فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
امروز را به باد سپردم

 

امروز را به باد سپردم

امشب کنار پنجره بیدار مانده ام

دانم که بامداد

امروز ِ دیگری را با خود می آورد

تا من دوباره آن را

بسپارمش به باد ….

 

 فریدون مشیری

One Response to “امروز را به باد سپردم”

  1. هدی گفت:

    شاید آنچه میبینی فقط یک مترسک باشد
    شاید امروز شالگردن مترسک مزعه مان
    دستبافت دستانی چوبین که دیگر نیست……..
    اما حتما فردا او می آید
    دستان دراز چوبیم را برای
    خوش آمد گویی به تو باز کرده ام میبینی؟

    منم!!!!!!!!!!!!!
    مترسک!!!!
    به خدا سردم نیست
    آخر من چوبیم
    ولی میبینم
    حتی اگر چشمانم از دگمه باشد

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...