فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
تقدیر را…

آزاد شو از بند خویش ، زنجیر را باور نکن

اکنون زمان زندگی ست ، تاخیر را باور نکن

حرف از هیاهو کم بزن از آشتی ها دم بزن

از دشمنی پرهیز کن ، شمشیر را باور نکن

خود را ضعیف و کم ندان ، تنها در این عالم ندان

تو شاهکار خالقی ، تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود ، نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن ، تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید ، آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن

مهدی جوینی

۶ Responses to “تقدیر را…”

  1. tarannom گفت:

    سلام
    با تشکر از شما
    این شعر رو قبلاً تو وبم قرار داده بودم دنبال شاعرش می گشتم که به وب شما رسیدم
    عالیه وبتون
    مطالب مفید زیادی میشه توش مشاهده کرد
    موفق باشید
    وقت کردید به وب منم یه سری بزنید
    بدرود

  2. جواد ترابی گفت:

    اشعاری زیبا در وبلاگتان منتشر کرده اید

  3. ماهور گفت:

    سلام، خیلی قشنگ بود. مرسی.
    شاعرش، مهدی جوینی بود؟

  4. میلاد گفت:

    حامد این قالبت بدک نیست
    فقط یه عیب داره اونم اینکه برای کامنت گذاشتن حتما باید بیایی تو خود پست

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...