فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

تمام نوشته هاي مربوط به موضوع ’شعر نو‘ :

تنهایی ات

از برکه به دریا بزن

تنهایی ات بزرگ شده مرد

مرد تنها

رضا کاظمی
» بدون ديدگاه
از یاد نبر که از یاد نبردمت!

از یاد نبر که از یاد نبردمت!
از یاد نبر که تمام این سال‌ها،
با هر زنگِ نا به هنگام تلفن از جا پریدم،
گوشی را برداشتم
و به جا صدای تو،
صدای همسایه‌ای،
دوستی،
دشمنی را شنیدم!

«ناگهان گریه‌ام گرفت!» 

یغما گلرویی
از مجموعه شعر «مگر تو با ما بودی !؟»

پل

» بدون ديدگاه
چگونه می‌توانستم…

چگونه می‌توانستم تو را فاش کنم
که حتا برهنگی‌ات را از تن درآورده بودی؟


بیژن الهی
» ديدگاه ۲
گم گشته ام….

در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

» ديدگاه ۵
گرگ هار

گرگ هاری شده‌ام
هرزه پوی و دله دو
شب درین دشت زمستان زدهٔ بی همه چیز
می‌دوم، برده ز هر باد گرو
چشم‌هایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند
همه بی رحمی و فرمان فرار
گرگ هاری شده‌ام، خون مرا ظلمت زهر
کرده چون شعلهٔ چشم تو سیاه
تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم
آه، می‌ترسم، آه
آه، می‌ترسم از آن لحظهٔ پر لذت و شوق
که تو خود را نگری
مانده نومید ز هر گونه دفاع
زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی
پوپکم! آهوکم
چه نشستی غافل
کز گزندم نرهی، گرچه پرستار منی
پس ازین درهٔ ژرف
جای خمیازهٔ جادو شدهٔ غار سیاه
پشت آن قلهٔ پوشیده ز برف
نیست چیزی، خبری
ور تو را گفتم چیز دگری هست، نبود
جز فریب دگری
من ازین غفلت معصوم تو، ای شعلهٔ پاک
بیشتر سوزم و دندان به جگر می‌فشرم
منشین با من، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟
تو چه دانی که پس هر نگه سادهٔ من
چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟
یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز
بر من افتد، چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پوپکم! آهوکم
تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم
مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت
ورنه دیگر به چه کارایم من
بی تو؟ چون مردهٔ چشم سیهت
منشین اما با من، منشین
تکیه بر من مکن، ای پردهٔ طناز حریر
که شراری شده‌ام
پوپکم! آهوکم
گرگ هاری شده‌ام

اخوان
» ديدگاه ۶
مثل نقش ماه

وقتی می خندند چشمانت، از تاک ها برگ می روید
و نورها می رقصند….. مثل نقش ماه که در
رود از پاروی سحر موج برمی دارد

» بدون ديدگاه
هیچ

عکس از روزبه فولادی

اگر دری میان ما بود
می‌کوفتم
درهم می‌کوفتم

اگر میان ما دیواری بود
بالا می‌رفتم، پایین می‌آمدم
فرو می‌ریختم

اگر کوه بود، دریا بود
پا می‌گذاشتم
بر نقشه‌ی جهان و
نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم

اما میان ما هیچ نیست
هیچ
و تنها با هیچ
هیچ کاری نمی‌شود کرد

شهاب مقربین
» بدون ديدگاه
هفت کوچک

پرنده ها

خسته ام
از زمین و از زمان
مرا،
۷ کوچکی بکش ،
در آسمان

مژگان عباسلو
» بدون ديدگاه
تو رد می شوی

آری
تو رد می شوی و من…اینجا…
غرق در حضور بی ظهورت تمام خاطراتم را می شویم.
تو برای من نمرده ای
ففط رد می شوی !

» ديدگاه ۴
یک اتوبوس خاطره

خاطره

حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلن هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود …

حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند , می گرید
دلتنگ می شود
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند …

دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست !
آدم تصادف می کند ,
با یک اتوبوس خاطره های مست …

شهریار بهروز
پائیز ۱۳۹۱
» بدون ديدگاه
وضعیت خوبی ندارم

مُــرده‌‌ام

وضعیت خوبی ندارم
مرا ببخش!
دستم از اشیا رَد می‌شود،
رَد می‌شود از تلفن
فراموشـت نکـرده‌ام
فقط کمی…
کمی،
مُــرده‌‌ام!

