فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
دیگر بلد شدم که…

این روزها که می‌گذرد، جور دیگرم
دیگر خیال و فکر تو افتاده از سرم

دیگر دلم برای تو پرپر نمی‌زند
دیگر کلاغ رفته به جلد کبوترم

دیگر خودم برای خودم شام می‌پزم
دیگر خودم برای خودم هدیه می‌خرم

دیگر بلد شدم که خداحافظی کنم
دیگر بلد شدم که بهانه نیاورم

اسمت چه بود؟ آه از این پرتی حواس
این روزها من اسم کسی را نمی‌برم

این روزها شبیه «رضا»های سابقم
هر چند بدترم ولی از قبل بهترم

من شعر می‌نویسم و سیگار می‌کشم
تو دود می‌شوی و من از خواب می‌پرم

رضا کیاسالار

۱۳ Responses to “دیگر بلد شدم که…”

  1. raininggirl گفت:

    من را تو بودن تو از منی انداخت!
    برو تا شاید دوباره من شوم…

  2. reza گفت:

    سلام عالیه با اجازتون تو وب خودمم نوشتم……یه سرس هم به وبم بزن ممنون

  3. reza گفت:

    سلام عالیه با اجازتون تو وب خودمم نوشتم……..

  4. سحر گفت:

    “منی” که کنارش..”تو”…نباشد
    بزرگترین پارادوکس دنیاست………….

    • HaMed گفت:

      جالبه. ولی زاویه دید من با تو، توی دیدن “من” و “تو” فرق میکنه.
      اما من سوال پرسیدم نظریه نخواستم.
      من رو میشناسی؟ و یا بر عکس ؟

      • سحر گفت:

        می شناسم؟
        بیشترین چیزی که راجع به تو می دونم اینه که نمی شناسمت.
        می گویند: کلنگ واژه ی شاعرانه ای نیست اما تو آن سوی دیواری…

        وتو آن سوی دیواری…..
        .تو…..
        واین منم………..

        • HaMed گفت:

          تو این قسمت مثل هم هستیم. چون منم خودم رو زیاد نمی شناسم.
          با کلنگ هم هیچ وقت نمیشه دیوار خراب کرد. هر کی نوشته حتی یه بار هم دیوار خراب کردن رو ندیده. پتک لازمه. پتک.
          شاعرانه تر هم هست.
          و تو کی هستی ؟….

  5. سحر گفت:

    یادواره اوقات زجرآورمه شعرت همون زجرهای دوست داشتنی .مرا دریاب زخم خورده از خودت

    گاهی سراغ من بیا….

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...