آدمها
یک زمانی
در یک جایی
ناخواسته خودشان را جا میگذارند و میروند …
خاطرات را باید سطل سطل
ازچاه زندگی بیرون کشید
خاطرات نه سر دارند و نه ته
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند
میرسند
گاهی وسط یک فکر/ گاهی وسط یک خیابان
سردت می کنند/ داغت میکنند
رگ خوابت را بلدند/ زمینت می زنند
خاطرات تمام نمی شوند/ تمامت می کنند
چه تلخ است بعد ازسالها جست و جو , نیمه گمشده ات را کامل بیابی…
روزی مجنون از روی سجاده شخصی که در حال نماز بود عبور کرد مرد نمازش را شکست و گفت:مردک من در حال رازو نیاز با خدای خویش بودم مجنون با لبخند گفت:
من عاشق دختری هستم و تورا ندیدم !!!
تو عاشق خدایی و مرا دیدی….
صدای پای تو که می روی ….صدای پای مرگ که می آید …..
حسین پناهیروزی خواهد رسید همچنان که در آغوش دیگری خفته ای…
به یاد من ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی.
بیا
و برای این دوست داشتنت فکری بکن
جا نمی شود در من !
اگر روزی بین ماندن و رفتن شک کردی …
حتما برو
بی معطلی …
چون نمی بایست کار به شک می کشید
که بیاندیشی یا نیاندیشی !!!
آدم هـا می آینـد
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد …
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه
آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد
و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه تـــو می میـری
در حالـی کـه زنــده ای …
وقتی دلت با من نیست ، بودنت مشکلی را حل نمی کند ………
گفت: حالت را نمی پرسم چون می دانم خوبی،
عکس هایت همه با لبخند اند !!
………
و نمی دانست
………
عکاس که می گوید سیب
من یادِ حماقتِ آدم می افتم و
پوزخند می زنم !
آب؟
بگو آب
و من روی تنت باران ببوسم.
برو!
هرجا که میخواهی برو
اما
دورتر از یک نفس نرو.
آتش؟
بگو آتش
و من کف دستهایم را
روی پوستت شعلهور کنم.
کلمات را مثل گلبرگ
زیر پای تو میریزم
که راه گم نکنی
و بر کاغذم بمانی.
رحم؟
تو بگو رحم کن
من خدا را بین نفسهای تو
به التماس میاندازم.