فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

پست هاي مربوط به تاريخ شهریور, ۱۳۹۲:

ثروتمند زندگی کنیم

چارلی چاپلین

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند . شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر نیز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟

پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.

متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام کرد . پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!

متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرک بودند .

معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید .

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد…

بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم و آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم .

ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم…

» ديدگاه ۲
هفت کوچک

پرنده ها

خسته ام
از زمین و از زمان
مرا،
۷ کوچکی بکش ،
در آسمان

مژگان عباسلو
» بدون ديدگاه
آخرین خنده

هجده پیامک نخوانده. یک عالمه تماس بی پاسخ. ایمیل ها هم هست. و تازه میرسم به پرسش های بی پاسخ.

که از پاسخ خسته ام. کاش کسی بپرسد بی آنکه به پاسخ بیاندیشد. و تنها پرسش اش از برای شنیدن آوای انسان باشد.

و افسوس که هیچ کس دلواپس ما نیست و ما چون قطره ی برفی که به زمین رسید؛ و محو شد. بی آنکه زمینی سفید شود؛ محو خواهیم شد در این سیاهیِ زمینی که ساخته ایم. و سوگند که این زمینِ وعده داده شده نبود.

بپرس و تشنه ی آوایم باش. پاسخ ها هرگز دردی را دوا نیست اگر تشنه شنیدن آوای انسانَش نباشی. بپرس ای تو که ترکیب نامم با آوایت آرزوست.

و تصویر تو هیچ نمی گوید. و من آرزو می کنم کاش در این تابستان برف ببارد.

بخشی از کتاب آخرین خنده
نوشته: حامد گودرزی
» ديدگاه ۱۰
چشمانت

چشمها

چشمانت کارناوال آتش بازیست!

یک روز در هر سال

برای تماشایش می روم

و باقی روزهایم را

وقف خاموش کردن آتشی می کنم

که زیر پوستم شعله می کشد!

» بدون ديدگاه
چند جمله از نیچه

گاه آنکه ما را به حقیقت میرساند خود از آن عاری میباشد.

باورها دشمنان خطرناکی در جستجوی حقیقت هستند”تا دروغ.

شما از طغیان خود شرم دارید و دیگران از فرو نشینی خویش.

هر کس بخواهد به راز هر عمقی پی ببرد آخر خود رهسپار اعماق میشود …

 

نیچه
» ديدگاه ۱
دو قلوها

دو قلوها در یک مغازه ی نوشابه فروشی کار می کنند.وقتی یکی از آنها قهقه ی خنده را سر می دهد،دیگری زیر گریه می زند.وقتی یکی از آنها اسکناسی از صندوق برمی دارد،دیگری او را لو می دهد، و همینطور تا به آخر. یک زوج واقعی،شبیه درجه حرارت هایی که به شکل یک خانه چوبی اند و مردی از آنها بیرون می آید تا هوای صاف و آفتابی را اعلام کند و بعد ناپدید می شود تا زنی جای او را بگیرد و هوای بارانی را پیشبینی کند. آنها جدایی ناپذیرند،با عدم توافق کامل.مردم برای شناسایی دو قلوها اسمشان را گذاشته اند:”شیر و خط”،اما همیشه آنها را عوضی می گیرند. دو قلوها چهاردستی پیانو می نوازند،درشکه سواری می کنند و یکی از آنها خاطراتش را شرح می دهد تا دیگری آنها را بنویسد. در راه باریکه های پارک لوکزامبورگ آن دو را می بینیم که زیر درختهای بلند با هم درد دل می کنند و مراقب اند که هرگز زیر نور مستقیم آفتاب قرار نگیرند.شنبه ها به ملاقات دختری می روند که پدرش نگهبان یک فانوس دریایی است. هر دو عاشق این دخترند. از ترس اینکه دخترک یکی از آنها را انتخاب کند، هرکدام نامه ی عاشقانه ای به دخترک می دهد که در آن، خط برادرش را تقلید کرده است. دخترک با چشم های اشک آلود، دور شدن آنها را نظاره می کند و از هم اکنون می داند که جاودانه مجرد خواهد ماند. یکشنبه ها یک بطری نوشابه باز می کنند و با صدای باز شدن سرپوش بطری هر دو، هم زمان، از جا می پرند. وقتی می بینیم که چطور با نوک انگشت به لیوان های کریستال ضربه می زنند، هرگز نمی توانیم حدس بزنیم که فقط یکی از این دو وجود دارد، و آن یکی فقط رویای اوست.

 

برشی از کتاب زن آینده – کریستین بوبن
» ديدگاه ۱
تو رد می شوی

آری
تو رد می شوی و من…اینجا…
غرق در حضور بی ظهورت تمام خاطراتم را می شویم.
تو برای من نمرده ای
ففط رد می شوی !

» ديدگاه ۴
یک اتوبوس خاطره

خاطره

حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلن هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود …

حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند , می گرید
دلتنگ می شود
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند …

دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست !
آدم تصادف می کند ,
با یک اتوبوس خاطره های مست …

شهریار بهروز
پائیز ۱۳۹۱
» بدون ديدگاه

من تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند

هوشنگ ابتهاج
» ديدگاه ۱
وضعیت خوبی ندارم

مُــرده‌‌ام

وضعیت خوبی ندارم
مرا ببخش!
دستم از اشیا رَد می‌شود،
رَد می‌شود از تلفن
فراموشـت نکـرده‌ام
فقط کمی…
کمی،
مُــرده‌‌ام!

رسول یونان
» ديدگاه ۳
من میتوانم

من میتوانم اما نه به هر قیمتی

هدی

» بدون ديدگاه
تصادف

تصادف

تصادف نام دیگر سرنوشت است …

از کتاب جهالت – میلان کوندرا- برگردان آرش حجازی ص ۱۰۶
» ديدگاه ۲
غاری یک نفره ام
غاری یک نفره ام
در طبقه ی دوم آپارتمانی

در محله ای شلوغ

صبح ها

بیرون می زنم از خودم

دنبال کوهی

که جا برای غاری یک نفره داشته باشد

شب ها

بر می گردم به خودم

آتش روشن می کنم

و روی دیواره هایم

طرحی می کشم

از معشوقه ای

که ندارم

جلیل صفربیگی
» ديدگاه ۱
برای من

نقاشی هنری

من اینجا غرق در آتش
تو آنجا غرق درآبی
من اینجا تا….سحر… بیدار
تو اما بی صدا خوابی
من اینجا آخر دنیا
سکوت تلخ بی پروا
غروب رفته در اندوه
تو اما خوب می تابی
من اینجا بی صبو باده
خمار و گنگ وافتاده
به دستم جام عشق اما
تویی که آن می نابی
ندارم دردلم شوقی
نمانده بر لبم حرفی
من آن پژمرده گلبرگم
تو آن باغی که شادابی
دگر سویی به شامم نیست
جهنم را تمامم نیست
بهشت من کجایی تو؟
چرا این دل نمی یابی؟

 این شعرو الان گفتم
 از بس که تنها اومدم فکورو هیچ کس نبود
 حتی توحامد…
 تقدیم به تو این شعرم حامد گودرزی….
سحر.ک.
۱۳۹۲٫۰۴٫۳۰
۲۲:۴۴
» ديدگاه ۱۰
تا حالا جملاتت رو شمردی

تا حالا جملاتت و شمردی رو بعدش با دیدنش همه چیز از ذهنت بپره؟
اون موقع معنیش میشه سکوت
سکوت معنادارترین جمله ایه که گاهی میشنویم
که معنی های متفاوتی در لحظات مختلف داره

هدی
» ديدگاه ۱

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...