فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات

تمام نوشته هاي مربوط به موضوع ’داستان هاي كوتاه‘ :

پنج صفت مداد

پسرک از پدربزرگ پرسید: پدربزرگ در باره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم! می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.

» ادامه مطلب

» بدون ديدگاه
شوخ طبعی ملا نصرالدین

ملا همیشه از دست دو زن خود در عذاب بود . یک روز برای جلب توجه و محبت آنان ، دو گردنبند خرید و هر کدامش را به یکی از آنها داد و اصرار کرد که آن یکی نفهمد . چند روز بعد زنها او را وادار کردند که اقرار کند به کدام یک از زنها علاقه بیشتری دارد . گردنبند به دادش رسید و گفت : به آنکه گردنبند داده ام علاقه ام بیشتر است .

» بدون ديدگاه
افسانه

افسانه ای قدیمی منسوب به ایرانیان است به نام نارنج و ترنج که میگوید : روزگاری شاهزاده ای دلیر می زیست که قصد داشت با دختر شاه پریان ازدواج کند . پس جادوگری به او می گوید به نارنجستان دیوها برو و قبل از سپیده دم ، نارنجی از درخت بچین و آن را به دو نیم کن . آنگاه پری نارنج از آن بیرون می آید . شاهزاده چنین می کند و برای به دست آوردن همسر دلخواهش و رسیدن به نارنجستان دیوهای بی شماری را می کشد و رنجها و سختی های زیادی تحمل می کند . او دو بار تلاش می کند و موفق نمی شود اما بدون مایوس شدن به تلاش برای رسیدن به معشوق ادامه می دهد و در سومین بار موفق به یافتن پری و ازدواج با او می شود .

» بدون ديدگاه
نادر شاه و سید هاشم

روزی نادر شاه با سید هاشم خارکن که از روحانیون بنام بود در نجف ملاقات کرد . نادر خطاب به سید هاشم گفت : شما واقعا همت کردید که از دنیا گذشته اید ! سید هاشم با همان وقار و آرامش روحانی مخصوص به خود گفت : بر عکس شما همت کردید که از آخرت گذشته اید !

» بدون ديدگاه
دعای یک یهودی برای نازی ها

در میان لوازم شخصی مردی یهودی که در اردوگاه مرگ جان سپرده بود دعای زیر را یافتند :

(( پروردگارا ! آنگاه که در شکوهت تجلی می یابی ، تنها به یاد نیک سرشتان مباش ، به یاد بَدان و    اشرار نیز باش .

و در روز قضا ، فقط به یادِ بی رحمی ها و شرها و بدی های اینان نیز مباش ، به یاد نیکی هائی نیز باش که به خاطر بدی های آنان انجام دادیم ، به یاد بردباری ، شهامت ، نوع دوستی ، فروتنی ، عظمت روح و ایمانی نیز باش که شکنجه گران ما در روح ما برانگیختند .))

(( پس پروردگارا ، بگذار حاصل روح ما ، در نجات روح این بد سرشتان کارگر افتد .))

پائولو کوئلیو
» بدون ديدگاه
جبران خلیل جبران

 

هفت بار روح خویش را آزردم:

 

اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد.

 

دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگید.

 

سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت،آسان را برگزید.

 

چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد، به خویش تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند.

 

پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش دانست. 

 

ششمین بار چهره ای زشت را تحقیر کرد،درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقابهای خودش است.

 

و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است .

 

جبران خلیل جبران

 

» بدون ديدگاه
دانلود E-Book مزرعه حیوانات (جورج ارول)

خلاصه ی کتاب مزرعه حیوانات ویا قلعه حیوانات به همراه زندگینامه نویسنده

یکی از زیباترین کتاب ها یی که تا به حال خواندهام وخواندن آن را به همه توسیه می کنم

این e-book در ۲۴ صفحه این کتاب را خلاصه کرده و در عین حال از زیبایی های آن چیزی کم نکرده

برای دانلود روی لینک ” دانلود مزرعه حیوانات ” کلیک کنید

» بدون ديدگاه
نوشته ای از احمد شاملو

بلبلی زیر درختی ناله می کرد … ( بدو گفتم: ) بلبل من گریه مکن، اگر باد گلبرگی از شاخ چید و به یغما برد، تو گریه مکن! بگذار من گریه کنم. تو گریه مکن، زیرا بهار دو باره باز می گردد و گلی را که خزان از تو ربوده است بتو باز مگرداند، بگذار من گریه کنم که دیگر برایم بهاری وجود نخواهد داشت، طوفان گلی را چید و برد و سال دیگر بهار آنرا بتو باز می گرداند، اما افسوس که هیچ چیز بهار مرا باز نخواهد گرداند …

» بدون ديدگاه
ارد دوم و سورنا (داستان کوتاه)

می گویند زمانی که سورنا سردار شجاع سپاه امپراتور ایران (( ارد دوم )) از جنگ بر می گشت به پیرزنی برخورد .

