فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
داستان زاهد سالوس و دختر پادشاه

 در زمان های پیشین، شیادی بود که دار و ندار خود را با شیادانی چون خود، قمار کرد و همه را بباخت. پس، به سلک زاهدان درآمد تا از طریق زرق و سالوس، زندگی کند. تن خود را به خاکستر بیالود و گیسوان ببافت و پلاس زرد رنگ بر تن کرد و گردنبندی از استخوان بر گردن آویخت و سُبحه ای به دست گرفت و در اکناف عالم به راه افتاد تا با زهد ریایی، به تسخیر نابخردانی بپردازد که به او روی می آوردند.

روزی از روزها، زاهد دروغین به راهی نشسته بود. دختر پادشاه آن دیار – سوار بر پیل – از برابر او گذر کرد. ناگاه، نسیمی وزیدن گرفت و پرده هودج را کنار زد و چهره او را نمایان ساخت.

درویش چون چهره دختر بدید، نفیری برکشید و غرشی کرد و با خود گفت : « زندگانی من هیچ ارزشی نخواهد داشت مگر آن که این زن را به دست آورم و از او کام برگیرم، اما چگونه؟ »

پس از اندیشۀ بسیار، از درخت تناوری که در برابر قصر پادشاه بود بالا رفت و خود را چون خفاش از شاخه آن، سرنگون بیاویخت، ساعت ها، نگونسار از درخت، زیر لب با خود زمزمه می کرد. مردم به تماشایش گرد آمدند. و این کار هر روزه او بود.

پس، به شاه خبر رسید که زاهدی بزرگوار بر در سرای او، خویش را بر درختی آویخته است و پادشاه را ثنا می گوید. شاه شادمان شد و بخت را با خود یار دانست. آنگاه برای دیدن زاهد، بیرون شد. زاهد – همچنان نگونسار بر درخت – شاه را ثنا گفت. شاه، خوشحال، به قصر بازگشت و برای آن شیاد خوردنی فرستاد.

روزی از روزها، دختر پادشاه که نامش هاسامورتی(۲۷)  بود، سوار بر پیل، از آنجا می گذشت. زاهد را دید که چون خفاشی خود را از درخت، سرنگون آویخته است. از دیدن این منظره به قهقهه افتاد.

زاهد چون صدای خنده او را شنید، بی درنگ از درخت به زیر آمد و نزد پادشاه شد و او را گفت : « ای پادشاه! دختر تو بر من می خندد و خلسه مرا بر هم می زند و از ذکر بازم می دارد. پیش از این هم اتفاق افتاده که مردمان بیمایه مردان خدا را به سخره گرفته اند و آنان بر این مردم بلا نازل کرده اند. بردباری من بسیار است و جان دختر ررا به تو می بخشم. اما ناگزیرم بر ملکت نفرین کنم که تا بیست سال دیگر بر آن قطره ای باران نبارد. »

شاه که مردی ساده و زودباور بود، از تهدید زاهد دروغین، سخت پریشانحال شد و به زاری از وی خواست که از آن کار چشم بپوشد.

زاهد سالوس که به ظاهر، خشم خود را فرونشانده بود، پادشاه را گفت : « این بار از نفرین در می گذرم، اما به شرط آنکه دیگر هیچگاه چنین حرکت ناشایستی از دخترت سر نزند. » آنگاه، دوباره از درخت بالا رفت و خود را سرنگون از شاخی بیاویخت.

شاه به کاخ بازگشت و دختر خود را سرزنش کرد.

روزی دیگر، دختر همچنان سوار بر پیل، از برابر درخت گذشت و با دیدن مرد شیّاد که خود را از درخت بیاویخته بود – به رغم قولی که به پدر داده بود – دوباره شور و نشاط پیشین به او بازگشت و به قهقهه افتاد؛ قهقهه ای بلند و کشدار.

شیّاد دیگر بار، به شکایت نزد پادشاه شد.

شاه رنگ پریده و هراسناک، از او عذرخواست و با دشواری فراوان، دل او را نرم کرد و خشمش را فرو نشاند تا بار دیگر به فراز درخت بازگشت و مانند پیش، خود را از آن سرنگون بیاویخت.

پادشاه دختر را سرزنش کرد و از وی قول گرفت که دیگر چنان خطایی از او سر نزند.

تا دو روز، دختر آمد و شد را به راه دیگر انداخت تا از برابر زاهد نگذرد، مبادا خطایی از وی سربزند. اما روز سوم فراموش کرد که از راه تازه برود. یکباره خود را برابر درخت زاهد دید و او را همچنان نگونسار یافت. پنداری شیوا خود به او الهام کرد، چنان بلند و کشدار بخندید که گویی دیوانه شده است. حتی مدت ها پس از برگشتن به قصر خود، همچنان می خندید.

