فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

تمام نوشته هاي مربوط به موضوع ’شعر‘ :

حکایت

گر تو این اموال دانی مال رب

بهر چه در غصب داری، روز و شب؟

گر بود در عقد قلبت آنکه نیست

مال، جز مال خدا، پس ظلم چیست؟

آنچه داری مال حق دانی اگر

پس به چشم عاریت، در وی نگر

زان به هر وجهی که خواهی نفع گیر

داده بهر انتفاع، او را معیر

لیک نه وجهی که مالک نهی کرد

تا شوی از خجلت آن، روی زرد

گر نکردی این لوازم را ادا

دعوی ملزوم کردن، دان خطا

شیخ بهایی
بخشی از داستان “حکایت” از کتاب “نان و پنیر”
» بدون ديدگاه
هلاک خویشتن

نادان به عمارت بدن مشغول است

دانا به کرشمهٔ سخن مشغول است

صوفی به فریب مرد و زن مشغول است

عاشق به هلاک خویشتن مشغول است

 عرفی شیرازی

» بدون ديدگاه
مستی است که…

این ناله که در آتش خویش است کباب

این گریه که در شیشهٔ خم کرده شراب

مرغی است که آتش از هوا می گیرد

مستی است که از خمار جوید می ناب

عرفی شیرازی
» بدون ديدگاه
سرود ششم

شگفتا
که‌ نبودیم‌.
‌عشق‌ ما
در ما
حضورمان‌ د‌اد.

پیوندیم‌ ‌اکنون‌
‌آشنا
چون‌ خنده‌ با لب‌ و ‌اشک‌ با چشم‌.

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۱
عشاق‌نامه (عبید زاکانی)

نخستین روز کاین چشم بلاکش

مرا از عشق او در جان زد آتش

دل از جان و جوانی بر گرفتم

امید از زندگانی بر گرفتم

چنان در عشق او دیوانه گشتم

که در دیوانگی افسانه گشتم

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۵
سیاه و سفید

ویرانه های باورم را می سازم
در لانه هیچ کلاغی سوسن نمی روید
هیچ تاجری به کویر نمی رود
حرمت نمک شکسته تر از آن است/که بهانه تجارت باشد
ایراد از کلاغ و نمک نیست
سیاه و سفید/ طعمه بازی روزگارند

(رز)
» بدون ديدگاه
دیوانه به زنجیر افتاد

 

دل در اندیشهٔ آن زلف گره گیر افتاد

عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد

خواجه هی منع من از باده‌پرستی تا کی

چه کند بنده که در پنجهٔ تقدیر افتاد

دامنش را ز پی شکوه گرفتم روزی

که زبان از سخن و نطق ز تقریر افتاد

گفتم از مسالهٔ عشق نویسم شرحی

هم ز کف‌نامه و هم خامه ز تحریر افتاد

دلبر آمد پی تعمیر دل ویرانم

لیکن آن وقت که این خانه ز تعمیر افتاد

نامی از جلوهٔ خورشید جهان آرا نیست

گوییا پرده از آن حسن جهان گیر افتاد

پری از شرم تو از چشم بشر پنهان شد

قمر از رشک تو از بام فلک زیر افتاد

دل ز گیسوی تو بگسست و به ابرو پیوست

کار زنجیری عشق تو به شمشیر افتاد

بس که بر نالهٔ دل گوش ندادی آخر

هم دل از نالهٔ و هم ناله ز تاثیر افتاد

گفت زودت کشم آن شوخ فروغی و نکشت

تا چه کردم که چنین کار به تاخیر افتاد

 

فروغی بسطامی
» بدون ديدگاه
مجالی نیست

مرگ را پروای آن نیست

که به انگیزه ای اندیشد

زندگی را فرصتی آن قدر نیست

که در آینه به قدمت خویش بنگرد

و عشق را مجالی نیست

حتی آن قدر که بگوید

برای چه دوستت می دارد

احمد شاملو

» بدون ديدگاه
این بود معنــــای عشــق

جملگی در حکم سه پـــروانه ایم
در جهان عاشقان افســـانه ایم

اولی خود را به شــــمع نزدیک کرد
گفت آری، من یافتم معنای عشـق

دومــــی نزدیــــک شـــعله بـــال زد
گفت حال من سوختم درسوز عشق

سومـــی خود داخــل آتـش فــکند
آری آری این بود معنــــای عشــق…

عطار نیشابوری
» بدون ديدگاه
خوش آنی که شادی به تن جامه دوخت

به گهواره عریان همانسان به خاک

چه مومن چه کافر چه انسان پاک

خوش آنی که شادی به تن جامه دوخت

نپنداشت مال و منالش ملاک

» ديدگاه ۲
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

بنیاد مکن تو حیله و دستانرا

تو غره بدان مشو که می می نخوری

صد لقمه خوری که می غلام ست آنرا

 

حکیم عمر خیام
» بدون ديدگاه
قمارباز

همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر

همه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر

همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی
بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر

تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی
نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی
نه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگر

نظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس
بودش زهر حریفی طرب و خمار دیگر

همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد
هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر

که اگر بتان چنین‌اند ز شه تو خوشه چینند
نبدست مرغ جان را جز او مطار دیگر

مولانا
» بدون ديدگاه
ناله‌ی مستانه‌

شمعی فروخت چهره که پروانه‌ی تو بود
عقلی درید پرده که دیوانه‌ی تو بود
خم فلک که چون مه و مهرش پیاله‌هاست
خود جرعه نوش گردش پیمانه‌ی تو بود
پیرخرد که منع جوانان کند ز می
تابود خود سبو کش میخانه‌ی تو بود
خوان نعیم و خرمن انبوه نه سپهر
ته سفره خوار ریزش انبانه‌ی تو بود
تا چشم جان ز غیر تو بستیم پای دل
هر جا گذشت جلوه‌ی جانانه‌ی تو بود
دوشم که راه خواب زد افسون چشم تو
مرغان باغ را به لب افسانه‌ی تو بود
هدهد گرفت رشته‌ی صحبت به دلکشی
بازش سخن ز زلف تو و شانه‌ی تو بود
برخاست مرغ همتم از تنگنای خاک
کورا هوای دام تو و دانه‌ی تو بود
بیگانه شد بغیر تو هر آشنای راز
هر چند آشنا همه بیگانه‌ی تو بود
همسایه گفت کز سر شب دوش شهریار
تا بانک صبح ناله‌ی مستانه‌ی تو بود.

شهریار
» بدون ديدگاه

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: ایمیلت رو نگاه نمی کنی ؟...
  • HaMed: :D یه روز می خوره که دیگه دیره...
  • هدی: بهتر که نیومد.هنوز سرش به سنگ نخورده,...
  • هدی: سلام میگم حامدی انقدر دیر جواب میدی که آدم مجبور مبشه خودش...
  • HaMed: یه خورده خوندم. جالب بود. سعی میکنم بیشتر برم سراغ عبید.تو ...