پیرزن به او گفت وقتی به جنگ می رفتی به چه دلبسته بودی ؟
گفت به هیچ ! تنها اندیشه ام نجات کشورم بود .
پیرزن گفت و اکنون به چه چیز ؟
سورنا پاسخ داد به ادامه نگاهبانی از ایران زمین .
پیرزن با نگاهی مهربانانه از او پرسید :  آیا کسی هست که بخواهی بخاطرش جان دهی ؟
سورنا گفت : برای شاهنشاه ایران حاضرم هر کاری بکنم .
پیرزن گفت : آنانی را که شکست دادی برای آیندگان خواهند نوشت کسی که جانت را برایش میدهی تو را کشته است و فرزندان سرزمینت از تو به بزرگی یاد می کنند و از او به بدی !
سورنا پاسخ داد : ما فدایی این آب و خاکیم . مهم اینست که همه قلبمان برای ایران می تپد . من سربازی بیش نیستم و رشادت سرباز را به شجاعت فرمانده سپاه می شناسند و آن من نیستم .
پیرزن گفت : وقتی پادشاه نیک ایران زمین از اینجا می گذشت همین سخن را به او گفتم و او گفت پیروزی سپاه در دست سربازان شجاع ایران زمین است نه فرمان من .
اشک در دیدگان سورنا گرد آمد .
بر اسب نشست .
سپاهش به سوی کاخ فرمانروایی ایران روان شد .
ارد دوم ، سورنا و همه میهن پرستان ایران هیچگاه به خود فکر نکردند آنها به سربلندی نام ایران اندیشیدند و در این راه از پای ننشستند .
به سخن ارد بزرگ : میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است .
یاد و نام همه آنان گرامی باد .

یاسمین آتشی
» بدون ديدگاه
مترسک (داستان کوتاه)

یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟»

گفت: «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم.»

دَمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چون‌که من هم مزة این لذت را چشیده‌ام.»

گفت «فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده باشد این لذت را می‌شناسند.»

آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.

یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.

هنگامی که باز از کنارِ او می‌گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه می‌سازند.

جبران خلیل جبران ( از کتاب دیوانه)
» بدون ديدگاه
داستانی از عطار

روزی ابوبکر واسطی به تیمارستانی رفت

و دیوانه ای را دید که های و هوی می کرد و نعره می زد .

گفت با این بندهای گران که بر پای تو نهاده اند چه جای نشاط است ؟

گفت : ای غافل ، بند بر پای من است نه بر دل من .

عطار

» بدون ديدگاه
سگ (داستان کوتاه)

صاحبش به خاطر مشغله زیاد ، دو روز بود که فراموش کرده بود به او غذا بدهد . ولی او با حس  وفاداری اش در این سرمای سخت زمستان مشغول نگهبانی بود . وقتی تکه گوشتی از بالای دیوار جلویش افتاد ، فکر کرد شاید کسی دلش به حال او سوخته . فردا صبح که ماموران شهرداری لاشه سگ را می بردند ، صاحبش که دیشب دزد به خانه اش زده بود با عصبانیت به ماموران می گفت : این سگ ، باعث شد که تمام زندگی ام را از دست بدهم .

منبع : روزنامه جوان
» بدون ديدگاه
دوستی سگ و گربه (داستان کوتاه)

از آزار واذیت گربه و لوس بازی هایش خیلی عصبانی بود ولی فیلم هایی که خبرنگاران از همزیستی مسالمت آمیز او و گربه گرفته بودند باعث شده بود که وجود گربه موذی را در کنارش تحمل کند . اما به مرور تحمل این وضعیت غیر ممکن شد و زمانی که گربه نزدیک چاه ایستاده بود با سرعت به او نزدیک شد و گربه را به داخل چاه انداخت  . خبرنگاران وقتی برای فیلمبرداری دوباره آمدند هر چه گشتند گربه را پیدا نکردند و در تلویزیون فیلمی را پخش کردند که نشان میداد سگی از دوری دوستش تنها  و غمگین در گوشه ای نشسته و زوزه میکشد .

منبع : روزنامه جوان
» بدون ديدگاه

آمار

ديدگاههاي اخير

  • hadi: غیرتلی بابکین قالاسی بوگون جمهور آدلانیبدی بو گون بابک...
  • hadi: حامد جان با ارزش ترین چیز زندگی آدما خیلی چیزها میتونه باشه ...
  • میلاد: شحامت نه ؛ شهامت ؛ این یک چرا‌ ؟‌ اینکه آدم تو این دنیا مز...
  • HaMed: آقا یا خانم ayaz اولاً: تا وقتی که از چیزی اطمینان پیدا نکرد...
  • ayaz: shoma xodetuno chi farz kardin akhare poru bazi ra dar miyar...