فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
سگ (داستان کوتاه)

صاحبش به خاطر مشغله زیاد ، دو روز بود که فراموش کرده بود به او غذا بدهد . ولی او با حس  وفاداری اش در این سرمای سخت زمستان مشغول نگهبانی بود . وقتی تکه گوشتی از بالای دیوار جلویش افتاد ، فکر کرد شاید کسی دلش به حال او سوخته . فردا صبح که ماموران شهرداری لاشه سگ را می بردند ، صاحبش که دیشب دزد به خانه اش زده بود با عصبانیت به ماموران می گفت : این سگ ، باعث شد که تمام زندگی ام را از دست بدهم .

منبع : روزنامه جوان

Leave a Reply

آمار

ديدگاههاي اخير

  • s.p: جالب بود دیدگاهتون مرسی...
  • HaMed: منظور اون دوستمون این بود که مثل همه آدم های دیگه آسیب پذیر ...
  • farzan: ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ۞۞,ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ ּ...
  • saba: salam.man bekhatere niche in matlabo khundam na tasa2fi be n...
  • عاشق تنها: خيلي جالب بود به منم سر بزن...