فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

تمام نوشته هاي مربوط به موضوع ’داستان هاي كوتاه‘ :

ثروتمند زندگی کنیم

چارلی چاپلین

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند . شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هایی کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر نیز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.

وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟

پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.

متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام کرد . پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!

متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت . بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه های سیرک بودند .

معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید .

ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. سپس خم شد و پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!

مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.

مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد…

بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم و آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم .

ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم…

» ديدگاه ۲
گل شمعدانی

توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرد نگاه میکردم. چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز.

زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت. شاخه های اضافیرا می گرفت و برگ های خشک شده را جدا می کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد. از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود.

… زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.

گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت:

نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل های شمعدانی هرگز به زیبائی و شادابی آنها نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟

بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاک گلدان کرد و گفت:

اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند. رزها دو روزی به اتاق صفا می دهند و بعد پژمرده می شوند، ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند. سعی می کنند همیشه صفا بخش اتاقمان باشند.

چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت.

کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم. این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم.

به نقل از صفحه “یادداشت های بی تاریخ” دکتر صدرالدین الهی در کیهان لندن
 
» بدون ديدگاه
داستان الاغ مرده

چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»

چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»

مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم..»

چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»

مزرعه‌دار گفت: «می‌خوای باهاش چی کار کنی؟»

چاک گفت: «می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم.»

مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت!»

چاک گفت: «معلومه که می‌تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی‌گم که الاغ مرده است.»

یک ماه بعد مزرعه‌دار چاک رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»

چاک گفت: «به قرعه‌کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم ۸۹۸ دلار سود کردم..»

مزرعه‌دار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»

چاک گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»

» ديدگاه ۱
با من حرف بزن…

خدایا با من حرف بزن!
مردی با خود زمزمه کرد ، ” خدایا با من حرف بزن. “
یک سار شروع به خواندن کرد .اما مرد نشنید .
فریاد بر آورد ، ” خدایا با من حرف بزن “
آذرخش در آسمان غرید . اما مرد گوش نکرد .
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت ، ” خدایا بگذار تو را ببینم .”
ستاره ای درخشید .اما مرد ندید .
مرد فریاد کشید ، ” یک معجزه به من نشان بده ” .
نوزادی متولد شد . اما مرد توجهی نکرد .
پس مرد در نهایت یأس فریاد زد : ” خدایا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری .
” در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد .
اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد …

» ديدگاه ۲
فلج

هفت سالی می شد که راه نرفته بودم
پزشک پرسید: این چوب ها چیست؟
گفتم: فلجم
گفت: آنچه تو را فلج کرده همین چوب هاست
سینه خیز، چهار دست و پا قدم بردار و بیفت
چوب های زیبایم را گرفت
.پشتم شکست و در آتش سوزاند
حالا من راه می رم
اما هنوز هم وقتی به چوبی نگاه می کنم
تا ساعت ها، بی رمقم

برتولت برشت
» ديدگاه ۱
آن چیزی که میبینیم

در فولکلور آلمان، قصه ای هست که این چنین بیان میشود: مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده است. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد، برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد، مثل یک دزد راه میرود و مثل دزدی که میخواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ میکند. آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند، نزد قاضی برود و شکایت کند. اما همین که وارد خانه شد، تبرش را پیدا کرد؛ زنش آن را جابجا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود، حرف میزند و رفتار میکند.

پائولو کوئیلو میگوید: “همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی، معمولا آن چیزی را میبینیم که دوست داریم ببینیم”

» ديدگاه ۱
قضاوت

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد ،او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد .
او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمی دانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟
پزشک لبخندی زد و گفت: متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم .
پدر با عصبانیت گفت:آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا می مرد چکار می کردی؟
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم، شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ، پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ، برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ، ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا .
پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است )
عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد
و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید
پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سوال کنم؟
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ،وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند.
هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند.

