فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

پست هاي مربوط به تاريخ خرداد, ۱۳۹۲:

غم چشمانم

غم چشمانم این بار لو رفته
یا شایدم دیگر پنهان کاری قدری لس شده
اما فاصله بین من و شما فقط به اندازه همین چند تا نقطه است
که گاهی  نیز تفاوت ما به اندازه باریکی خط میان دو کاشی است
بیا پنهان کنیم
آنچه چشمانت را میسوزاند زین پس غم عشق نیست
بوی تند اقاقی های سر در درگاهی است
که به حقانیتش ایمان داریم
خدایا خودم را به خودت میسپارم.

 

هدی
» ديدگاه ۴
مگر فرقی هست؟

نه کسی منتظراست….
نه کسی چشم به راه…
نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه…
بین عاشق شدن و مرگ مگر فرقی هست؟؟؟؟
وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه…….

» ديدگاه ۴
دو چیز مختلف

سر کلاس نشسته بودم که استاد پرسید:بچه ها! فکر میکنید چرا اگه یه مذکر با چند

زن همخواب بشه با اکراه بهش نگاه نمیشه ولی اگه مونثی با چند مرد همزمان

همخواب بشه اون بدکاره؟!

هر دانشجو دیدگاهش رو گفت…و بالاخره استاد گفت:در طول تکامل انسان/ در اکثر

موارد جذابترین عامل برای مذکر ها چهره  و اندام زنان بوده!

ولی  در اکثر موارد  عامل جذب شدن زنان به مردان عاطفه ای که مذکرها برای مونث

ها نشون میدادند بوده! و بعد همخوابی با اون مرد…

پس اگر زنی بدون اون عاطفه چه در قبال پول چه به خاطر شهوت این کار رو انجام بده به قول لغت نامه ی عمید(ژنده زن بدکاره یا روسپی ست!)

روسپی به زنی اطلاق میشه که بدنش رو در قبال پول بفروشه ولی زن بدکار  خراب

یعنی زنی که صرفا به علت شهوت/همزمان با چند مرد همخواب بشه…

البته بگذریم که ما در جهان سوم زندگی میکنیم و هر دوتا راه رو یکی میدونن!

یادمه در فیلم دَه یک روسپی بدون ناراحتی شغلش رو معرفی میکرد.

..

گرچه روسپیگری در همه جای دنیا محکومه…در فیلم آبی(محصول فرانسه!شاهد این

هستیم که همسایه ها برای اخراج یک روسپی در آپارتمانشان امضا جمع میکردند…

» ديدگاه ۵
اهریمنى

در این آشفته دوران
عاشقى بى بهرگى ست
در پس بیدار زیستن
اهریمنى ست

دراین فقدان دل هاى سلیم
هتک حرمت ها چشیدن غیب نیست
در این جام تهى از ماه و مهر
به فکر هجله بودن، اهریمنى ست
دراین سرماى سوزان فریب
رویش یک برگ،نیز اهریمنى ست

به جان هستى ام
ازجان خود افسرده ام
دراین غربت
که هوشیار بودنم
اهریمنى ست

سایه سار §
» ديدگاه ۴
بهشت نادانی

از بهشت نادانی رانده شدم با درد دانایی سرگردان

» ديدگاه ۲
کودکی چه زیبابود

راستی… خدایا،
دختر بچه ی کودکیم کجاست؟! چه بر سر او آمد؟
هنوز هم با آن لبخند زیبا و چشم های پاک و بی ریاست،
وقتی دکمه های پیراهنم را می بست؟ یا او هم بزرگ شده…؟!
شاید یکی مثل همین عروسک ها…
چشم های هوس انگیز ریمل کشیده و لب های شهوانی رژ زده! آخر کجایش زیباست؟!
چقدر دلم می خواهد به دختر بچه ی کودکیم می گفتم که:
“آن وقت ها، چشم ها و لبخند های کودکی اش چقدر زیباتر بود!”

