فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
تماماً مخصوص

از آن‌ شبی‌ که‌ خانم‌ دکتر شوایتزر در رختخواب‌ من‌ خوابیده‌ بود شاید ده‌ سالی‌ می‌گذشت‌. باز هم‌ برف‌ بود و برف‌، در همین‌ شب‌های‌ سال‌ نو که‌ هر کس‌ سرش‌ به‌ کاری‌ گرم‌ است‌. و خانم‌ دکتر شوایتزر، همسایه‌ی سابقم‌ از شوهرش‌ قهر کرده‌ بود و یکراست‌ آمده‌ بود سراغ‌ من‌. معمولاً در چنین‌ مواقعی‌ آدم‌ها به‌ دم‌دستی‌ترین‌ فرد خود مراجعه‌ می‌کنند، و حاضر نیستند زحمت‌ بیش‌تری بکشند، مثلاً بروند آن‌ طرف‌ خیابان‌ شاید لقمه‌ی دندان‌گیرتری‌ نصیب‌شان‌ شود. یک‌ طبقه‌ می‌روند پایین‌، یا دو طبقه‌ بالا، زنگ‌ را می‌زنند: «آه‌، آقای‌ ایرانی‌!»
و خودش‌ را انداخت‌ توی‌ آپارتمان‌ من‌.
«این‌ وقت‌ شب‌!» و حیران‌ نگاهش‌ کردم‌.
«از من‌ چیزی‌ نپرسید آقای‌ ایرانی‌، در وضعیتی‌ نیستم‌ که‌ توضیحی‌ به‌ شما بدهم‌.»
«اوکی‌. می‌خواهید برایتان‌ چای‌ درست‌ کنم‌؟»
«این‌ وقت‌ شب‌؟»
«شراب‌ هم‌ هست‌، آبجو هم‌ هست‌…» و دیگر چی‌ داشتم‌؟ داشتم‌ فکر می‌کردم‌ و حرف‌هام‌ ناتمام‌ ماند.


