گر تو این اموال دانی مال رب
بهر چه در غصب داری، روز و شب؟
گر بود در عقد قلبت آنکه نیست
مال، جز مال خدا، پس ظلم چیست؟
آنچه داری مال حق دانی اگر
پس به چشم عاریت، در وی نگر
زان به هر وجهی که خواهی نفع گیر
داده بهر انتفاع، او را معیر
لیک نه وجهی که مالک نهی کرد
تا شوی از خجلت آن، روی زرد
گر نکردی این لوازم را ادا
دعوی ملزوم کردن، دان خطا
شیخ بهایی بخشی از داستان “حکایت” از کتاب “نان و پنیر”
نادان به عمارت بدن مشغول است
دانا به کرشمهٔ سخن مشغول است
صوفی به فریب مرد و زن مشغول است
عاشق به هلاک خویشتن مشغول است
عرفی شیرازی
این ناله که در آتش خویش است کباب
این گریه که در شیشهٔ خم کرده شراب
مرغی است که آتش از هوا می گیرد
مستی است که از خمار جوید می ناب
عرفی شیرازی
استراگون : تو این فاصله بیا سعی کنیم ارام صحبت کنیم ، چون که قادر به حفظ سکوت نیستیم .
ولادیمیر : حق با توست ، ما می تونیم تا ابد ور بزنیم .
استراگون : برای اینکه فکر نکنیم .
ولادیمیر : ما هم این بهانه را داریم
استراگون : برای اینکه نشنویم
…
ولادیمیر : ما هم دلایل خودمان رو داریم.
سامویل بکت : درانتظار گودو
.” …این راست نیست که هرچه عاشقتر باشی بهتر درک میکنی. همهی آنچه عشق و عاشقی از من میخواهد فقط درکِ این حکمت است: دیگری نشناختنی است؛ ماتیِ او پردهی ابهامی به روی یک راز نیست، بل گواهی است که در آن بازیِ بود و نمود هیچجایی ندارد. پس من در مسرتِ عشق ورزیدن به یک ناشناس غرق میشوم، کسی که تا ابد ناشناس خواهد ماند. سِیری عارفانه: من آنچه را نمیشناسم میشناسم.”
رولان بارت :سخن عاشقشگفتا
که نبودیم.
عشق ما
در ما
حضورمان داد.
پیوندیم اکنون
آشنا
چون خنده با لب و اشک با چشم.
بهترین سلاح برای نابودی یک دشمن؛ دشمن دیگر است. نیچه (جمله ابتدایی فیلم)
ما زندانی احساسات و نَفس خودمون هستیم.
مردم با روش زندگی کردنشون، نوع مرگشون رو انتخاب می کنن.
اگه به هیچ چیز و هیچ کس اهمیت نمی دادی بازم می تونستی به خودت بگی موجود زنده؟
Assassination Games
نخستین روز کاین چشم بلاکش
مرا از عشق او در جان زد آتش
دل از جان و جوانی بر گرفتم
امید از زندگانی بر گرفتم
چنان در عشق او دیوانه گشتم
که در دیوانگی افسانه گشتم
تو مسئول همه افکار و اعمالت هستی.
متفکران بزرگ، همراهی خودشون رو انتخاب می کنن.
ممکنه چوب ها و سنگ ها استخونامو بشکونن. اما مرگ هرگز بهم آسیب نمی رسونه.
ویرانه های باورم را می سازم
در لانه هیچ کلاغی سوسن نمی روید
هیچ تاجری به کویر نمی رود
حرمت نمک شکسته تر از آن است/که بهانه تجارت باشد
ایراد از کلاغ و نمک نیست
سیاه و سفید/ طعمه بازی روزگارند
(رز)
من همیشه برنده ام ،حتی اگه این بار هم ببازم باز هم برنده ام.
بیلیاردباز { پل نیومن (با صدای استاد جلیلوند)}
دل در اندیشهٔ آن زلف گره گیر افتاد
عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد
خواجه هی منع من از بادهپرستی تا کی
چه کند بنده که در پنجهٔ تقدیر افتاد
دامنش را ز پی شکوه گرفتم روزی
که زبان از سخن و نطق ز تقریر افتاد
گفتم از مسالهٔ عشق نویسم شرحی
هم ز کفنامه و هم خامه ز تحریر افتاد
دلبر آمد پی تعمیر دل ویرانم
لیکن آن وقت که این خانه ز تعمیر افتاد
نامی از جلوهٔ خورشید جهان آرا نیست
گوییا پرده از آن حسن جهان گیر افتاد
پری از شرم تو از چشم بشر پنهان شد
قمر از رشک تو از بام فلک زیر افتاد
دل ز گیسوی تو بگسست و به ابرو پیوست
کار زنجیری عشق تو به شمشیر افتاد
بس که بر نالهٔ دل گوش ندادی آخر
هم دل از نالهٔ و هم ناله ز تاثیر افتاد
گفت زودت کشم آن شوخ فروغی و نکشت
تا چه کردم که چنین کار به تاخیر افتاد
فروغی بسطامی