فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
آواره

آواره

نیمه شب بود وغمی تازه نفس،

ره خوابم زدو ماندم بیدار،

ریخت از پرتو لرزنده شمع،

سایه دسته گلی بر دیوار.

¨

همه گل بود،ولی روح نداشت!

سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای سردوغم انگیزوسیاه

گوِِیا مرده ی سرگردان بود

¨

شمع خاموش شد از تندی باد

اثر از سایه به دیوار نماند

کس نپرسید:کجا رفت؟که بود؟

که دمی چند در اینجا گزراند!

¨

این منم خسته در این کلبه ی تنگ

جسم در مانده ام از روح جداست!

من،اگر سایه ی خویشم ،یارب

روح آواره ی من کیست؛کجاست؟

¨

فریدون مشیری

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...