فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

پست هاي نويسنده

زندگی…

زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که
تو زندگی را جز برای او و جز با او نمی خواهی.

اخوان
» ديدگاه ۲
گم گشته ام….

در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

» ديدگاه ۵
گرگ هار

گرگ هاری شده‌ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زدهٔ بی همه چیز
می‌دوم، برده ز هر باد گرو
چشم‌هایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده‌ام، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعلهٔ چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم
آه، می‌ترسم، آه
آه، می‌ترسم از آن لحظهٔ پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
پوپکم! آهوکم
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی، گرچه پرستار منی
پس ازین درهٔ ژرف
جای خمیازهٔ جادو شدهٔ غار سیاه
پشت آن قلهٔ پوشیده ز برف
نیست چیزی، خبری
ور تو را گفتم چیز دگری هست، نبود
جز فریب دگری
من ازین غفلت معصوم تو، ای شعلهٔ پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می‌فشرم
منشین با من، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟
تو چه دانی که پس هر نگه سادهٔ من
چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟
یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز
بر من افتد، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم! آهوکم
تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کارایم من
بی تو؟ چون مردهٔ چشم سیهت
منشین اما با من، منشین
تکیه بر من مکن، ای پردهٔ طناز حریر
که شراری شده‌ام
پوپکم! آهوکم
گرگ هاری شده‌ام

اخوان
» ديدگاه ۶
مردی تنها

ﻣﺮدی ﺗﻨهﺎ…
ﺛﺎﻧﯿﻪ ھﺎی ﺑﻮدﻧﺶ را ﺑﻪ دوش ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ
و ﭼﻨﺎن ﺑﺮ اﻓﮑﺎر ﻧﯿﭽﻪ ﮔﺎم ﺑﺮ ﻣﯽ داﺷﺖ
و ﻣﺎﻧﺪه اﻓﮑﺎر ھﺪاﯾﺖ در ذھﻨﺶ ﺑﯿﺪاد ﻣﯽ ﮐﺮد
ﮐﻪ ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎر اﺣﺴﺎﺳﻢ را ﺑﺎز ﻧﮑﺮد
ﺑﺮ دﺳﺘﺎﻧﻢ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﺮد
ﭼﻪ زود ﭘﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد از ﻋﺎدﺗﺖ
اﺷﮏ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ھﺎﯾﻢ داغ ﻣﯽ زد
ﺗﺎ ﺷﻘﺎﯾﻘﯽ دﯾﮕﺮ ﺧﻠﻖ ﮐﻨﺪ
از ﮔﻮﻧﻪ ھﺎی ﺳﺮخ ﻣﻦ
ﭼﻪ زود ﺑﻪ ﺑﺎورم ﻧﺸﺴﺘﯽ
دﻟﻢ ھﻨﻮز ﺳﺮاغ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮھﺎی دﻓﺘﺮت را ﻣﯽ ﮔﯿﺮد
و ﺑهﺎﻧﻪ ی اﺑهﺖ ﺻﺪاﯾﺖ را
ﮐﻪ ﮔﻮﺷﻢ را ﺑﻪ ﺗﻮﻟﺪی ﻧﻮ ﻓﺮا ﻣﯽ ﺧﻮاﻧﺪ
از ﻋﺸﻖ….

دوﺳﺘﺖ داﺷﺘﻢ
اﻓﺴﻮس…

ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻢ اﻓﮑﺎرت را از ذھﻨﺖ ﺟﺎرو ﺑﺰﻧﻢ
دوﺳﺘﻢ داﺷﺘﯽ
اوﻟﯿﻦ اﺣﺴﺎﺳﻢ دﺳﺖ در دﺳﺖ ﺗﻮ ﻗﺪم ﺑﺮداﺷﺖ
اﺷﻌﺎرت ﭘﺮ ﺷﺪ از ﻣﻦ
اﻣﺎ
ﺗﺠﺮد….
ﻋﺸﻖ….
درد…..
ﺑﺎ ﮐﺪاﻣﯿﻦ ﭘﺎک ﮐﻦ ﭘﺎک ﮐﻨﻢ
اﻧﺪﯾﺸﻪ ھﺎﯾﺖ را
ﻧﯿﭽﻪ را…
ھﺪاﯾﺖ را…
و ﺗﻮ را….
از ذھﻨﺖ
ﻋﺸﻘﺖ ﺗﻮﻟﺪ ﻣﺮگ ﺷﺪ
ﺑﺮ ﺑﻨﺪ ﺑﻨﺪ وﺟﻮدم…

» ديدگاه ۶
دریا

حریق دریا رو ببین
ماهی های سوخته تو آب
ازتاول پوست زمین
گر می گیره مخمل خاک
شاعر بی چشم و زبان
گم شده در وزن زمان
شاپرکای بی غزل
مرثیه خون عاشقان
بزار ازین دنیای بد
دنیای کور نابلد
سفرکنم تا خواب تو
به اعتماد شونه هات
تکیه کنم تکیه کنم
بزار بشم خراب تو…
دنیا یه روز خراب تو
خراب خواب تو میشه
این همه آبادی بد
یه روز خراب تو میشه…

» ديدگاه ۳
سفر

سفر…

خدای را

نا خدای من!

مسجد من کجاست؟

در کدامین دریا

کدامین جزیره ؟

آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم

و مذهبی عتیق را

– چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون –

به ورود گونه ئی

جان بخشم.

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت

آن جا

مرا

مزاری بنا کن…

شاملو
» ديدگاه ۱
تنهایم

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پرواز خواهیم داد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت؛

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان برای هر انسان برادری‌ست.

روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند

قفل افسانه‌ایست؛

و قلب برای زندگی بس است…

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو بخاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی…

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی‌ست

تا من بخاطر آخرین شعر رنج قافیه نبرم…

روزی که هر لب ترانه‌ایست

تا کمترین سرود، بوسه باشد…

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود…

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم…

و من آن روز را انتظار می‌کشم…

حتی روزی که دیگر نباشم….

شاملو
» ديدگاه ۸
با من حرف بزن…

خدایا با من حرف بزن!
مردی با خود زمزمه کرد ، ” خدایا با من حرف بزن. “
یک سار شروع به خواندن کرد .اما مرد نشنید .
فریاد بر آورد ، ” خدایا با من حرف بزن “
آذرخش در آسمان غرید . اما مرد گوش نکرد .
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت ، ” خدایا بگذار تو را ببینم .”
ستاره ای درخشید .اما مرد ندید .
مرد فریاد کشید ، ” یک معجزه به من نشان بده ” .
نوزادی متولد شد . اما مرد توجهی نکرد .
پس مرد در نهایت یأس فریاد زد : ” خدایا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری .
” در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد .
اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد …

» ديدگاه ۲
راز…

مثل لالایی مهتاب برای خورشید
مثل شیرینی یک خواب
در زمستان نگاهت
مثل کابوس خوشی در میان غمها
مثل تلخی یک اشک به روی گونه
ومثل نیمه خالی فنجان به روی ایوان
از درون می نالم
بر لبانم خندست
در دو چشمم گریه
من صدایم آه است
در هوایم غصه
وچه کس می داند
راز این شبها را
با کسی نیست حرفم
با دلی خویی نیست
ترس من از عشق نیست
از دل ساده ام است
با نگاهی ساده
آری مجذوب تو شد
طالعم بد بود و
کار هرروزم تو شد
بگذریم از ابهام…
گفتنش آزار و فکر آن زجر من است
باعثش هر که ,که بود
شاید از حکمت بود…
آری این قسمت بود.

» ديدگاه ۷

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...