» بدون ديدگاه
داستان زاهد سالوس و دختر پادشاه

 در زمان های پیشین، شیادی بود که دار و ندار خود را با شیادانی چون خود، قمار کرد و همه را بباخت. پس، به سلک زاهدان درآمد تا از طریق زرق و سالوس، زندگی کند. تن خود را به خاکستر بیالود و گیسوان ببافت و پلاس زرد رنگ بر تن کرد و گردنبندی از استخوان بر گردن آویخت و سُبحه ای به دست گرفت و در اکناف عالم به راه افتاد تا با زهد ریایی، به تسخیر نابخردانی بپردازد که به او روی می آوردند.

روزی از روزها، زاهد دروغین به راهی نشسته بود. دختر پادشاه آن دیار – سوار بر پیل – از برابر او گذر کرد. ناگاه، نسیمی وزیدن گرفت و پرده هودج را کنار زد و چهره او را نمایان ساخت.

درویش چون چهره دختر بدید، نفیری برکشید و غرشی کرد و با خود گفت : « زندگانی من هیچ ارزشی نخواهد داشت مگر آن که این زن را به دست آورم و از او کام برگیرم، اما چگونه؟ »

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه
خودهایمان را باید ببخشیم باشد که دیگران …

یک ) اگر تند تند عرق بریزم زیر بغلم قلقلک میشود . تا دو سه ماه پیش هم میتوانستم تند بدوم اما دیروز اتوبوس تند تر رفت .
دو ) اینکه اول هر چیز با آخرش فرق بکند قطعا دست ما نیست . ولی خب تقصیر ما هست .
سه ) … پاشو بیا دیگه … دو تا از بچه ها هم هستن … لوس نشو عوضی .
چهار ) چرا همیشه حس میکنم چیزی فهمیده ام ولی تا میآم برای خودم جمله اش کنم نمیشود ؟ اصلا چیزی فهمیده ام ؟ اصلا چرا بی آید بیرون بهتر است ؟ نیاید بهتر است ؟ من از کجا بدانم ؟!
پنج ) علاقه ی شدیدی پیدا کرده ام به مرور گذشته . انگار گذشته برایم آنقدر سریع رفته که نیاز به حک شدنش دارم . بعید است برای حافظه خوب باشد .
شش ) اگر برای ذهن بسته ام همین روال رو پیش بگیرم تا چند وقت دیگه یه جمله ساده نمیتونم بسازم . جمله ی ساده ؟! خل شدی پسر ؟!
هفت ) توی شهر همه با هم قاطی میشوند . کسی جدا نیست . کسی پیدا نیست . روستا هم بدرد نمیخورد .
هشت ) هگل مثل همیشه میگه گریزی نیست . و اصلا میگه خوب هم هست . چون اینطوریه پس خوبه !
نه ) پریروز به بچه دبستانی هایی که سوار اتوبوس شدند حسودی کردم . هیچ وقت از مدرسه تا خانه را با اتوبوس نیامدم . دوست داشتم وقتی آقای راننده دعوایم میکند که چرا بلیط ات را سفت توی دست ات گرفته و عرقی اش کرده ای حسابی بترسم و سرخ بشوم و سکوت کنم ولی نشد .
ده ) در بیست سالگی هم هنوز کرایه را زودتر آماده میکنم . و در مسیر هر چند دقیقه یکبار نگاهش میکنم تا اندازه باشد . هست .
یازده ) هر کاری که میکنم یا هر حرفی که میزنم سریع بعدش نگاه میکنم  میبینم که آیا این من بودم ؟ بعید است این کار نتیجه دهد . فعلا که گیج ترم کرده .
دوازده ) نباید حساس باشم که مثلا این متن بیست مورد داشته باشم . نباید به این جور چیزها حساس باشم . چه اهمیتی دارد؟ وقتی میگویم چه اهمیتی دارد یعنی دارم از درون به خودم میگویم اهمیت دارد حتا اگر نداشته باشد .
سیزده ) اگر یک نفر بگوید که دوست ندارد حرفی را بزند ولی مجبور است ، دروغ میگوید . البته میشود گاهی بعضی دروغ ها را بخشید .
چهارده ) بیشتر از سن ام میزنم . کمتر از سن ام میزنم . اینجا نمیشه میانگین گرفت .
پانزده ) یک ماهی هست که فکر میکنم همه چیز تقصیر انیشتن است .
شانزده ) تاریخ ثابت کرده که اگر اتفاقی را بیاندازید تقصیر فقط یک نفر همه چیز به خوبی و خوشی ادامه پیدا میکند ولی بعید نیست باز تکرار شود . گرچه در حالت دیگر هم بعید نیست تکرار نشود .
هفده ) امروز فهمیدم که ادامه ی زندگی گذشتگان را زندگی نمیکنیم . شاید یک روز بفهمم اشتباه کرده ام . دویست سال پیش کسی به این فکر کرده بود ؟ از کجا میتوانم بفهمم ؟
هجده ) در این شکی نیست که گاهی ما اصلا اشتباه سوالو مطرح میکنیم ولی به نظرتون این بخاطر نبود جواب نیست ؟! نه نیست .
نوزده ) ذهن اگر یک قالب خاص بگیرد فلان مسائل پیش میآید اگر قالب نگیرد فلان مسائل . این جمله به ذهن قالب میدهد یا بی قالبش میکند ؟ ( ده نمره )
بیست ) خیلی غرور دارم . وقتی این را میگویم از درون حس میکنم آفرین به توی متواضع ولی از کجا معلوم که این حرف مغرور ترم نکند ؟ از این مثال ها زیاد است . بیابید .

