فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
چهار شنبه سوری (داستان کوتاه)

زل زده بود به تلی از کاغذ که گوشه دیوار جمع شده بود و با بی حوصلگی گوشی تلفن را این دست و آن دست می کرد .از این که بچه ها با چنین شوری کاغذ ها را به آتش می کشند بهت زده شده بود ودر عین حال غمی کهنه در دلش زبانه می کشید .

استاد شما که با این اوضاع بیشتر آشنا هستید البته خود ما هم از ادامه این روند راضی نیستیم وبی صبرانه منتظر شنیدن سروده های دفتر آخر شما هستیم . ای کاش در همایش فردا چندتایی را برایمان بخوانید ، و بی اراده نگاهش سر خورد به دستان پسرکی که مشتی کاغذ را با شادی بروی آتش می ریخت و از گرفتن آن سر از پا نمی شناخت اندکی بعد با بی اعتنایی به صدای آن سوی تلفن ، دفترش را از کیف بیرون آورد و پسرک را به سوی خود فرا خواند…!

Leave a Reply

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: ایمیلت رو نگاه نمی کنی ؟...
  • HaMed: :D یه روز می خوره که دیگه دیره...
  • هدی: بهتر که نیومد.هنوز سرش به سنگ نخورده,...
  • هدی: سلام میگم حامدی انقدر دیر جواب میدی که آدم مجبور مبشه خودش...
  • HaMed: یه خورده خوندم. جالب بود. سعی میکنم بیشتر برم سراغ عبید.تو ...