» ديدگاه ۴
آزمون زندگی

ماهی ها چقدر اشتباه میکنند
قلاب علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ میدهند؟
آزمون زندگی ما پر از قلاب هاییست که وقتی اسیر طعمەاش می شویم تازه می فهمیم ماهی ها بی تقصیرند.
حسد_کینه_خشم_لذت_غرور_انزجار_انتقام_ترس_شهوت و…..
خداوندا دانشی عطا فرما تا از کنار این قلاب ها بگذرم که شاید دگر فرصتی
برای برگشتن به پاکی دریا نباشد.
(آمین)

یادداشتی از یک نهنگ
» ديدگاه ۲
سنت ها
 می توان با یک فرد یا حتی یک جمع در افتاد و برخلاف آنها تصمیم گرفت اما با قوانین و سنت ها نمی توان درافتاد. زیرا پیش از هر چیز این حیثیت و اعتبار توست که به تاراج می رود.
» ديدگاه ۴
نوشته های بی سر و ته من

آری!

سر و ته ندارد نوشته های من

میدانم خواندم

راست میگفتی

نه سرش به تهش میخورد نه تهش به سرش

تقصیرمن نیست

ذهنت که چهل تکه باشد آن هم از نوع ناجور لگد خورده

با کلام هم جورنمیشود

وقتی هیچکدام ازاین هزار تکه وصله هم نباشند

اما…..

باهمین دارایی کمی که ازکلمات به ارث برده ام

به هم کوکشان میزنم

هرچه قدرهم که بی ترکیب ازآب درآید

نبین…….

آیه ی یاس هم نخوان نوشته هایم رابه رنگین کمان میدهم

حتما میخواند

رنگین کمان هم مثل نوشته های من یکرنگ نیست

شایدنوشته های من ازمنشور قطره های کربنی قلم هم گذشته است

جور یا ناجور…

هرچه هست..

بگذر..

عسل
» ديدگاه ۳
شادی به سبک من (یک روز بهاری)

مثل کسی که از گرفتن یک کار جدید خوشحال است من هم از گرفتن یک سفارش بدون پول برای نوشتن خوشحالم بودم.

موضوع  مربوط بود به شاد کردن یک آدم که از خاطرات، دلش گرفته ست. خب، نوشتن برای یک نویسنده معمولا کار آسانی است. فقط می ماند این که چقدر بخواهد تاثیر بگذارد، چقدر بخواهد ادبی بنویسد و اینکه چقدر از واژگان پارسی استفاده کند. که این آخری خیلی سخت تراست. چون یکسری از واژگان خیلی ملموس نیستند. اما خب وقتی کار می گیری باید انجامش دهی. پس من هم شروع کردم. اما از چه بنویسم. چه بنویسم برای خوشحال کردن. مثل این می ماند که فردا یک امتحان سخت داری و هر چقدر هم که کتاب را می خوانی چیزی نمی فهمی و بعد به این نتیجه می رسی که نخواندن بهتر است و کتاب را به گوشه اتاق پرت می کنی و از حس یک آزادی بی مانند برخوردار می شوی. شاید بهتر بود من هم کاغذ و قلم را به دو سوی مختلف پرتاب می کردم. بالا خره تصمیم گرفتم از یک روز شاد ببنویسم. شاید ساعت ها فکر کردم تا یک روز شاد را بیاد آورم که ارزش نوشتن را داشته باشد:

شادی به سبک من

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۲
فرصتى نیست

سکوت بود وشب
چادرى سیه برچهره ام نامعلوم
من آرامم
همچو خواب کودکى،خسته از تکرارخواب!
گذشت
شب از نیمه و از حصارم گذشت
سکوت زاشکانم شکست
بر دامنم نشست..
تپش بغض هایم
بوى اتاقى هایم را برتنم پاشید
و
دست ها کوبید
بغض تنهاییم رابر روح بى کسم
حسرت از دیدگانم به سرخى جوشید
گریستم
گریستم از حقارت هجران

فرصتى نیست نهفته در بند بمانم
فرصتى نیست زحسرت از باران،در فراق بهار بگریم
فرصتى نیست..

صداى ناقوس از اسمان سبز مى آید.. .

سایه سار .. .§
» ديدگاه ۱۷
تبریک روز معلم به زبان ساده

روز معلم

یادمه کلاس اول که بودم

همش تو دلهره بودم
دلم می خواست داد بزنم
یاکه شلوغی بکنم
اما همش میترسیدم
معلمم اخم بکنه، ابروهاشو تو هم کنه
بهم بگه بی تربیت، جرا تواذییت می کنی؟

اما حالا که سال آخرم
دلم می خواد اول بودم
پیش معلمم بودم
اگرکه اخمی کرد برام
می خواست که من یاد بگیرم
حالا که خوب فکر می کنم ،اوناهمه بد نبودن
برای من یه شب بودن که با سحر تموم شدن
ببین منم مرغ سحر
که از سحر دم میزنم
بین ستاره های شب من از تو دم می زنم
دلم می خواد گریه کنم از غم بی غمام بگم
اماچشام اشک نداره،قلبم دیگه نا نداره
اما با این حالم بازم
خیلی دوست دارم عزیز
اگرچه خیلی تنبلم..

