فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
شبانه

بى‌‌آرزو چه‌ مى‌کنى‌ ‌ا‌ى‌ دوست‌؟

ـ به‌ ملال‌،
در خود به‌ ملال‌
با یکى‌ مرده‌ سخن‌ مى‌گویم‌.

شب‌، خامش‌ ‌استاده‌ ‌هو‌ا
وز ‌آخرین‌ ‌هیا‌هو‌ى‌ِ پرنده‌گان‌ِ کوچ‌
دیرگاه‌‌ها مى‌گذرد.
‌اشک‌ِ بى‌بهانه‌‌ام‌ ‌آیا
تلخه‌‌ى‌ِ ‌این‌ تالاب‌ نیست‌؟

ـ ‌از ‌این‌گونه‌
بى‌‌اشک‌

  به‌ چه‌ مى‌گریى‌؟

ـ مگر ‌آن‌ زمستان‌ِ خاموش‌ِ خشک‌
در من‌ ‌است‌

به‌ ‌هر ‌اند‌ازه‌ که‌ بیگانه‌وار
به‌ شانه‌ برت‌ سر نهم‌
سنگ‌بار‌ى‌ ‌آشناست‌
سنگ‌بار‌ى‌ ‌آشناست‌ ‌غم‌.

احمد شاملو

One Response to “شبانه”

  1. HaMed گفت:

    با سپاس از دختر بارانی

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • بهزاد: با سلام،اقا من وقتی یاد این عربها مخصوصا عراق و عربستانو و ا...
  • دان۶: تاریخ ترکمنها بیش از ۱۰۰۰۰ساله کتیبه اوزون درسلسله ی گوک تور...
  • ترکمن صحرا: یاشاسین تورک وتورکمنلر...
  • محمد: از هر دستی بدی از همون دستم میگیری...
  • HaMed: کار خوبی کردی...