فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

تمام نوشته هاي مربوط به موضوع ’شعر کُهَن‘ :

زندگی…

زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک آن هم از دست عزیزی که
تو زندگی را جز برای او و جز با او نمی خواهی.

اخوان
» ديدگاه ۲
ای شمع

تنها

تا سحر ای شمع بر بالین من
امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه غم ناگهان بر دل نشست
رحم کن امشب مرا غمخوار باش…
آه! ای یاران به فریادم رسید
ورنه مرگ امشب به فریادم رسد
ترسم آن شیرین‌تر از جانم ز راه
چون به دام مرگ افتادم رسد…
همدم من، مونس من، شمع من
جز توام در این جهان غمخوار کو؟
واندرین صحرای وحشت‌زای مرگ
وای بر من وای بر من یار کو؟…

» بدون ديدگاه

کرانــــی نـــدارد بیابـــــان مـــا

قـــــراری نـدارد دل و جــان مــــا

جهان در جهان نقش صورت گرفت

کـــدامست از ایـــن نقش ها آنِ ما

مولانا
» بدون ديدگاه

نقاشی ایرانی

می خوردن و شاد بودن آیین منست
فارغ بودن ز کفر و دین؛ دین منست
گفتم به عروس دهر: کابین تو چیست؟
گفتــا: دل خـرم تـو کابین مـنست

خیام
» بدون ديدگاه
بِزَد گردن غم به شمشیر داد

جـــهـــان را نـــمـــوده بـــســـی دســـت بـــرد

وز آن پــس بــه شــادی و مـــی دســـت بـــرد

نـــیـــامـــد هـــمـــی بـــر دل از مـــرگ یــــاد

بـــزد گـــردن غـــم بـــه شـــمـــشـــیــــر داد

بـــیـــاراســــت گــــیــــتــــی چــــو بــــاغ ارم

زمــیــن گــشــت پـــر ســـبـــزه و آب و نـــم

ز بــد بــســتــه شــد دســـت اهـــریـــمـــنـــی

تـــوانـــگـــر شــــد از داد و از ایــــمــــنــــی

ز مـــازنـــدران بـــســـتـــد آن تــــاج و گــــاه

بــه گــیــتــی خــبــر شــد کــه کــاوس شـــاه

کــه کــاوس شــاه ایــن بــزرگـــی گـــرفـــت

بـمـانـدنــد یــکــســر هــمــه زیــن شــگــفــت

کـــشـــیـــدنـــد صـــف بـــر در شـــهـــریـــار

هـــمـــه پـــاک بـــا هـــدیـــه و بـــا نــــثــــار

پــــر از داد و آگــــنــــده از خــــواســــتــــه

جــهــان چــون بــهــشــتـــی شـــد آراســـتـــه

 
فردوسی

شاهنامه – بخشی از متن  پادشاهی کی کاووس

» بدون ديدگاه
راه نه آنست و نه این

قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این

خیام
» بدون ديدگاه
بیخود شده از خویشم

می چرخم و می رقصم و می نوشم از این جام
بیخود شده از خویشم و از گردش ایام

مولانا
» بدون ديدگاه

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم
نه فراموشی ام از ذکر تو خاموش نشاند
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم

سعدی
» بدون ديدگاه
من مست ازو
قوم از شراب مست و ز منظور بی نصیب
من مست ازو چنانکه نخواهم شراب را . .
» بدون ديدگاه
راهی بنما

راهی بنما که رهنما مردی نیست

صد ره به هیچ گذر گردی نیست

با درد تو هیچ نسبتم نیست، ولی

بی نسبتی درد تو کم دردی نیست

عرفی شیرازی
» بدون ديدگاه

خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجا

شمعی و پنهان می‌روی پروانه جویان تا کجا؟

ز انصاف خو واکرده‌ای، ظلم آشکارا کرده‌ای

خونریز دل‌ها کرده‌ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

خاقانی
دیوان اشعار - غزلیات
» بدون ديدگاه
حکایت

گر تو این اموال دانی مال رب

بهر چه در غصب داری، روز و شب؟

گر بود در عقد قلبت آنکه نیست

مال، جز مال خدا، پس ظلم چیست؟

آنچه داری مال حق دانی اگر

پس به چشم عاریت، در وی نگر

زان به هر وجهی که خواهی نفع گیر

داده بهر انتفاع، او را معیر

لیک نه وجهی که مالک نهی کرد

تا شوی از خجلت آن، روی زرد

گر نکردی این لوازم را ادا

دعوی ملزوم کردن، دان خطا

شیخ بهایی
بخشی از داستان “حکایت” از کتاب “نان و پنیر”
» بدون ديدگاه
هلاک خویشتن

نادان به عمارت بدن مشغول است

دانا به کرشمهٔ سخن مشغول است

صوفی به فریب مرد و زن مشغول است

عاشق به هلاک خویشتن مشغول است

 عرفی شیرازی

» بدون ديدگاه
مستی است که…

این ناله که در آتش خویش است کباب

این گریه که در شیشهٔ خم کرده شراب

مرغی است که آتش از هوا می گیرد

مستی است که از خمار جوید می ناب

عرفی شیرازی
» بدون ديدگاه
عشاق‌نامه (عبید زاکانی)

نخستین روز کاین چشم بلاکش

مرا از عشق او در جان زد آتش

دل از جان و جوانی بر گرفتم

امید از زندگانی بر گرفتم

چنان در عشق او دیوانه گشتم

که در دیوانگی افسانه گشتم

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۵

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...