بفر کیانی یکی تخت ساخت چه مایه بدو گوهر اندر نساخت
چو خورشید تابان میان هوا نشسته بر او شاه فرمانروا
جهان انجمن شد بر تخت او فرو مانده از فر او بخت او
به جمشید بر ،گوهر افشاندند مر آن روز را روز نو خواندند
به نوروز نو ،شاه گیتی فروز بر آن تخت بنشست فیروز روز
بزرگان به شادی بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند
چنین جشن فرخ از آن روزگار بمانده از آن خسروان یادگار
فردوسی