فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
فلج

هفت سالی می شد که راه نرفته بودم
پزشک پرسید: این چوب ها چیست؟
گفتم: فلجم
گفت: آنچه تو را فلج کرده همین چوب هاست
سینه خیز، چهار دست و پا قدم بردار و بیفت
چوب های زیبایم را گرفت
.پشتم شکست و در آتش سوزاند
حالا من راه می رم
اما هنوز هم وقتی به چوبی نگاه می کنم
تا ساعت ها، بی رمقم

برتولت برشت

One Response to “فلج”

  1. hadis گفت:

    مادرم گفت : این عشق نیست ،دیوانگیست. تو را نابود میکند .تمام کن این دیوانگی را .تمام کردم و شدم ناتمام تمام روزهای بی عشق و چه دیوانه وار دلم عشق میخواهد … .آی عشق … .
    حدیث

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...