علی غار نشین
» بدون ديدگاه
ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮐﺎﻓﺮ

ﻓﺮﺩﯼ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﮏﯾ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮐﺎﻓﺮ ﺩﺍﺷﺖ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻭ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮐﺎﻓﺮ ﺭﻭ ﻟﻌﻦ ﻭ ﻧﻔﺮﯾﻦ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ.
ﺧﺪﺍﯾﺎ ! ﺟﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ.ﻣﺮﮔﺶ ﺭﺍ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﻦ (ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪ)
ﺯﻣﺎﻥ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ. ﺩﯾﮕﺮ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﻏﺬﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﻨﺪ ﻭﻟﯽ ﺩﺭ ﮐﻤﺎﻝ ﺗﻌﺠﺐ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺳﺮ ﻣﻮﻗﻊ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﺷﺪ .
ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺳﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﺕ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﮑﺮﺩﯼ ﻭ ﻏﺬﺍﯼ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﻇﺎﻫﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻭ ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﺁﻥ ﮐﺎﻓﺮ ﺧﺪﺍ ﻧﺸﻨﺎﺱ ! …
ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺯ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺮﻭﺩ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ،ﺩﯾﺪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﮐﺎﻓﺮِ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻏﺬﺍ ﺑﺮﺍﺵ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ.
ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ، ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺳﺮ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ : ﺧﺪﺍﯾﺎ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺗﯿﮑﻪ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺭﻭ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﮐﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻏﺬﺍ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ. ﻣﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﺣﮑﻤﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺟﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﺮﻓﺘﯽ:| !!!

» بدون ديدگاه
لطفا افرادی که کار می کنند را نخورید

پنج آدمخوار برای کار در شرکتی استخدام شدند. پس از مراسم خوشامدگویی، رئیس شرکت به آنها گفت: شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانیدبه غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید، بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید آدمخوارها قول دادند که خوب کارشان را انجام دهندو با کارکنان شرکت هم کاری نداشته باشند.
آنها به خوبی کار می کردند و نتیجه کارشان نیز رضایتبخش بود.
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: یکی از نظافتچی های شرکت مدتی است ناپدید شده، کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟!
آدمخوارها به یکدیگر نگاهی کرده و اظهار بی اطلاعی کردند. بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، بزرگ آدمخوارها از بقیه پرسید: کدوم یک از شما نادان ها اون نظافتچی رو خورده؟ هان؟! کدومتون؟ پس از دقایقی یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد و اعتراف کرد که نظافتچی شرکت را خورده است!
بزرگ آدمخوارها گفت:
«ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان ومدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا رو خوردی و رئیس متوجه شد! :::: از این به بعد لطفا افرادی که کار می کنند را نخورید::::

» بدون ديدگاه
از صدای باران خوشم می آید!

