فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
بفهـــم مــرا!

دستانم شاید، امّـا دلم نمی رود به نوشتن
این کلمات به هم دوخته شده کجا
احساسات من کجا…؟
ایـن بــار
نخـوانده بفهـــم مــرا!

۴ Responses to “بفهـــم مــرا!”

  1. saye گفت:

    خیلی قشنگه

  2. hadis گفت:

    یک روز می آیی

    و در گورستانی دور

    در استخوانم می دمی

    تا شعر های نا سروده ام را بشنوی

    از : رسول یونان

  3. raininggirl گفت:

    من تو را می فهمم

    و تو کز کرده

    کنار هوس دلتنگی

    کنار قدم بیرنگی

    هر چه از خاطره می دانستم

    خطی خطی نفس چهره اخمی تو شد

    باز تردید مرا حس می کرد

    گویی ان شب خبر خواب تو را می فهمید

    چارقی از گل یاس

    پیرنی از احساس

    کفش هایی رنجور

    و نگاهی گیلاس

    دلخوش سادگی آدمها

    سیب هایم همه لک می زد و مک

    من و این نرگس پوشالی لاکی چه کنم

    که نشسته بغل پنجره ای

    که مبادا باران

    بویت احساس کند

    بویت از قافیه حس می گیرد

    من و نیما آزاد

    نه ردیفی داریم و نه وزنی

    و تو خود می دانی

    که کدامین غزلم وزن نداشت

    و نوایی که در این نزدیکی است

    بی نوا نغمه ی باران آمد

    چترت از پستوی ویرانی من بیرون آ ر

    که مبادا آبم

    باز جاری گردد…

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...