تقریبا تمام فضای خانه اش را اشغال کرده. خانه اش خیلی کوچک است. وقتی من می روم او هم می رود، کجا؟ نمی دانم.

یادش بخیر مدت ها پیش وقتی روبه روی خانه اش می ایستادم، می دیدمَش که دختری زیبا و ظریف را به آغوش کشیده بود. به سختی در خانه اش جا شده بودند. اما معلوم بود هر دو شادند. هر دو راضی. یادم نیست آن وقت ها روی سرش موی سفید بود یا نه. اما یقین دارم که روی صورتش موی سفیدی نبود.

دست و دلباز است. خانه اش را به همه می دهد. هر کس که روبه روی خانه اش بیاستد خانه را برای او می گذارد. دور خانه اش یک قاب گذاشته ام؛ تا معلوم شود مرز میان دنیای ما و دنیای او. دنیای ساکتی دارد این مرد. هیچ وقت اسمَش را به من نگفت. اما من اسمش را گذاشتم مرد درون آینه.

باور کنید حتی اگر صد سالتان هم باشد با دیدن اولین موی سفید روی صورتتان، بغض گلویتان را می گیرد. یاد خیلی چیزها می افتید. یاد خیلی آدم ها. یاد خودتان. یاد روزی که آرزو می کردید زودتر بزرگ شوید. و یاد روزی که از بزرگ شدن خسته شدید و فریاد زدید دیگر نمی خواهم بزرگ شوم. بس است.

درست است. انسان پیر می شود. خیلی زودتر از آن که انتظارش را دارد. حتی اگر سن ات کم باشد. خیلی زود پیر میشوی در خاطراتَت.

و شاید پیدا کردن اکسیر جوانی آنقدر ها هم سخت نبود و نیست. فقط کافیست فراموش کردن را بیاموزی.

 
حامد گودرزی
فروردین ۹۲
» ديدگاه ۸
اگر میدانستید … .

اگرغمگین بودی و محکوم به زندگی!!!

مرگ را به آغوش میکشیدی .

اینجا ۲۰۱۳ است .آدم های زیادی غم های اجباری دارند .مرگ  را میخواهند .

همه جا خاکستریست .سیاه ها بروند بهتر است

.اگر میدانستید که یک محکوم به زندگی هنگام شیمی درمانی یا در آغوش مردی که با پول هایش خوابیده نه خودش یا شاید سر همین چارراه دخترک گلفروش یا … تا چه حد آرزوی مردن دارد

آنگاه … .

 

حدیث
» ديدگاه ۲
یک بار…

هر انسانی یک بار،
برای رسیدن به یک نفر،
دیر می کند.
و پس از آن،
برای رسیدن به کَسان دیگر،
عجله ای،
نمی کند…!

یاشار کمال
» ديدگاه ۳

باران

چتر نمی‌خواهد این هوا
تو را می‌خواهد!

رضا کاظمی

» بدون ديدگاه
دستم نمی‌رسد

دستم
به سقف ِ همین خانه هم
نمی‌رسد
نمی‌شود از من ستاره نخواهی؟

کریم رجب زاده
» بدون ديدگاه
هیچ

هاینریش بل

یک چیز بسیار زیبا وجود دارد. هیچ . به هیچ فکر کن!

هاینریش بل
» بدون ديدگاه
نخستین سفر

نخستین سفرم
باز آمدن بود.

احمد شاملو
» بدون ديدگاه
قالی پازیریک, مربوط به دوره هخامنشی

قالی هخامنشی

قدیمی‌ترین نمونهٔ قالی ایرانی که یافته شده قالیچه‌ای است با نقوش اصیل هخامنشی که در گور یخ‌زدهٔ یکی از فرمانروایان سکایی در درهٔ پازیریک در ۸۰ کیلومتری مغولستان بیرونی پیدا شده است. پژوهشگران این قالی را از دست‌بافت‌های پارت‌ها و یا مادها می‌دانند.

» بدون ديدگاه
کتیبه اردشیر دوم هخامنشی در اکباتان

539023_331180780337887_1296496193_n

برای نخستین بار در دوران هخامنشی نامی به جز اهورامزدا با نام ایزد آورده میشود. اردشیر دوم آناهیتا و میترا را در کنار اهورامزدا میآورد.
اردشیر شاه بزرگ شاه شاهان شاه کشورها شاه در این زمین پسر داریوش شاه گوید: داریوش پسر اردشیر شاه. اردشیر پسر خشایار شاه. خشایار شاه پسر داریوش شاه هخامنشی. این کاخ را به خواست اهورامزدا آناهیتا و میترا بنا کردم. اهورامزدا آناهیتا و میترا مرا از هر بدی بپاید و این را که بنا کرده ام ویران نکنند و از آسیب نگاه دارند.

» بدون ديدگاه
مینویسم

این جملات بر میگرده به حال و هوای امروزم
من کم مینویسم
موقعی مینویسم که حال و هوام بارونی باشه
موقعی که پاککن نداشته باشم
موقعی که حس کنم قلمم بدون اراده من میچرخه
موقعی که یاد …..

 

نوشته: هدی
» ديدگاه ۳
هایکو شماره ۳

سرگرم خواندنِ آیات مقدس

تنها لبانش

مشغولند

» بدون ديدگاه

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...