فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
سرود ششم

شگفتا
که‌ نبودیم‌.
‌عشق‌ ما
در ما
حضورمان‌ د‌اد.

پیوندیم‌ ‌اکنون‌
‌آشنا
چون‌ خنده‌ با لب‌ و ‌اشک‌ با چشم‌.

و‌اقعه‌‌ى‌ نخستین‌ دمِ ماضى‌.

‌غریویم‌ و ‌غو‌غا
‌اکنون‌،

نه‌ کلامى‌ به‌ مثابهِ مصد‌اقى‌
که‌ صوتى‌ به‌ نشانه‌‌ى‌ ر‌از‌ى‌

‌هز‌ار معبد به‌ یکى‌ شهر…

بشنو:
گو یکى‌ باشد معبد به‌ ‌همه‌ د‌هر
تا من‌ ‌آنجا برم‌ نماز
که‌ تو باشى‌.
چند‌ان‌ دخیل‌ مبند که‌ بخشکانى‌‌ام‌ ‌از شرمِ ناتو‌انى‌‌ِ خویش‌:
درختِ معجزه‌ نیستم‌
تنها یکى‌ درخت‌‌ام‌
نوجى‌ در ‌آب‌ کند‌ى‌،
و جز ‌این‌‌ام‌ ‌هنر‌ى‌ نیست‌
که‌ ‌آشیانِ تو باشم‌،

تخت‌‌ات‌ و
تابوت‌‌ات‌.

یادگاریم‌ و خاطره‌ ‌اکنون‌. ــ

دو پرنده‌
یادمانِ پرو‌از‌ى‌.
و گلوئى‌ خاموش‌
یادمانِ ‌آو‌از‌ى‌.

 

احمد شاملو
“سرود ششم” از کتاب “حدیث بی‌قراری ماهان”
 

One Response to “سرود ششم”

  1. bahar گفت:

    عالییییی…

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...