فکور

تاريخ ، فلسفه ، ادبيات
نوشته ای کوتاه

دل تنگم چه می خواهی از این جان فرسوده ؟ که دنیا و شر و شورش یکدم نیاسودم.

دل از بحر جان چه می خواهی ؟

جسم فرسوده ام توان یاری ندارد تاب بی دلی ندارد.

خسته از زمان اکنون بی تو ، بی خدا تنها در کویر گم کرده راه زندگی به جستجو…………

و اکنون در حسرت روزهای گذشته و رفته و تنها افسوس آن بر جای مانده و تنها حسرت.

و امروز سوخته در حسرت دیروز و فردا در حسرت امروز.

 دگرخسته شده ام و به فردا می اندیشم ، فردایی روشن.

و تنها گواهی آن در دل است پس با امید و بی تو اما با خدا.

 

 نوشته شده توسط : رامین

Leave a Reply

آمار

ديدگاههاي اخير

  • HaMed: ایمیلت رو نگاه نمی کنی ؟...
  • HaMed: :D یه روز می خوره که دیگه دیره...
  • هدی: بهتر که نیومد.هنوز سرش به سنگ نخورده,...
  • هدی: سلام میگم حامدی انقدر دیر جواب میدی که آدم مجبور مبشه خودش...
  • HaMed: یه خورده خوندم. جالب بود. سعی میکنم بیشتر برم سراغ عبید.تو ...