فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
آفتابى بى انتها

آفتابى بى انتها
چشمانم را به اوج مى برد
شاید کورم
شاید بینا
وجود بى مبهمت
نشان ازصد آرامشیست
باورم
باورت دارد..

سایه سار

۲ Responses to “آفتابى بى انتها”

  1. Saye گفت:

    چگونه از یاد ببرم
    تولد احساسم را
    چگونه نه اندیشم
    برآن شب زنده دارى ها
    چگونه بیارامم
    در آن بسترى که بوى بوى بوى
    عشق
    برمشام روحم مى پاشد
    چگونه لبخند سردهم
    زلحظه هایى که خاطره اش وجودم را مى شکافد
    اینجاقفسى ایست براى من
    براى منى که دگرمن را کشته ام…§

  2. HaMed گفت:

    با سپاس از سایه

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...