نویسنده
HaMed, در تاریخ فروردین ۳م, ۱۳۸۹ در دسته
داستان هاي كوتاه
روزی ابوبکر واسطی به تیمارستانی رفت
و دیوانه ای را دید که های و هوی می کرد و نعره می زد .
گفت با این بندهای گران که بر پای تو نهاده اند چه جای نشاط است ؟
گفت : ای غافل ، بند بر پای من است نه بر دل من .
عطار