زندگی زیباست ، ای زیبا پسند زنده اندیشان به زیبایی رسند
آنقدر زیباست این بی بازگشت کز برایش می توان از جان گذشت
به یاد یک دوستبه آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیرخدا و رستم دستانم آرزوست
صخره یا طوفان ؟ چه آمد ناگهان بر باد بانم
در شب دریا کدامین بر زمینم زد ، ندانم
کو نشانی از کسی تا سمت ساحل را بپرسم
تا کجا با این شکستن ، می شود آیا برانم
آخرین لنگر کجا باید بیندازم در این شب
سو سوی چشم نهنگی لرزه می ریزد به جانم
موج تا موج از خودم سر می روم در گریه هایم
دست هق هق می دهد بر شانه ی دریا تکانم
لک لک از برج دکل برخاست ، تا شاید بخواهد
آب پاکی را بریزد روی دست جاشوانم
طبل شیون را بزن ((دریا عروسی دارد امشب ))
ساحل چشم انتظارم ، ساحل دور از گمانم
ناخدا را با خدا بر عرشه تنها می گذارم
کم کم از چشم افق . . . دیگر نمی چرخد زبانم
آواره
نیمه شب بود وغمی تازه نفس،
ره خوابم زدو ماندم بیدار،
ریخت از پرتو لرزنده شمع،
سایه دسته گلی بر دیوار.
همه گل بود،ولی روح نداشت!
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سردوغم انگیزوسیاه
گوِِیا مرده ی سرگردان بود
شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند
کس نپرسید:کجا رفت؟که بود؟
که دمی چند در اینجا گزراند!
این منم خسته در این کلبه ی تنگ
جسم در مانده ام از روح جداست!
من،اگر سایه ی خویشم ،یارب
روح آواره ی من کیست؛کجاست؟
شب نبد نور و ندیدی رنگها پس به ضد نور پیدا شد ترا
دیدن نورست آنگه دید رنگ وین به ضد نور دانی بیدرنگ
رنج و غم را حق پی آن آفرید تا بدین ضد خوشدلی آید پدید
پس نهانیها بضد پیدا شود چونک حق را نیست ضد پنهان بود
که نظر پر نور بود آنگه برنگ ضد به ضد پیدا بود چون روم و زنگ
پس به ضد نور دانستی تو نور ضد ضد را مینماید در صدور
نور حق را نیست ضدی در وجود تا به ضد او را توان پیدا نمود
مولانادر پهنه ی دشت رهنوردی پیداست
وندر پی آن قافله، گردی پیداست
فریاد زدم:((دوباره دیداری هست؟))
در چشم ستاره اشک سردی پیداست…
فریدون مشیری
ازهمان روزی که دست حضرت«قابیل»
گشت آلوده بخون حضرت«هابیل»،
از همان روزی که فرزندان«آدم»
-صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی-
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید،
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود.
دلم گرفته است
دلم گرفته است
.
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
.
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست
ای ایران ای مرز پر گهر
ای خاکت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان
ای دشمن ارتو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم
غم عشقت بیابون پرورم کرد هوای بخت بی بال پرم کرد
بمو گفتی صبوری کن صبوری صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد
بابا طاهر
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
به غنیمت شمر ای دوست دم عیسی صبح
تا دل مرده مگر زنده کنی کاین دم ازوست
نه فلک راست مسلم نه ملک را حاصل
آنچه در سر سویدای بنیآدم ازوست
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقیست
به ارادت ببرم درد که درمان هم ازوست
زخم خونینم اگر به نشود به باشد
خنک آن زخم که هر لحظه مرا مرهم ازوست
غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد
ساقیا باده بده شادی آن کاین غم ازوست
پادشاهی و گدایی بر ما یکسانست
که برین در همه را پشت عبادت خم ازوست
سعدیا گر بکند سیل فنا خانهٔ عمر
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست
به پیری آنچه مرا مانده لذت یاد است دلم به دولت یاد است اگر دمی شاد است