فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
با من حرف بزن…

خدایا با من حرف بزن!
مردی با خود زمزمه کرد ، ” خدایا با من حرف بزن. “
یک سار شروع به خواندن کرد .اما مرد نشنید .
فریاد بر آورد ، ” خدایا با من حرف بزن “
آذرخش در آسمان غرید . اما مرد گوش نکرد .
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت ، ” خدایا بگذار تو را ببینم .”
ستاره ای درخشید .اما مرد ندید .
مرد فریاد کشید ، ” یک معجزه به من نشان بده ” .
نوزادی متولد شد . اما مرد توجهی نکرد .
پس مرد در نهایت یأس فریاد زد : ” خدایا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری .
” در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد .
اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد …

۲ Responses to “با من حرف بزن…”

  1. raininggirl گفت:

    خواهش…

  2. HaMed گفت:

    بسیار زیبا بود. سپاس فراوان

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...