بامدادان، زاهد از درخت فرود آمد و نزد شاه شد و گفت : « پادشاها! سرزمین تو نفرین شده و دختر تو جن زده است. او بار دیگر بر من بخندید، بدتر از بارهای پیش؛ خلسۀ مرا بر هم زد و اجر رنج های چند ساله مرا بر باد داد. اکنون باید چشم به راه انتقام سخت من باشی. »

شاه درمانده شد و پرسید : « ای زاهد! راه چاره ای نیست؟»

زاهد گفت : « آیا باید بار دیگر – به هنگام عبادت – پریشان خاطر شوم؟ نه، راه دیگری ندارد. دختر تو درمان پذیر نیست. پادشاه گفت : « راهی برای درمان او نیست؟ برای بیرون راندن اجنه از تن او و درمانش، طلسمی موثر سراغ نداری؟ »

مرد شیّاد رد نهان شاد شد و گفت : « از راه شفقت، راهی برای درمانش می یابم. باید دختر را ببینم و با تعویذات او را رهایی بخشم. اگر ارواح خبیثه را که باعث خنده های اوست از تنش بیرون کنم، فبها، وگرنه بلا نازل خواهد شد. »

پس، پادشاه او را به کوشک دختر خویش برد و فرزند را گفت : « دخترم! خنده تو همواره خلوت این زاهد را بر هم می زند. هم اکنون او – از سر مهربانی – آمده است تا روح اهریمنی را که درون تو خانه کرده، بیرون کشد؛ وگرنه سرزمین من نیز به نفرین او، به بلای خشکسالی دچار خواهد شد. »

آنگاه زاهد گفت : « من و دختر باید اکنون تنها باشیم. همه از اینجا بیرون بروند.»

پادشاه، پوشیده، زاهد را گفت : « درویش! دختر من نباید با مردی بیگانه تنها بماند. »

زاهد پاسخ داد : « از من بیم مدار. من مرد نیستم. چه، سالها پیش، مردی خود را در راه پارواتی(۲۸) ، قربانی کرده ام. »

در این هنگام، هاسامورتی به اندیشه فرو رفت و با خود گفت : « چه پدر ابلهی دارم! بی گمان این مرد برای آلودن دامن عفت من، خیالی در سر دارد. اکنون خواهد دید؛ چه بلایی بر سرش بیاورم که آزار خنده ها کمترین آن است. » آنگاه پدر را گفت : « بیم مدارید که او مردی زاهد و پرهیزگار است. » اما، در نهانف کنیزکان خویش را فرمان داد تا در حجره دیگر پنهان شوند.

چون زاهد خود را با دختر تنها یافت، دیو شهوت چنان گریبانش گرفت که اختیار از کف بداد. با این همه، با دستی لرزان، دایره ای بر زمین کشید و وردخوانان، دختر پادشاه را در میان آن جای داد و گفت : « دخترم! اکنون باید برهنه شوی، وگرنه طلسم کارگر نخواهد شد. جامه برکن! »

دختر گفت : « مولانا! امکان ندارد. »

زاهد چنگ فرا داشت و دختر را بگرفت.

دختر ناگاه دست بر هم زد و کنیزکان از نهانگاه بیرون جستند و در گریبان زاهد آویختند و او را بگرفتند.

دختر گفت : « اکنون مردی او را بیازمایید تا ببینم چند مرده حلاج است. »

کنیزکان زاهد شیّاد را کاویدند و خنده کنان گفتند : « ای بانو! او از مردی همه چیز دارد. »

دختر فرمان داد : « کارد برگیرید و شرمش را ببرید. »

کنیزکان چنان کردند.

زاهد قهقهه زنان نزد شاه شد و گفت : « پادشاها! دیگر بیم مدار که من اهریمن خنده را از درون دخترت بیرون کشیدم و آن را با خود می دارم. »

سپس، خندان – اما با دلی پر درد – از نزد شاه بیرون شد.

...

اکنون، شهزاده! بفرمایید راز خنده زاهد در چه بود؟

شهزاده چهره در هم کشید و گفت : « خنده او از ترس بود؛ همچون کسی که از چنگ مرگ گریخته است. زیرا زاهد در برابر از دست دادن مردی و شکست خوردن تدبیر و نیرنگ خویش، جانش را از ورطه بیرون کشید. از یاد مبرید که بزدلان باختن جان را بالاترین بلا می دانند. حال آنکه بزرگان از جان باختن بیم ندارند و مردن را هزار بار از ناکامی دوست تر می دارند. »

..............................................
*سالوس=   ریاکار - شیاد - چرب زبان

..............................................

بخشی از کتاب مَهپاره
از داستان های عشقی هندو
ترجمه: صادق چوبک

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...