فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

تمام نوشته هاي مربوط به موضوع ’شعر کُهَن‘ :

دیوانه به زنجیر افتاد

 

دل در اندیشهٔ آن زلف گره گیر افتاد

عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد

خواجه هی منع من از باده‌پرستی تا کی

چه کند بنده که در پنجهٔ تقدیر افتاد

دامنش را ز پی شکوه گرفتم روزی

که زبان از سخن و نطق ز تقریر افتاد

گفتم از مسالهٔ عشق نویسم شرحی

هم ز کف‌نامه و هم خامه ز تحریر افتاد

دلبر آمد پی تعمیر دل ویرانم

لیکن آن وقت که این خانه ز تعمیر افتاد

نامی از جلوهٔ خورشید جهان آرا نیست

گوییا پرده از آن حسن جهان گیر افتاد

پری از شرم تو از چشم بشر پنهان شد

قمر از رشک تو از بام فلک زیر افتاد

دل ز گیسوی تو بگسست و به ابرو پیوست

کار زنجیری عشق تو به شمشیر افتاد

بس که بر نالهٔ دل گوش ندادی آخر

هم دل از نالهٔ و هم ناله ز تاثیر افتاد

گفت زودت کشم آن شوخ فروغی و نکشت

تا چه کردم که چنین کار به تاخیر افتاد

 

فروغی بسطامی
» بدون ديدگاه
این بود معنــــای عشــق

جملگی در حکم سه پـــروانه ایم
در جهان عاشقان افســـانه ایم

اولی خود را به شــــمع نزدیک کرد
گفت آری، من یافتم معنای عشـق

دومــــی نزدیــــک شـــعله بـــال زد
گفت حال من سوختم درسوز عشق

سومـــی خود داخــل آتـش فــکند
آری آری این بود معنــــای عشــق…

عطار نیشابوری
» بدون ديدگاه
خوش آنی که شادی به تن جامه دوخت

به گهواره عریان همانسان به خاک

چه مومن چه کافر چه انسان پاک

خوش آنی که شادی به تن جامه دوخت

نپنداشت مال و منالش ملاک

» ديدگاه ۲
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

گر می نخوری طعنه مزن مستانرا

بنیاد مکن تو حیله و دستانرا

تو غره بدان مشو که می می نخوری

صد لقمه خوری که می غلام ست آنرا

 

حکیم عمر خیام
» بدون ديدگاه
قمارباز

همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر

همه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر

همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی
بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر

تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی
نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی
نه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگر

نظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس
بودش زهر حریفی طرب و خمار دیگر

همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد
هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر

که اگر بتان چنین‌اند ز شه تو خوشه چینند
نبدست مرغ جان را جز او مطار دیگر

مولانا
» بدون ديدگاه
ناله‌ی مستانه‌

شمعی فروخت چهره که پروانه‌ی تو بود
عقلی درید پرده که دیوانه‌ی تو بود
خم فلک که چون مه و مهرش پیاله‌هاست
خود جرعه نوش گردش پیمانه‌ی تو بود
پیرخرد که منع جوانان کند ز می
تابود خود سبو کش میخانه‌ی تو بود
خوان نعیم و خرمن انبوه نه سپهر
ته سفره خوار ریزش انبانه‌ی تو بود
تا چشم جان ز غیر تو بستیم پای دل
هر جا گذشت جلوه‌ی جانانه‌ی تو بود
دوشم که راه خواب زد افسون چشم تو
مرغان باغ را به لب افسانه‌ی تو بود
هدهد گرفت رشته‌ی صحبت به دلکشی
بازش سخن ز زلف تو و شانه‌ی تو بود
برخاست مرغ همتم از تنگنای خاک
کورا هوای دام تو و دانه‌ی تو بود
بیگانه شد بغیر تو هر آشنای راز
هر چند آشنا همه بیگانه‌ی تو بود
همسایه گفت کز سر شب دوش شهریار
تا بانک صبح ناله‌ی مستانه‌ی تو بود.

شهریار
» بدون ديدگاه
گرگ گله ما

گویا نمک دوای دل ریش ما نبود.

درمان هر آن چه بود دگر پیش مانبود.

شمشیرها شکست و دل ما شکست خورد.

ماندن برای هیچ که در کیش ما نبود.

از آن همه هجوم، جز افسانه ای نماند.

افسوس « جام زهر » که در نیش ما نبود !

گندم به باج رفت ، درو دیر گشته بود.

جز غیرت خراش زمین ، خیش ما نبود.

در گرگ و میش، گله به تاراج گرگ رفت،

گویا که گرگ گله، به جز میش ما نبود !!

 
فرامرز حجازی
» بدون ديدگاه
هرگز نخواب کورش

دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون زچشمه خشکید البرز لب فروبست

حتی دل دماوند آتشفشان ندارد

دیو سیاه دربند آسان رهیدو بگریخت

رستم دراین هیاهو گرز گران ندارد

روز وداع خورشید زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد

برنام پارس دریا نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما تیرو کمان ندارد

دریای مازنی ها برکام دیگران شد

نادر زخاک برخیز میهن جوان ندارد

دارا کجای کاری دزدان سرزمینت

بربیستون نویسند دارا جهان ندارد

آئیم به دادخواهی فریادمان بلنداست

اما چه سود اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید وسبز است این بیرق کیانی

اما صدآه و افسوس شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش ای مهر آریایی

بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد

سیمین بهبهانی
» ديدگاه ۹
شمع حق داشت

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره ی تازه نیفزاید عشق

شمع روشن شد و پروانه در آتش گل کرد

شمع حق داشت ، به پروانه نمی آید عشق

» ديدگاه ۲

» بدون ديدگاه
همه دینشان مردی و داد بود (فردوسی)

در این خاک زر خیز ایران زمین

نبودند جز مردمی پاک دین

همه دینشان مردی و داد بود

کزان کشور آزاد و آباد بود

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۱
مَبَر طاعت نفس شهوت پرست

نگفتی که قبله ست راه حجاز

چرا کردی امروز از این سو نماز ؟

مَبَر طاعت نفس شهوت پرست

که هر ساعتش قبله ی دیگر است

سعدی
» بدون ديدگاه
طریق عاشقان

درد حاصل کن که درمان دردِ توست 

 در دو عالم داوریِ جان دردِ توست

در گذر از زاهدی و سادگی

درد باید درد و کارافتادگی

مرد باید تشنه و بی خورد و خواب

تشنه ای کاو تا ابد نرسد به آب

هر که زین شیوه سخن دردی نیافت

از طریق عاشقان گردی نیافت

 

عطار (منطق الطیر)
» ديدگاه ۲
زمانی که اعراب به ایران آمدند…

چو بخت عرب بر عجم چیره شد

همی بخت ساسانیان تیره شد

پُر آمد ز شاهان جهان را قفیز

نهان شد زر و گشت پیدا پشیز

ز می نشئه و نغمه از چنگ رفت

ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت

ادب خوار گشت و هنر شد وبال

به بستند اندیشه را پر و بال

فردوسی
* قفیز: پیمانه
» ديدگاه ۲
یاران را چه شد ؟

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...