خانم‌ شوایتزر گفت‌: «اول‌ باید یک‌ دوش‌ داغ‌ بگیرم‌ تا یخ‌هام‌ آب‌ شود. اجازه‌ دارم‌.»
پالتو پشمی‌ مشکی‌اش‌ را درآورد. از شانه‌اش‌ واکندم‌ و به‌ جارختی‌ آویختم‌: «البته‌، خانم‌ دکتر شوایتزر.»
و در حمام‌ را براش‌ باز کردم‌، اما نمی‌دانستم‌ این‌ کارهاش‌ چه‌ معنایی‌ دارد. بعد که‌ دوش‌ گرفت‌، و چای‌ نوشید و روی‌ مبل‌ پهن‌ شد، فهمیدم‌ که‌ می‌خواهد شب‌ را در آپارتمان‌ من‌ بماند. و بعد که‌ از من‌ ودکا خواست‌، و من‌ نداشتم‌ و مجبور شدم‌ توی‌ آن‌ برف‌ بروم‌ از پمپ‌ بنزین‌ براش‌ بگیرم‌، فهمیدم‌ که‌ با شوهرش‌ دعوا کرده‌ و می‌خواهد ازش‌ انتقام‌ بگیرد، انتقامی‌ سخت‌. این‌ را البته‌ توی‌ رختخواب‌ فهمیدم‌.
دم‌ دمای‌ صبح‌ خوابش‌ برد، و من‌ از خوشی‌ یکشنبه‌ بودن‌ آن‌ روز خوابم‌ نمی‌آمد. کمی‌ دور و بر تختخواب‌ پلکیدم‌ و عاقبت‌ همان‌ جا نشستم‌ و خیره‌ی آن‌ چهره‌ی‌ معصوم‌ شدم‌ که‌ پر از زندگی‌ بود، و به‌ خاطر یک‌ چیز کوچک‌ ممکن‌ بود هزار تا دروغ‌ از چشم‌ و دهنش‌ بریزد بیرون‌، و بعد که‌ بازی‌ را برد مثل‌ بره‌ای‌ سربراه‌ چنان‌ بی‌صدا بخوابد که‌ آدم‌ نتواند طاقت‌ بیاورد، ناچار خم‌ شود و به‌ آرامی‌ لب‌هاش‌ را ببوسد. انگار او نبود که‌ از من‌ خواهش‌ کرده‌ بود همان‌ موزیک‌ غریبه‌ی آخرین‌ دیدارمان‌ را بگذارم‌ و همان‌ را تکرار کنم‌. انگار او نبود که‌ همین‌ دو ساعت‌ پیش‌ تمام‌ تنم‌ را با زبانش‌ طی‌ می‌کرد و همراه‌ نفس‌های‌ عمیق‌ به‌ درون‌ می‌کشید. انگار او نبود که‌ خود را سوار بر اسب‌ فرض‌ کرده‌ بود و با پره‌های‌ باز بینی‌ کوچکش‌، با چشم‌های‌ بسته‌ و لبخندی‌ توأم‌ با اخم‌، دنیا را از یاد برده‌ بود.
نمی‌دانستم‌ بعدش‌ چه‌ می‌شود، داشتم‌ به‌ صورتش‌ نگاه‌ می‌کردم‌ که‌ بفهمم‌ چه‌ چیزی‌ این‌ قدر شیرینش‌ می‌کند. دوباره‌ لب‌هاش‌ را بوسیدم‌ و فاصله‌ گرفتم‌. به‌ آرامی‌ لبخند زد، و من‌ تازه‌ فهمیدم‌ که‌ گوشه‌های‌ لب‌هاش‌، و گوشه‌های‌ چشم‌هاش‌، خطی‌ طولانی‌تر دارد. و باز بوسیدمش‌.
چشم‌ باز کرد و با تمام‌ صورت‌ خندید. بی‌صدا خندید. بعد با رضایتی‌ تمام‌ صورتم‌ را دور زد، به‌ شانه‌هام‌ نگاه‌ کرد، و باز اخم‌ و لبخند توأمان‌. گفت‌: «امیدوارم‌ عاشقت‌ نشده‌ باشم‌.»
باز بوسیدمش‌.
گفت‌: «امشب‌ عجیب‌ترین‌ شب‌ عمرم‌ بود. انگار یک‌ سال‌ بود.»
باز بوسیدمش‌. پا شد نشست‌ و شروع‌ کرد به‌ حرف‌ زدن‌. نه‌ جیغ‌ کشید، نه‌ گریه‌ کرد، نه‌ به‌ کسی‌ فحش‌ داد، فقط‌ حرف‌ زد و حرف‌ زد، و من‌ جلو پاهاش‌ دراز کشیدم‌ و گوش‌ دادم‌. گفت‌ که‌ وقتی‌ مردی‌ بعد از عشقبازی‌ زن‌ را ببوسد، حتماً عاشقش‌ شده‌ است‌. گفت‌ چقدر بدش‌ می‌آید از این‌ که‌ مرد بعد از عشقبازی‌ رویش‌ را بکند آن‌ طرف‌ و بخوابد، مثل‌ زنبور که‌ وقتی‌ نیشش‌ را زد، می‌میرد. و گفت‌ که‌ از همان‌ بار اول‌ از این‌ موزیک‌ من‌ خوشش‌ می‌آمده‌، اما یک‌ جوری‌ ته‌ دلش‌ را لرزانده که نمی‌خواسته‌ جلو من‌ ابهتش‌ را از دست‌ بدهد. و گفت‌: «می‌دانی؟ ازدواج‌ آخرین‌ نماد توحش‌ بشر است‌.»

عباس معروفی
تماماً مخصوص

۲ Responses to “تماماً مخصوص”

  1. tiam گفت:

    fogholade bud bi nahayat zibaaaaa mamnun

Leave a Reply

فكور در :

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: کار خوبی کردی...
  • HaMed: با ذکر منبع بله...
  • HaMed: چه اسم های جالبی گذاشتین. به نظر منم خاص هستن...
  • بهناز زیرکی فرد: اسم دخترای من الیزه و دزیره هست بعد از خوندن داستانش عاشق ش...
  • کیوان: به نظر من منظور نیچه این بوده که این موضوع یک راز سر به مهر ...