هر چه غم در این زمانه بود یکجا بر دل نشست. غم غم غم ………………….
چه لذتی است زندگی کردن شاد ، چه آرام بخش است چه قدر شیرین است .
اکنون لذت شاد بودن را می فهمم چون غمگین هستم وفردا لذت غم را خواهم فهمید اگر شاد باشم .
تنهایی سر فصل آغاز هر انسانی است . زندگی انسان با تنهایی شروع میشه و انسان وقتی که دارای قوه فهم میشه یه چیزی متوجه میشه …..
و به شناخت نسبی دست پیدا میکنه ، آدمهارو میشناسه بین آنها فرق می زاره .
دل تنگم چه می خواهی از این جان فرسوده ؟ که دنیا و شر و شورش یکدم نیاسودم.
دل از بحر جان چه می خواهی ؟
جسم فرسوده ام توان یاری ندارد تاب بی دلی ندارد.
خسته از زمان اکنون بی تو ، بی خدا تنها در کویر گم کرده راه زندگی به جستجو…………
و اکنون در حسرت روزهای گذشته و رفته و تنها افسوس آن بر جای مانده و تنها حسرت.
و امروز سوخته در حسرت دیروز و فردا در حسرت امروز.
دگرخسته شده ام و به فردا می اندیشم ، فردایی روشن.
و تنها گواهی آن در دل است پس با امید و بی تو اما با خدا.
نوشته شده توسط : رامین