نویسنده
HaMed, در تاریخ اسفند ۱۹م, ۱۳۸۸ در دسته
داستان هاي كوتاه
زل زده بود به تلی از کاغذ که گوشه دیوار جمع شده بود و با بی حوصلگی گوشی تلفن را این دست و آن دست می کرد .از این که بچه ها با چنین شوری کاغذ ها را به آتش می کشند بهت زده شده بود ودر عین حال غمی کهنه در دلش زبانه می کشید .
استاد شما که با این اوضاع بیشتر آشنا هستید البته خود ما هم از ادامه این روند راضی نیستیم وبی صبرانه منتظر شنیدن سروده های دفتر آخر شما هستیم . ای کاش در همایش فردا چندتایی را برایمان بخوانید ، و بی اراده نگاهش سر خورد به دستان پسرکی که مشتی کاغذ را با شادی بروی آتش می ریخت و از گرفتن آن سر از پا نمی شناخت اندکی بعد با بی اعتنایی به صدای آن سوی تلفن ، دفترش را از کیف بیرون آورد و پسرک را به سوی خود فرا خواند…!