برگزیده جشنواره کتاب برتر کودک و نوجوان

با قیچی قهرم. قهرقهـر تا روز قیامت

اگر قیچی نبود

حالا بابایی و مامانی پیش هم بودند

مثل .. مثل استکان نعلبکی

مثل آینه و شمعدان که همیشه پیش هم هستند

ولی حالا، قیچی ِ بدجنس

عکسشان را پاره کرده و هر کدامشان را یک طرف انداخته

حیـف!

سوراخِ کلید را دوست دارم. صاف جلوی چشم هایم است

همین طور صاف که جلویش بایستم

اتاق ِ آنها را می بینم

بابایی و مامانی را می بینم که

پشت به هم نشسته اند

» ادامه مطلب

» ديدگاه ۳
شب

صندلی ها ی پر ,صندلی های خالی ,آنها می نوشند و می اندیشند ,آنها می نوشند و صحبت می کنند. اما جایگاه های خالی انتظار شب را کم کم دارند اجابت می کنند , آنها باید بروند ,آنها می روند به خانه …

اما ونگوگ با نور تاریک شب زیر سقف آسمان , تنها نقاشی می کشد. زیرا که خانه ی ونگوگ نقاشی است .

» بدون ديدگاه
نمی دانند
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
… عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان.
منوچهر احترامی
» بدون ديدگاه
فارسی شکر است (جمال‌زاده)
{این نوشته نخستین بار در جمع اعضای گروه نویسندگان کاوه در آلمان، موسوم به کمیته ملیون ایرانی خوانده شد. این گروه هر هفته گرد می‌آمدند تا مقالاتی را که برای چاپ در نشریه خود نوشته بودند، برای هم بخوانند. جمالزاده که جوان‌ترین عضو گروه بود، در شبی که قرار بود تا نوشته‌ای را در حضور جمع بخواند، به جای خطابه‌های مرسوم سیاسی، حکایت کوتاهی را می‌خواند که محض «تفریح خاطر» نوشته بوده‌است. حکایت که فارسی شکر است نام داشت، مورد توجه جمع قرار گرفت. به طوری که از سوی محمد قزوینی، عضو زبان آور گروه، به «قند پارسی» تشبیه شد. فارسی شکر است در ژانویه ۱۹۲۱ برابر با دیماه ۱۳۰۰ شمسی در نشریه کاوه منتشر شد.}

 

فارسی شکر است
(اولین داستان کوتاه ایران)
(محمدعلی جمال‌زاده)

هیچ جای دنیا تر و خشک را مثل ایران با هم نمی‌سوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحه‌ی کشتی به خاک پاک ایران نیفتاده بود که آواز گیلکی کرجی بان‌های انزلی به گوشم رسید که «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هایی که دور ملخ مرده‌ای را بگیرند دور کشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و کرجی بان و حمال افتاد. ولی میان مسافرین کار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما کاسب‌کارهای لباده دراز و کلاه کوتاه باکو و رشت بودند که به زور چماق و واحد یموت هم بند کیسه‌شان باز نمی‌شود و جان به عزرائیل می‌دهند و رنگ پولشان را کسی نمی‌بیند. ولی من بخت برگشته‌ی مادر مرده مجال نشده بود کلاه لگنی فرنگیم را که از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض کنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمه‌ی چربی فرض کرده و «صاحب، صاحب» گویان دورمان کردند و هر تکه از اسباب‌هایمان مایه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر کرجی بان بی‌انصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقره‌ای برپا گردید که آن سرش پیدا نبود. ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم که به چه بامبولی یخه‌مان را از چنگ این ایلغاریان خلاص کنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم که صف شکافته شد و عنق منکسر و منحوس دو نفر از ماموران تذکره که انگاری خود انکر و منکر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به کلاه با صورت‌هایی اخمو و عبوس و سبیل‌های چخماقی از بناگوش دررفته‌ای که مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حرکتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئینه‌ی دق حاضر گردیدند و همین که چشمشان به تذکره‌ی ما افتاد مثل اینکه خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یکه‌ای خورده و لب و لوچه‌ای جنبانده سر و گوشی تکان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینکه به قول بچه‌های تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز کرده بالاخره یکیشان گفت «چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟»
» ادامه مطلب

» ديدگاه ۲

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...