نوشته : سایه سار…§
تقدیم به همه معلم ها خصوصا خانم کاظم پور

 

» ديدگاه ۷
به مناسبت روز معلم

وقتی توجه شون حتی به کفش خاک آلود من جلب میشه
وقتی حتی به ترک دیوارم میخندن
وقتی همشون آرزو میکنن از خدا که امروز سرما بخورم و نیام
وقتی هزار تا فحش به من و خودشون میدن تا صبح زوداز خواب بلند شن و بیان سر کلاس
وقتی هزار تا اشتباه میکنن و من وظیفه دارم اشتباه همشون و بشمارم و بشم یه قاضی
وقتی ادعا میکنن که همشون هستن یه قاضی و من نباید داشته باشم ملق بازی
وقتی به خاطر تأخیر امروز اتوبوس انگیزه ای ندارن که گوش بدن درس امروز من و
وقتی قبل از ورود به کلاس به خاطر دیر کرد یه ربه ی خودم حسرت می خورم ولی اونا خواب آلود با یک ساعت دیر کرد میان سر کلاس
وقتی از اشتباهاتشون درس نمیگیرن و دوباره تو ورقه پیادش میکنن
وقتی ازشون میپرسم که مظفرالدین شاه چطور بر تخت پادشاهی نشست؟
تو برگه واسم مینویسن چار زانو
وقتی صبح ها تا چشمم و باز میکنم عزا میگیرم که امروز بچه های تقص کلاس و چطوری کنترل کنم؟
وقتی هر روز صبح مشغول خوندن نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش , روی یادداشتی که روی آینه چسبوندم میشم ( یادم میره که موهام و شونه کردم یا نه!!!!! )
وقتی پشت چراغ قرمز به این فکر میکنم که سرفصل تدریسی امروز و با چه مثالی شروع کنم که قابل فهم تر باشه
وقتی واسه اولین بار تا به یکیشون خرده میگیرم میگن آقا چرا همش به ما گیر میدین؟
وقتی آرومترین شاگردم از به هم ریختن کلاس احساس شادمانی میکنه
وقتی دید سرتق ترین بچه کلاس به من مثل دیدن عجایب هفت گانه در جهانه
وقتی واسم با مداد نامه مینویسه که من از دست شما ناراحتم ,آقا من احساس میکنم زمانی که درس و بلد نیستم شما به من بد نگاه میکنید!
وقتی تو فکرشون میگن درس بخونیم که چی ؟آخرش بشیم یکی مثل این به ظاهر استاد
وقتی هر کی ازم میپرسه شغلت چیه میگم تدریس, میگه خدا صبرت بده
وقتی مجبورم جمعه ها معلم مکتب حسنی هم باشم
وقتی مطمینم چند سال بعد قد نیمه راه باهاشون چشم تو چشم میشم و اونا به روی مبارکشون نمی یارن که منو شاید سر یه معبر دیده باشن
وقتی یادم میاد که واسه گرفتن ۲۵ صدم نمره با من چونه میزنن(میزدن)
وقتی هیج کس حواسش تو کلاس به من نیست
من حواسم به بچه هاست مبادا بگن معلممون هیچی بلد نیست
وقتی که یه روزی بازنشسته بشم دلم واسه همه اون بچه های شیطون و همه ی اون روزها تنگ میشه!!!!!!!!!!!

  روز معلم مبارک
نوشته : هدی
» ديدگاه ۷
این جاده بى انتهاست

این جاده بى انتهاست یا من بى پایان
گلویم مى سوزد از واژه هاى گنگ
این نقطه ها…
مرا از خود مى پرسند!
غم چشمانت از چیست؟
ازچیست!؟؟

سایه سار §
» ديدگاه ۱۰
قمارخونه

وودی آلن

زندگی همینه دیگه، مثل قمارخونه می مونه. می بری، می بازی. ولی آخرش همیشه قمارخونه س که برنده نهائیه و این معنی ش این نیست که به تو خوش نگذشته.

شالوده شکنی هری – وودی آلن
» بدون ديدگاه

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...