فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
عاشق !

روزی مجنون از روی سجاده شخصی‌ که در حال نماز بود عبور کرد مرد نمازش را شکست و گفت:مردک من در حال رازو نیاز با خدای خویش بودم مجنون با لبخند گفت:
من عاشق دختری هستم و تورا ندیدم !!!

تو عاشق خدایی و مرا دیدی….

۲ Responses to “عاشق !”

  1. نگین گفت:

    سلام وب قشنگی داری
    ممنون که به وبم سر زدی

  2. namin-rayaneh گفت:

    ســـلام[گل]

    دریـــا بـــاش تــا دوستــان از بـــا تـــو بـــودن لـــذت ببرنـــد، و آنهایـــی کـــه لیـــاقت تـــو را ندارنـــد در تـــو غـــرق شونـــد[گل]

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...