مرگ را پروای آن نیست
که به انگیزه ای اندیشد
زندگی را فرصتی آن قدر نیست
که در آینه به قدمت خویش بنگرد
و عشق را مجالی نیست
حتی آن قدر که بگوید
برای چه دوستت می دارد
احمد شاملو
آدمها تمام نمیشوند
آدمهــا ، نیــمهشــب
با هــــمه ی آنـــچه ،
در پس ذهــن تـو ،
برایت باقی گذاشتهاند،
به تو هجوم میآورند …
هــرتا مـــولر
و ساعت از نفس افتادو او نیامد
غبار خاطرات بر صورتها سنگینی میکند.
و زندگی تمام نمیشود…
زندگی مان را چون خانه ای برای کسی می سازیم، و هنگامی که می توانیم او را سرانجام در آن جای دهیم نمی آید، سپس برایمان می میرد و خود زندانی جایی می شویم که تنها برای او بود .
در جستجوی زمان از دست رفته / مارسل پروست
یکی بود یکی نبود،یه دروغ کهنه بود
یکی موند یکی نموند،حرف راست قصه بود
یکی اومد با غصه ها،به غم عشق مبتلا
یکی رفت چه بی وفا،با دورنگی آشنا
اون که موند ریشه پوسوند،دلشو غصه سوزوند
… نالش از قصه نبود،پشتش و دوری شکوند
زیر آوار جفا،دل دادش به هر بلا
با همه عشق و وفا،راهی شد تو قصه ها
اون که موند یه قصه ساخت،اما حیف هستی شو باخت
قصه ها به سر رسید،اون به عشقش نرسید
هیچکی خوابش و ندید،گل عشقش و نچید
گم شدش تو قصه ها،توی شهر عاشقا
یکی بود یکی نبود یه دروغ کهنه بود
یکی موند یکی نموند حرف راست قصه بود!.
آدمها
یک زمانی
در یک جایی
ناخواسته خودشان را جا میگذارند و میروند …
خاطرات را باید سطل سطل
ازچاه زندگی بیرون کشید
خاطرات نه سر دارند و نه ته
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
میرسند
گاهی وسط یک فکر/ گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند/ داغت میکنند
رگ خوابت را بلدند/ زمینت می زنند
خاطرات تمام نمی شوند/ تمامت می کنند
چه تلخ است بعد از سالها جست و جو , نیمه گمشده ات را کامل بیابی…
روزی مجنون از روی سجاده شخصی که در حال نماز بود عبور کرد مرد نمازش را شکست و گفت:مردک من در حال رازو نیاز با خدای خویش بودم مجنون با لبخند گفت:
من عاشق دختری هستم و تورا ندیدم !!!
تو عاشق خدایی و مرا دیدی….
صدای پای تو که می روی ….صدای پای مرگ که می آید …..
حسین پناهیروزی خواهد رسید همچنان که در آغوش دیگری خفته ای…
به یاد من ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی.