فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

تمام نوشته هاي مربوط به موضوع ’دست نوشته های پراکنده‘ :

این جاده بى انتهاست

این جاده بى انتهاست یا من بى پایان
گلویم مى سوزد از واژه هاى گنگ
این نقطه ها…
مرا از خود مى پرسند!
غم چشمانت از چیست؟
ازچیست!؟؟

سایه سار §
» ديدگاه ۱۰
دست هاى آلوده

صداى خسته قلبم،اسیردست هاى آلوده ایست
به نام “زمان”
زمانى که نیست وبى رحمانه هست
آسمان سرخ من،کنون تیره وتار گشته
صداى سخنم را جز، طاقچه ى خاطرات گوشى نیست
آه
آه ازاین همه درد، چگونه سینه ام را شکافته اند..
چگونه مرا برطبل رسوایى نواخته اند..
باز
و باز وباز و بازها
قاب خالى خاطرات
به چنگال هاى زمان شکل مى گیرد
وباز و بازها به صف مى آرایند
تا طاقچه خاطرات پرشود از قاب هاى غم
آه چه زخم سوزناکى ست
سپر آتش عشق و نیزه هاى تنهایى شدن
آه تا پوچى مطلق چه مانده است؟!

سوال بى جوابم را، کدام ابله پاسخ است؟؟.. .

 

سایه سار §
» ديدگاه ۷
چگونه از یاد ببرم

چگونه از یاد ببرم
تولد احساسم را
چگونه نه اندیشم
برآن شب زنده دارى ها
چگونه بیارامم
در آن بسترى که بوى بوى بوى
عشق
برمشام روحم مى پاشد
چگونه لبخند سردهم
زلحظه هایى که خاطره اش وجودم را مى شکافد
اینجاقفسى ایست براى من
براى منى که دگرمن را کشته ام…

سایه سار §
» ديدگاه ۴
آفتابى بى انتها

آفتابى بى انتها
چشمانم را به اوج مى برد
شاید کورم
شاید بینا
وجود بى مبهمت
نشان ازصد آرامشیست
باورم
باورت دارد..

سایه سار
» ديدگاه ۲
اگر میدانستید … .

اگرغمگین بودی و محکوم به زندگی!!!

مرگ را به آغوش میکشیدی .

اینجا ۲۰۱۳ است .آدم های زیادی غم های اجباری دارند .مرگ  را میخواهند .

همه جا خاکستریست .سیاه ها بروند بهتر است

.اگر میدانستید که یک محکوم به زندگی هنگام شیمی درمانی یا در آغوش مردی که با پول هایش خوابیده نه خودش یا شاید سر همین چارراه دخترک گلفروش یا … تا چه حد آرزوی مردن دارد

آنگاه … .

 

حدیث
» ديدگاه ۲
مینویسم

این جملات بر میگرده به حال و هوای امروزم
من کم مینویسم
موقعی مینویسم که حال و هوام بارونی باشه
موقعی که پاککن نداشته باشم
موقعی که حس کنم قلمم بدون اراده من میچرخه
موقعی که یاد …..

 

نوشته: هدی
» ديدگاه ۳
راز…

مثل لالایی مهتاب برای خورشید
مثل شیرینی یک خواب
در زمستان نگاهت
مثل کابوس خوشی در میان غمها
مثل تلخی یک اشک به روی گونه
ومثل نیمه خالی فنجان به روی ایوان
از درون می نالم
بر لبانم خندست
در دو چشمم گریه
من صدایم آه است
در هوایم غصه
وچه کس می داند
راز این شبها را
با کسی نیست حرفم
با دلی خویی نیست
ترس من از عشق نیست
از دل ساده ام است
با نگاهی ساده
آری مجذوب تو شد
طالعم بد بود و
کار هرروزم تو شد
بگذریم از ابهام…
گفتنش آزار و فکر آن زجر من است
باعثش هر که ,که بود
شاید از حکمت بود…
آری این قسمت بود.

» ديدگاه ۷
دنیای درون

انسان پدیده ای غریب است ؛

به فتح هیمالیا می رود ،

به کشف اقیانوس آرام دست می یازد ،

به ماه و مریخ سفر می کند،

تنهایک سرزمین است که هرگز تلاش نمی کند آنرا کشف کند و آن دنیای درونی وجود خود اوست.

» ديدگاه ۲
سوال …

منظره

چندیست که در دلم حتی نیست کورسویی از امید..

انگاه که دل را درد فرا می گیرد

ذهن مشوش می شود

عقل فرمان نمی دهد

قلب نمی تپد

انگار که زمان ایستاده در هاله ای از جنس نومیدی

دیدگان منتظرم تا به کی باید انتظاری را بکشد که حتی دلیلش را نمی داند

آیا در این دیارهست کسی که طعم غربت را در خویشتن نچشیده باشد؟؟؟

من …

غربت …

تنهایی…

و ذهنی مملو از سوال باهم زاده شدیم.

زخم های روزگار بر تنم سنگینی می کند

التیام نمی یابند

مرحمی از جنس جواب می خواهند برای سوالهایی که دردهایم را آفریده اند.

اما …

به راستی انتها کجاست؟؟

» ديدگاه ۶

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...