فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
سوال …

منظره

چندیست که در دلم حتی نیست کورسویی از امید..

انگاه که دل را درد فرا می گیرد

ذهن مشوش می شود

عقل فرمان نمی دهد

قلب نمی تپد

انگار که زمان ایستاده در هاله ای از جنس نومیدی

دیدگان منتظرم تا به کی باید انتظاری را بکشد که حتی دلیلش را نمی داند

آیا در این دیارهست کسی که طعم غربت را در خویشتن نچشیده باشد؟؟؟

من …

غربت …

تنهایی…

و ذهنی مملو از سوال باهم زاده شدیم.

زخم های روزگار بر تنم سنگینی می کند

التیام نمی یابند

مرحمی از جنس جواب می خواهند برای سوالهایی که دردهایم را آفریده اند.

اما …

به راستی انتها کجاست؟؟

۶ Responses to “سوال …”

  1. raininggirl گفت:

    ممنون…امیدوارم سال نو بر شما از بهار نا پایان سال بهاری باشه.دلتون شادو تو زندگیتون موفق باشید.سالتون پر باران و بی باران باشه.(منظورم منظور شماست)

  2. raininggirl گفت:

    گاهی خیال…گاهی دروغ…گاهی اشک.

    • HaMed گفت:

      دختر بارانی عزیز سال نو شما هم مبارک. سپاس فراوان برای تمام مطالب زیبایی که به فکور هدیه کردی. امیدوارم سال خوبی داشته باشی. و سالی خالی از باران(؛ منظورم باران اشک هست). سالی خالی از اشک اما پر از باران (و این بار منظورم، باران موفقیت و شادی هست)، داشته باشی.

  3. HaMed گفت:

    با سپاس از دختر بارانی

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...