فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
حکایت پلیکان

پلیکان هر گاه هیچ غذایی برای خوردن نیابد ؛ منقار خود رادرگوشت اش  فرو می برد تا بچه هایش را غذابدهد !

استاد می گوید : ما اغلب قادر نیستیم برکتی را که دریافت کرده ایم؛ درک کنیم . بارها نمی فهمیم خداوند برای سیر نگاه داشتن روح ما چه می کند .

داستانی درباره پلیکانی وجود دارد که در یک زمستان سخت ؛ گوشت خودش را در اختیار فرزندانش قرارداد و خود را قربانی کرد. وقتی سرانجام از ضعف درگذشت ؛ یکی از جوجه ها به دیگری گفت بالاخره راحت شدیم ؛ دیگر داشتم از خوردن غذای تکراری خسته می شدم !!

پائولو کوئلیو ، کتاب مکتوب

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...