فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
راز…

مثل لالایی مهتاب برای خورشید
مثل شیرینی یک خواب
در زمستان نگاهت
مثل کابوس خوشی در میان غمها
مثل تلخی یک اشک به روی گونه
ومثل نیمه خالی فنجان به روی ایوان
از درون می نالم
بر لبانم خندست
در دو چشمم گریه
من صدایم آه است
در هوایم غصه
وچه کس می داند
راز این شبها را
با کسی نیست حرفم
با دلی خویی نیست
ترس من از عشق نیست
از دل ساده ام است
با نگاهی ساده
آری مجذوب تو شد
طالعم بد بود و
کار هرروزم تو شد
بگذریم از ابهام…
گفتنش آزار و فکر آن زجر من است
باعثش هر که ,که بود
شاید از حکمت بود…
آری این قسمت بود.

۷ Responses to “راز…”

  1. raininggirl گفت:

    ممنون حدیث جان…

  2. raininggirl گفت:

    درسته..شاید من منظورمو خوب بیان نکردم .

  3. hadis گفت:

    اولین پست شما به نیکی … .

  4. raininggirl گفت:

    از خودم باشه که اسم نویسنده نمی خواد آقای گودرزی!!!منم نوشته هاتو خوندم.خوب بود.انتقاد اینکه خیلی پسرونه بود.احساسات تو نوشته هات (البته از نظر لغوی) دیده نمیشد.ولی خیلی خوب کلماتو چیده بودی واز اصطلاحاتت خوشم اومد.

    • HaMed گفت:

      پس حداقل زیر نوشته ها بنویس دختر بارانی.
      من ۱۰ – ۲۰ تا نوشته دارم. که حداقل به ۶-۷ سبک مختلف نوشته شده. شاید هم بیشتر.
      اگه میگی احساس توشون نیست برو سراغ “متن سفارشی” و یا “۵/۵/۹۰”. اما کلا من از یک دنیای واقعی صحبت می کنم. توی دنیای واقعی چقدر احساس وجود داره ؟

  5. HaMed گفت:

    انتقاد اینکه من از قسمت خوشم نمیاد. 😀

  6. HaMed گفت:

    نوشته ی خودنه ؟
    قرار شد اسم نویسنده داشته باشه.
    قشنگ بود خوشم اومد. اولین پُست دختر بارانی.

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...