رسول یونان
» ديدگاه ۳
غاری یک نفره ام
غاری یک نفره ام
در طبقه ی دوم آپارتمانی

در محله ای شلوغ

صبح ها

بیرون می زنم از خودم

دنبال کوهی

که جا برای غاری یک نفره داشته باشد

شب ها

بر می گردم به خودم

آتش روشن می کنم

و روی دیواره هایم

طرحی می کشم

از معشوقه ای

که ندارم

جلیل صفربیگی
» ديدگاه ۱
آخرین ها

آخـــرین هــا ،
همیــشـــه آدم را بــه فنـــــــــا می دهنــد !
پـُـک آخــــر …
پـیـــک آخـــر …
و دیــــدار آخـــــر !!!

میلاد تهرانی
» ديدگاه ۲
مردی تنها

ﻣﺮدی ﺗﻨهﺎ…
ﺛﺎﻧﯿﻪ ھﺎی ﺑﻮدﻧﺶ را ﺑﻪ دوش ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ
و ﭼﻨﺎن ﺑﺮ اﻓﮑﺎر ﻧﯿﭽﻪ ﮔﺎم ﺑﺮ ﻣﯽ داﺷﺖ
و ﻣﺎﻧﺪه اﻓﮑﺎر ھﺪاﯾﺖ در ذھﻨﺶ ﺑﯿﺪاد ﻣﯽ ﮐﺮد
ﮐﻪ ﮐﻮﻟﻪ ﺑﺎر اﺣﺴﺎﺳﻢ را ﺑﺎز ﻧﮑﺮد
ﺑﺮ دﺳﺘﺎﻧﻢ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﺮد
ﭼﻪ زود ﭘﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد از ﻋﺎدﺗﺖ
اﺷﮏ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ھﺎﯾﻢ داغ ﻣﯽ زد
ﺗﺎ ﺷﻘﺎﯾﻘﯽ دﯾﮕﺮ ﺧﻠﻖ ﮐﻨﺪ
از ﮔﻮﻧﻪ ھﺎی ﺳﺮخ ﻣﻦ
ﭼﻪ زود ﺑﻪ ﺑﺎورم ﻧﺸﺴﺘﯽ
دﻟﻢ ھﻨﻮز ﺳﺮاغ ﻧﯿﻠﻮﻓﺮھﺎی دﻓﺘﺮت را ﻣﯽ ﮔﯿﺮد
و ﺑهﺎﻧﻪ ی اﺑهﺖ ﺻﺪاﯾﺖ را
ﮐﻪ ﮔﻮﺷﻢ را ﺑﻪ ﺗﻮﻟﺪی ﻧﻮ ﻓﺮا ﻣﯽ ﺧﻮاﻧﺪ
از ﻋﺸﻖ….

دوﺳﺘﺖ داﺷﺘﻢ
اﻓﺴﻮس…

ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻢ اﻓﮑﺎرت را از ذھﻨﺖ ﺟﺎرو ﺑﺰﻧﻢ
دوﺳﺘﻢ داﺷﺘﯽ
اوﻟﯿﻦ اﺣﺴﺎﺳﻢ دﺳﺖ در دﺳﺖ ﺗﻮ ﻗﺪم ﺑﺮداﺷﺖ
اﺷﻌﺎرت ﭘﺮ ﺷﺪ از ﻣﻦ
اﻣﺎ
ﺗﺠﺮد….
ﻋﺸﻖ….
درد…..
ﺑﺎ ﮐﺪاﻣﯿﻦ ﭘﺎک ﮐﻦ ﭘﺎک ﮐﻨﻢ
اﻧﺪﯾﺸﻪ ھﺎﯾﺖ را
ﻧﯿﭽﻪ را…
ھﺪاﯾﺖ را…
و ﺗﻮ را….
از ذھﻨﺖ
ﻋﺸﻘﺖ ﺗﻮﻟﺪ ﻣﺮگ ﺷﺪ
ﺑﺮ ﺑﻨﺪ ﺑﻨﺪ وﺟﻮدم…

» ديدگاه ۶
دریا

حریق دریا رو ببین
ماهی های سوخته تو آب
ازتاول پوست زمین
گر می گیره مخمل خاک
شاعر بی چشم و زبان
گم شده در وزن زمان
شاپرکای بی غزل
مرثیه خون عاشقان
بزار ازین دنیای بد
دنیای کور نابلد
سفرکنم تا خواب تو
به اعتماد شونه هات
تکیه کنم تکیه کنم
بزار بشم خراب تو…
دنیا یه روز خراب تو
خراب خواب تو میشه
این همه آبادی بد
یه روز خراب تو میشه…

» ديدگاه ۳

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...