فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
بار دیگر، شهری که دوست می داشتم

من که از درون دیوارهای مشبک، شب را دیده‌ام
و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگهای ستم کوبیده‌ام
من که به فرسایش واژه‌ها خو کرده‌ام
و من ـ باز آفریننده اندوه
هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
و هرگز تسلیم‌شدگی را تعلیم نخواهم داد
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو
آنچه ماندنی‌ست ورای من و توست.

 نادر ابراهیمی (از کتاب : بار دیگر، شهری که دوست می داشتم)

۳ Responses to “بار دیگر، شهری که دوست می داشتم”

  1. هدی گفت:

    این متن رو خودم نوشتم.
    از کسی نبود.

  2. هدی گفت:

    پارسایی را به نام آفرییننده تقدیر میشناسندو
    اندوه رهایی را از شب که چطور در دل روز پنهان است
    رنگ تسلیم را شاید در نقش و نگار لچک ننه رعنا وشاید هم در ماندنی شدن یک ابیانه دیده باشم.
    سیاهی ماندگارترین واژه ای است که همچون ذغال در حال فرسایش است و
    یار من,شاید کوچکتر از من وشاید کوتاه تر از من, خود خالق این سیاهی است و
    این چنین فرسایش واژه ها میشود مرگ و مرگ را میکند ماندنی
    ماندنی تر از تسلیم نیلوفر در نیرنگ پاییز.

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...