فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
از صدای باران خوشم می آید!

برگزیده جشنواره کتاب برتر کودک و نوجوان

با قیچی قهرم. قهرقهـر تا روز قیامت

اگر قیچی نبود

حالا بابایی و مامانی پیش هم بودند

مثل .. مثل استکان نعلبکی

مثل آینه و شمعدان که همیشه پیش هم هستند

ولی حالا، قیچی ِ بدجنس

عکسشان را پاره کرده و هر کدامشان را یک طرف انداخته

حیـف!

سوراخِ کلید را دوست دارم. صاف جلوی چشم هایم است

همین طور صاف که جلویش بایستم

اتاق ِ آنها را می بینم

بابایی و مامانی را می بینم که

پشت به هم نشسته اند

بالش را هم می بینم که پاره

شده و پرهایش ریخته

از پشت در صدایشان می کنم

جوابم را نمی دهند

خیال می کنند من نمی فهمم

یک پر سفید و کوچولو زیرِ

در اتاقشان تکان می خورد

پر را بر می دارم و می کشم به صورتم

خیلی خوب است

قلقلکـم میشود ولی خنده ام نمی گیرد

بلند می شوم

قیچی را زیر بالشم قایم میکنم

از این دیوار بدم می آید

از هر چیزی که صدا ندهد بدم می آید

همه چیز ساکت شده؛ رادیو، تلویزیون، من،

بابایی، مامانی، هواکش توالت،

حتی سماور که صداش صافه

دلم واسه ی سینی چای تنگ شده

واسه ی عصرهایی که سه تایی

می نشستیم، بیسکوییت هایمان را توی

چای میزدیم و می خوردیم

می خوردیم و می خندیدیم

کنار همین دیوار که ایستاده بین من و آن ها

کاشکی می شد دیوار را هم زیر بالشم قایم کنم

یک دکمه پیدا می کنم

دکمه ی کت باباست

دکمه از قیچی بهتر است

چیزها را به هم می بندد

از دکمه خوشم می آید

از نخ و سوزن هم خوشم می آید

حوصله ی نقاشی ندارم

از چسب خوشم می آید

عکس پاره شده ی مامانی را

می چسبانم توی دفتر نقاشی

این طرف..

عکس پاره شده ی بابایی را می چسبانم

توی دفتر نقاشی

آن طرف..

نه. این جوری هنوز قهر هستند

باید آشتی کنند

دفتر را می بندم

می چسبند به هم

دفتر را فشار می دهم

صدای خنده شان را از لای دفتر می شنوم

از دفتر نقاشی خوشم می آید

صندلی را می گذارم زیر پایم. سماور را روشن می کنم

بابایی نمی بیند که بگوید:

“کار خطرناکی کرده ای!”

مداد آرایش مامانی را بر می دارم

مامانی نمی بیند که بگوید:

“کار بدی کرده ای!”

با مداد مامانی روی دیوار

نقاشی می کشم

هیچ کس این طرف دیوار نیست

که بگوید:”کار بدی کرده ای!”

چه نقاشی خوشگلی! حیف! این گلی که

بابایی به مامانی می دهد باید سرخ باشد

از آن چیزهای سرخی که مامانی به

لب هایش می مالد خوشم می آید

از ساعت خوشم می آید

از صدای آهنگش. از عقربه هایش

ساعت، هم بابایی دارد، هم مامانی،

هم رؤیا.

عقربه های ساعت هیچ وقت

با هم قهر نمی کنند

یک کارِ خوب!

ساعت را می گذارم

کنار دیوار نقاشی

کنار دکمه، کنار دفتر نقاشی؛

کنار نخ و سوزن،

کنار جعبه ی بیسکوییت،

کنار سینی ِ استکان ونعلبکی

می خواهم مهمانی بدهم

قوری داغ است

دستم می سوزد

قوری سنگین و

داغ است

می خواهد بیفتد

دستم می سوزد

جیغ می کشم!

جیغ می کشم!

جیغ می کشم!

بابایی و مامانی می آیند

هر دویشان خیلی ترسیده اند

مامانی بغلم می کند

بابایی نازم میکند

صدای قلبشان را می شنوم

از صدای قلبشان خوشم می آید

نمی دانم چرا فکر می کنم

گلویم باد کرده. گریه می کنم!

از صدای باران خوشم می آید

از صدای صاف ِ سماور

از صدای جرینگ جرینگ ِ

قاشق چای خوری توی استکان

از صدای خنده ی بابایی

از صدای نقاشی ام روی دیوار

از صدای تیک تاک ساعت

از صدای آهنگ مامانی

وقتی دکمه ی کـت ِ

بابایی را می دوزد!

منبع

۳ Responses to “از صدای باران خوشم می آید!”

  1. هدی گفت:

    من میخواستم فکور و زیر بالشم قایم کنم
    چون شما فکر کنم آخرش دیدگاه من که هیچی
    فکورم گم کنی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    بعید نیست به خدا
    بعدشم میگی
    دیشب اینجا بودا جرا الان نیست نمیدونم

  2. هدی گفت:

    کاشکی می شد فکور را هم زیر بالشم قایم کنم!
    تا دیگه …………………………….
    باشه بعد

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...